وایی نصف شبی وسط کوچه دوباره ماشین روشن نشد هرچی با دخترخاله هام هل دادیم تا وسط خیابون رفت اما روشن نشد.
منم قبل اینکه بیایم بابام و پسرخالم گفتن از ذغالشه دیدم چجوری روشنش کرد.
یه آقایی هم وایساد بدبخت کمک مون کنه با خودش میگفت ۵ تا زن افتادن به جون یه ماشین🤣🤣🤣
رفتم میله فلزی که اسمش نمیدونم چیه رو از صندوق عقب آوردم کاپوتو زدم بالا، زدم رو همون جایی که بابام میزد، مامانم استارت زد روشن شد، آقاعه میگفت بفرما اوساتون هم پیدا شد🤣🤣
٫ مَهجور ٫
اومدیم دنبال داداشم که بریم خونه، پسرعمم اینو بهم داده میگه برو یه تستی بکن.
گفتم عه جدی؟ چرا؟
میگه همین طوری برو خوش باش دیگه
گفتم از غذاهای امروز اضافه اومده؟ :)))))
گفت برو گمشو دیگه دلتم بخواد🤣🤣🤣
حاح مشتری اومده تو مغازه داداشم منو کشوند پشت پیشخوان صندلی گذاشت گفت اینجا بشین
مود من : خبب نظارت کنم ببینم
اون سه تا : بگیر بشین باباااا 🤣
پسرعمم میگفت حانیه اینجا منشی هم میخوایم اگه میایا
گفتم به ریش خودت بخند، مگه مطبه که منشی بخواد؟
اون یکی میگفت نکن بابااا فردا دکتر میشه دیگه تحویل مون نمیگیره
مود من : دکتر چیه توروخدا بیخیال :)))))))))))
مامان بزرگم به مامانم گفتم میخوای بیای حانیه رو نیار من سرما خوردم بچم مریض میشه:))))))))
اینکه منو تافتهی جدا بافته میدونه [ چون میدونم بقیه نوهها رفتن پیشش ] برام خیلی با ارزشه، خودش همیشه بهم میگه بیا پیشم اصلا اینجا بشین درس بخون مثل وقتایی که شیراز بودیم بیا برام قرآن بخون، الان حاضره منو نبینه اما من مریض نشم، شما بگین آخه نباید دورش بگردم؟ :)))))))))))
معلومه که میرم، مگه میشه نرممم.
یعنی هرچقدر که اون یکی مامان بزرگم، پسر پرسته وُ بهم محل سگ نمیده وُ قربون صدقه داداشم میره، این مامان بزرگم صد برابرشو جبران میکنه برام:)))))
من در انتظار شادی نمینشینم که غم تار وُ پودم را بدرد.
من خالق لبخند های کوچک به یاد ماندنیام تا حزن های عمیق همیشگی را بزدایم.
گفتم چادرت را عوض کن، چادر های معمولی را بینداز روی سرت، همانی که چون ابر فرود میآید وُ بر سر وُ شانههایت بوسه میزند. زیباتر میشوی، جوانتر.
یا شاید هم فقط چون دلم میخواست تو را همانند گذشتههایی که این چادر روی سرت بود، لبخند به لب ببینم. شاید دلم برای زنی که از شادیاش میخندیدم تنگ شده بود.
در عوض من هم کلیپسم را دور موهایم گره میزنم، به یاد روزهایی که غم در چشمانم جایی نداشت.
بیا، دستانت را به من بده وُ برگردیم از این اندوه. هرچند شادی دیگر وجود نخواهد داشت.
٫ مَهجور ٫
تا حالا شده حس کنین لیاقت چیزی رو ندارین چون شما اون کسی نیستین که باید مورد این لیاقت قرار بگیره؟
نشستم اینجا اما بغضم.
میتونم یجوری همینجا وُ الان بزنم زیر گریه که این غم دو ساله به هقهق تبدیل بشه.
مجبورم لبخند بزنم اما اون تهته دلم یه چیزی بیشتر از غمه، چون اون کسی که باید جای من اینجا نشسته بود، زنی بود که تموم وجودشو پای من گذاشته بود.
هر لقمهای که میخورم مثل سنگ تو گلوم گیر میکنه، اشک تو چشمام حلقه میزنه، مجبورم نفس عمیق بکشم تا متوجه نشه.
تموم این محبتها باید مال مامانم میشد نه من.
عذاب وجدان داره میکُشتم.
آخه من چجوری انتخاب کنم بین مردی که بیخیال همه چی شده، فقط وُ فقط منو دو دستی چسبیده و زنی که زندگیشُ که هیچ تموم خوشی هاشُ فدای من کرده.
این چه انتخابیه که همه چی رو با هم میسوزونه. اگه یه ذره از این لطفها در حق کسی که باید، انجام شده بود هیچ وقت به این نقطه نمیرسیدیم.
چطوری ناراحت نباشم وقتی هرکاری هم بکنم باید دل یکی شونو بشکونم. چرا من؟
چرا من به تنهایی باید این مسئولیت کمرشکنُ به عهده بگیرم؟
اینجا دیگه حتی داداشم هم باهام نیست، چون اون نیازی به انتخاب کردن نداره، از حضانت شون خارج میشه. کاش پسر بودم.
میخوام زار بزنم، میخوام فرار کنم.
کاش هیچ وقت من مخاطب این محبتها نبودم که الان حس کنم حقم نبوده، اینا باید نثار زنی میشد که بدون من نفس هم نمیکشه. کاش منو هم مثل بقیه مینداختی دور.
دارم کم میارم، الان میشکنم.