امروز من و یکی از یازدهمیا دیر رسیدیم مدرسه، هرچی در میزدیم کسی باز نمیکرد تازه یادمون اومد عهه زنگ داره😂
زنگو زدیم ده دقیقه بعد آقای محبوبی و باقرنژاد اومدن درو باز کردن میگفتن خب چرا دیر میاین همش تقصیر این لباس صورتیه (من) هس.
بابای یازدهمیه هم وایساده بود میگفت خب یه کلید به ما بدین.
دختره بهم میگفت داشمی 😂😂
امروز بچها یه بزن بکوبی راه انداخته بودن، منم نشسته بودم دست و پامو گرفتن بردنم وسط.
وای یه اوضاعی بود.
٫ مَهجور ٫
من قربون این دستای رنگ پریده بشم که وقتی لالایی میخوند، نوازشم میکرد:)))))))
راستی، امروز بعد چند روز صداشو شنیدم وُ لبخند زد.
همین که صدای منو شنید اولین چیزی که گفت "حانیه خوبی؟" بود، آخه یه نگاه به وضعیت خودت بنداز، چرا نگران منی:)))))))))
وای یه صحنه ستیتینسباست دیدم.
یکی از پرستارا اومد از مامان بزرگم خداحافظی کرد گفت دورهم تموم شده میخوام برم شیراز.
الان اومدیم بیرون، وسط حیاط یکی که حدس میزدم نامزدش باشه بغلش کرده بود وُ گریه : )
آره خلاصه، لبخندترین بودم.