eitaa logo
٫ مَهجور ٫
532 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
274 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم های من همیشه به راه تو هستند با اینکه شاید چشمان تو بسته باشند به روی همه چیز، حتی من. نه، نه. مخصوصاً من. من چشم انتظاریِ تو را با جان وُ دل نه، تو برایم از این حرف‌ها گذشته‌ای، با ذره ذره‌ی وجودم می‌کارم در این روزها وُ سال‌ها. خدا را چه دیدی؟ شاید فرداها درختی سبز شد که بر شاخه هایش پاره های تنم روییده وُ این دستان تو بودند که آن‌ها را می‌چیدند وُ با محبت وصله می‌زدند به من. شاید ایمان من به بلندای آرزو هایم نباشد، اما نمی‌گذارم ریشه‌ی حسرت در جانم رسوخ کند. چشمان من به رد پاهای تو اما نگاه من به دستان خداست. شاید اگر هر روز بیایم وُ به گوش این جاده از "ماندن" بگویم، تا شاید شاید شاید پژواکم را بشنوی، دل آسمان به رحم آید وُ ابرها را به سویت روانه کند، تا برایت روایتگر احوالم باشند . . یعنی اگر باران ببارد تو باخبر شده‌ای ؟ نه. نمی‌خواهم رد پاهایت که رد نگاهم بر آنها حک شده‌اند با باران پاک شود. تو باید ببینی! باید بیایی وُ ببینی که چگونه چشم به راه تو که هیچ، چشم به رامِ تو ام! چه بازگردی چه نه، خواستم بدانی یک نفر اینجا همیشه منتظر توست، کسی که می‌گفت: "پای رفتن را ندارم" اما چنان رفت که بازگشتنش را هیچ‌کس ندید. دست کشیدن از تو دشوار نه، در مرز ناشدنی هاست. شاید دیده‌ی دوخته به ناممکن من، تمام رنج هایش از من است که نمی‌توانم دستانم را پس بکشم از کسی که مدت‌هاست پاهایش را پس کشیده است. به وقت : 1402/10/16 ، 18:40 .
پسرعمم گفت حانیه فردا شب بیا اولین ذرت مکزیکی مون، برا تو. گفتم من سر این شوخی ندارم، میاماا. گفت بیاا.
چه کسی گفت زمان طلاست؟ من‌ مزه مزه‌اش کردم، زمان عین الکل است.. ثانیه ثانیه می‌سوزاند و میرود در عمق وجودت مست که شدی، چشم هایت را باز می‌کنی و می‌بینی عمرت گذشته و تو ماندی‌ و خماریِ از دست رفتنِ یک عمر..
آن بهاران کو ؟ آن روزگاران کو ؟
ولی شلوارک با جوراب >>>>>>>
امتحان هویت هم عالی بود، فقط یه سوالو شک دارم که نیم نمره داشت. ایشالا که درسته 😂
٫ مَهجور ٫
امتحان هویت هم عالی بود، فقط یه سوالو شک دارم که نیم نمره داشت. ایشالا که درسته 😂
بچها گفتن درستهه. من اولین نفر اومدم بیرون، برگه‌مو دادم آقای خلیل آزاد اونم ابرو بالا انداخت گفت تموم؟ گفتم آره گفت ماشالااا بهت 🤣
قسمت مورد علاقه‌م تو امتحانا اینه که صندلی بچهای ما تو راهرو گذاشته، هر روز قبل اینکه برگه‌ها رو بدن یه دست بزن بکوب راه می‌ندازن با صدای بلنددد. داشتن میزدن رو میز می‌گفتن ما همه ترکیم و بربری خوریم، بعد همه با هم هی 🤣🤣🤣 امروز یکی از کلاسا زودتر برگه دادن، معاون مون گفت بچهااا برگه دادما😔 خیلی کیف میده. بعد اینکه امروز همون بخاری‌ برقی که پارسال از بس بهش چسبیده بودم به نام من زده بودنو، دوباره آورده بودن، من تا دیدم سریع نشستم کنارش، تازههه کیکمو گرفتم جلوش گرم بشه، کیک داغ داغ به به، نمی‌دونم چرا بهم می‌خندیدن🤣 خلاصه که این مسخره بازیا خیلی می‌چسبه. بعدم با اسنپ اومدم کارگاه مامانم، مامانم همون موقع رفته بود داداشمو برسونه، چن بار بهش زنگ زدم جواب نداد، اونم انگار زنگ زده بود به من چون اونجا آنتن نمیداد بدبخت نصف جون شده بود :))))))))))😂💘 انقددد دعوام کرد که خدا میدونه، ولی خب تقصیر من نیست که آنتن نمیدههه، ولی چون خیلی دوسم داره به دل نگرفتم نگران شده بود عاخییی مامانم😭😂 بعدم با کلی اصرار منو رسوند خونهه میگفت من کار دارم نمی‌تونم دوباره برگردم خونه، من : مامان جونم من که انقد دوست دارم : ) حیحی. امروز نمی‌دونم چرا خوشحالم.
واای اینو نگفتم، مامانم کنار خیابون پیادم کرد گفتم خودم میرم تا دوباره نخوای بیای تو خاکی. همین که اومدم برم دیدم یه گلههه گوسفند داره میااد، مامانم از تو ماشین میگفت بیااا رفیقات هم اومدن، خدایا می‌بینی مامان ما رو من که مثل گاو داشتم می‌دوییدم ولی سرعت اونا بیشتر بود، منم تظاهر میکردم نمی‌ترسم 🙂🙂🙂🙂 تا وقتی رسیدم به خونه قشنگ پشت در وا رفتم🤣