داداشم نشسته به مامانم میگه یکم بخند. همیشه بخند، منو ببین ناراحتیم یه ساعته اصلا تو بخند آسون میشه. اینم ( یعنی من ) همیشه ناراحته نمیدونم چشه، انگار همین طوری به دنیا اومده. بابا بخندین.
وقتی میگم من و داداشم اصلا مثل هم نیستیم :
امشب چیزی رو از دست دادم که اگر تموم ابرها ببارن، آسمون به پای خدا بیفته، زمین التماس کنه هیچ وقت نمیتونم مثل خودش که هیچ، حداقل شبیهشُ دوباره به دست بیارم.
میفهمین چی میگم؟
کاش خودمُ از دست داده بودم، اما این یکی نه.
این یکی نه.
بهم حق بدین که نتونمش.
که بیفتم رو زانوهام وُ وسط حیاط زار بزنم.
دورمو گرفته بودن میگفتن چته؟ کجات درد میکنه؟ حانیه حرف بزن.
میخواستم بگم وجودم، روانم، احساساتم.
ولی گریه امون نمیداد.
فکر کردن دلم گرفته میگفتن پاشو بریم بیرون.
میدونین دردم چی بود ؟ دردم این بود که نمیتونستم دردمو بهشون بگم.
اونا هم چه کاری از دست شون برمیومد جز بغل کردنم.
آخرشم به زور آوردنم بیرون، اما خیابون بدتر بود. دیدن آدما بدتر بود. باور اینجا بودن بدتر بود.
انگار یه بازی بود که آخرین جونمم سوخت.
- یه کاری واسه من بکن.
+ چی مثلا ؟
- هرچی، نمیخوام از خودگذشتگی کنی چمیدونم ساعتتو باز کن بزار رو میز بگو برا تو کردم.
ولی دیدن عکس بابابزرگ و مامان بزرگم کنار هم :)))))))
اوکی، این مفاتیح تا ابد مورد علاقمه چون رنگش خیلیی قشنگه و این رنگه تعدادش کم بود. کش رفتم🤣