نمنم میچکید از آسمون وُ چشمای منم همراه ابدی آسمون.
آخه مگه میشه "همراه" بود وُ نیمهی راه رها کرد ؟
نمیدونم، شاید به همین دلیل بود که اومدم میون درختا وُ موهامو باز کردم. میخواستم باد منو ببره با خودش. هرجا، دور از اینجا.
فقط وایسادم وُ آرزو کردم زور باد به غمام برسه.
اونجا همه چیز متوقف شد، باد هم.
من میچکیدم، آسمون آب میشد.
سرمو بالا آوردم، یه قطره غلتید رو گونهم.
اشک آسمون یا بارون چشام ؟ نمیدونم.
اما درست در گوشم زمزمه کرد "شعلهای لرزید ولی جان نگرفت" و رفت.
چشامو که باز کردم، آسمون آروم گرفته وُ باد رفته بود. من هنوز اینجا بودم با موهای پریشون وُ حالِ پریشونتر.
من هنوز اینجا "هستم"
٫ مَهجور ٫
علی دستکشو تیکه تیکه کرده بود، آب ریخت توش مینداخت بالا بترکه 😂😂
بچها داشتن سر همین دعوا میکردن.
فاطمه کوچولو یهویی گفت خوشگل خانوم اینو به من میدی ؟
داشتم میمردم از خنده.
بهش دادم آخرشم انداخت بالا رو سر خودش ترکید :)))))
«به لب هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصهای ناگفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم»
- فروغ فرخزاد
٫ مَهجور ٫
نشستم اینجا.
کنار پنجرهای که هروقت غمخونه میشدم از همین مستطیل کوچیک به آسمون پناه میبردم.
دارم به روزها وُ شب هایی که با این پنجره گذروندم، فکر میکنم.
اون چراغ هایی که همیشه سوسوی امیدم بودن. شاید اون دورها همه چیز قشنگتر باشه. "بهتر" باشه.
نمیدونم.
ولی تموم دردای من همین جاست.
کنار این پنجره که همیشه دستشو بامحبت میکشه روی سرم وُ بهم میگه "همه چیز رو به من بگو ؛ من وسیعتر از فقط یک مستطیلم، شاید فقط به اندازهی غمای تو.."
مامانم زنگ زده میگه شامت آمادس؟
گفتم بعله
گفت خداروشکر روز اولو بخیر گذروندی، دارم میام خونه افطار کنم دوباره برگردم.
من : ولی من دهنم سرویس شد :)))))))))))
جدی مامان بودن به کنار، مسئولیت خونه رو دوشت باشه چه سخته. هعب مامانم چی کشیدههه