اوه.
بگذار دقیق نگاهت کنم، با جزئیات..
بله، شکّم به یقین تبدیل شد که تو برخلاف آنچه میگویند وُ میپنداری، از نزدیک زیباترینی.
من شیفتهی جزئیاتم، همان جزء به جزء هایی که هیچکس آنها را نمیبیند یا بیتفاوت از کنارشان میگذرند.
همیشه بر این باور بوده وُ هستم که تمام زندگی انسانها بر پایهی عینکی که به چشمان شان میزنند، بنا میشود. همان عینکی که با آن دنیای اطراف شان را میبینند وُ در آن روزگار میگذرانند.
زیبایی یا زشتی، دوری یا نزدیکی، لبخند یا تلخند همه وُ همه از همان عینکی که خودمان انتخاب کردهایم، نشأت میگیرد.
چقدر کمیاب وُ دست نیافتنیاند آدم هایی که عینک شان به ذرهبین میماند وُ نگاه شان مملوء از یکرنگیِ بیدریغ است، حتی در میان این همه رنگارنگی صفحهی دنیا. آدم هایی که زیبایی از نگاه شان میبارد در حالی که شاید واقعاً هیچ چیز زیبا نباشد، اینها همان کسانیاند که جهان ما را زنده نگه میدارند ؛ وگرنه اگر دنیای مان توسط کسانی که در تاریکی شب، عینک آفتابی بر چشم نهادهاند وُ از نبودِ تلألو خورشید گلایه میکنند، در حالی که مشکل از انتخاب خودشان است، احاطه میشد باید همه چیز را رها میکردیم وُ به کهکشانها پناه میبردیم!
شیشهی عینکت را پاک کن، فریم عینکت را عوض کن، اصلا عینک ته استکانی بر چشمانت بزن وُ بگذار مسخرهات کنند اما نگاهت را بیارزش مکن، چشمانت سزاوارتر از آنند که زشتیها بر آن بوسه زنند.
حالا بگذار دوباره ببینمت..
چه چشمان نافذی که از پشت شیشهی عینک هم بیتمثیل است. چه شد تعجب کردی؟ گمان کردی بعد از تمام این حرفها میخواهم راجب عینکت نظر بدهم؟
نه، نه. عینک من دقیق ترین است که میتواند از پشت این شیشه، آن مویرگ های سرخ چشمانت را هم ببیند.
راستی.. گفته بودم "جزئیات" برایم قابل ستایشاند ؟
- به وقت : 1402/10/4 ، 2:57 .
#ویان
ماشین هل نداده بودم که دادم، قشنگ اینجوری بود که یه مورچه داره فیلو هل میده. 😂
خودمم خندم گرفته بود چه برسه به بقیه.
ولی خداروشکر روشن شد.
اول که، صبح برا نماز که داداشم صدام زد دیگه خوابم نبرد، دعاهایی که تو گوشیم بود رو پلی کردم نصفم چرت میزد نصفم میخوند باهاش😂.
بعد با یه انرژیای که نمیدونم از کجا اومده بود رفتم امتحان عربی رو دادم و عالیییی بود، اصلا چسبید فکر نمیکردم انقد آسون باشه.
بعد ساعت ۱۱ بود مامانم اومد دنبالم رفتیم آش خریدیم و خرید کردیم که دیگه ماشین روشن نشد مجبور شدم هل بدم، بعد دو ثانیه رفتیم خونه من لباسمو عوض کردم اومدیم کارگاه مامانم از اون موقع تا الان پشت چرخ نشسته بودم الان حس میکنم گردن و کمر نمونده برام ولی خداروشکر روبالشتیها کلا تموم شد، تا کردن و بسته بندیش مونده که قراره بریم خونه تازه ناهار بخوریم برگردیم، بعد نوه عمم هم قراره بیاد اینجا ریاضی یادش بدم امتحان داره و اینا رو بسته بندی کنیم.
خلاصه که روز خیلی خسته کننده اما خوبی بود. فقط الان دارم ضعف میکنم از گشنگی.
راستیی اینو نگفتم، ورود عضو جدید رو به اینجا خوشامد میگم
اولین همکلاسیای که لینک اینجا رو بهش دادم، البته دوستمه بیشتر از یه همکلاسی. اونم به دلیل علاقهی شدیدی که به متنام نشون داد و اینکه فقط و فقط به خاطر من ایتا نصب کرد😭✨
مونتی خانممم🤣🤣
ببین عزیزم همینجا اعلام کنم خیلی از پیامای اینجا رو نادیده بگیر چون به چیزسگ میرم🤣
دارم فشار میخورم ماشینه دوباره روشن نمیشه من انقد ببخشید گوز گوز کردم یه میلی متر هم حرکت نکرد پسرخالم با نوک انگشتش هلش میده
این انصاف نیستتتتت
وایی نصف شبی وسط کوچه دوباره ماشین روشن نشد هرچی با دخترخاله هام هل دادیم تا وسط خیابون رفت اما روشن نشد.
منم قبل اینکه بیایم بابام و پسرخالم گفتن از ذغالشه دیدم چجوری روشنش کرد.
یه آقایی هم وایساد بدبخت کمک مون کنه با خودش میگفت ۵ تا زن افتادن به جون یه ماشین🤣🤣🤣
رفتم میله فلزی که اسمش نمیدونم چیه رو از صندوق عقب آوردم کاپوتو زدم بالا، زدم رو همون جایی که بابام میزد، مامانم استارت زد روشن شد، آقاعه میگفت بفرما اوساتون هم پیدا شد🤣🤣
٫ مَهجور ٫
اومدیم دنبال داداشم که بریم خونه، پسرعمم اینو بهم داده میگه برو یه تستی بکن.
گفتم عه جدی؟ چرا؟
میگه همین طوری برو خوش باش دیگه
گفتم از غذاهای امروز اضافه اومده؟ :)))))
گفت برو گمشو دیگه دلتم بخواد🤣🤣🤣