چه آدم های نامهربونی که ناخواسته مهربونت میکنن.
میشه خندید بهشون، که نمیدونن با این رفتاراشون ریشهی محبت رو بین آدما قویتر میکنن اما خودشونُ از اون محبتها محروم.
و چقدر میتونه غم انگیز باشه که آدمها لبخندها وُ برق نگاه شونُ روانهی چشمات نکنن.
کاش میتونستم بشینم رو به روی تکتک کسایی که دلگیرن ازم وُ دونه به دونه گره های دل شونُ باز کنم وُ بذر بخشش رو بکارم.
دل آدمیزاد درسته احمقه ولی سزاوار غمخونه شدن نیست که.
کاش میشد تموم بوسهها رو لا به لای دلها گذاشت نه روی پوستها، در اون صورت همه تو وجودشون یه باغ گل داشتن که دست هیچکس بهش نمیرسید : )
#ویان
نمیدانم از اینجا که من ایستادهام، همه چیز بسیار دور است یا این منم که در بینهایت پرت شدهام.