عصر بابام اومد سمت مغازه ماشینو برداره بنزین بزنه منم باهاش رفتم.
بهش گفتم یه دور هم تو شهر بزنیم. وقتی رفتیم دیدیم یه قسمت کلا برق رفته و خیابون تاریک بود و فقط نور چراغ ماشینا بود. منم آهنگ یار جانی محسن نامجو رو گذاشتم و از فرصت استفاده کردم کسی نمیتونست ببینتم بلند بلند باهاش میخوندم بابام هم فقط صدا درمیاوورد ( البته شیشه بالا بود ) و بیشتر خندم گرفته بود، وسط جو بودیم که یهو برق اومد و من و بابام سریع مثل بچه مودبا ساکت شدیم نشستیم سرجامون و چون یهویی و با هم انجامش دادیم بعدش دوتامون زدیم زیر خنده.
بابام رفت بستنی خرید. بعدش منو رسوند مغازه پیش مامانم، برگشت خونه.
دیروز یه مشتری اومد مغازه فرزانه چن تا لباس بچه برد گفت اگه پسندشون نبود میام عوض میکنم.
حالا اومده عوض کنه میگه اینایی که دارین نمیخوام اینا رو انگار پوشیدن دست دومه، معلوم نیس از کجا میارین میگین خارجیه من پسرم خارجه از اونجا مفت مفت میاره میارین اینجا هرچی میخواین میکشین روش میفروشین فلانه.
هرچی خواست گفت، تهش انقد عصبانی شد داشت میلرزید وایساده بود داد میزد من اینو میبرم ولی حلال نمیکنم نفرین میکنم نمیدونم چیههه.
هی تو راهرو میرفت غر میزد.
من به فرزانه گفتم گفت حلال نیست جهنم و ضرر بزار بهش بگم بیاد پولشو پس بده، حروم قاطیش میشه درست نیست.
به یه زوری فرزانه رو راضی کردم که برم بیارمش پولشو پس بده.
حالا رفتم بیرون پاساژ تا وسط خیابون دنبالش، بهش گفتم خانوم بیاین گفتن پول تونو پس میدن.
وایساد وسط خیابون برا سلیطه بازی در آووردن، سرم داد میزد که نمیخوام حلال تون نمیکنم همه تون حروم خورین
ملت برگشته بودن نگا میکردن، نمیدونستم چه غلطی بکنم مگه تقصیر منهههه
بهش گفتم شما آروم باشین با من که دعوا ندارین بیاین بریم اونجا حلش میکنیم.
وای وای یه معرکهای گرفت که گفتم بیا و خوبی کن.
من ولش کردم برگشتم مغازه، دیدم برگشت تو پاساژ رفت مغازه رو به رویی پیش مامانم، میگفت شما مغازه رو به رویی تونو میشناسین؟ چه آدماییان. فلان فلان.
من به فرزانه گفتم دوباره میرم بهش میگم شاید اومد.
فرزانه گفت ولش کن منت بکشم که چی.
گفتم منت نیس خب گفت حرومه، تو که ضرر نمیکنی ولی نمیشه همین طوری دستی دستی روزی حروم بیاد سر سفره مون که، ارزششو نداره.
خانومه داشت با مامانم حرف میزد، فرزانه رفت بهش گفت بیا بهت پس میدم.
خلاصه یه ماجرایی داشتیم، اومد پولشو بهش پس داد ولی یه مالیات ازش گرفت. حالا فرزانه رفته بود کارت به کارت کنه، خانومه به من میگفت من ضرر کردم شما که هیچی. فکر میکنم یه کیک خوردم. شما که حلال و حروم سرتون نمیشه.
من جوابشو ندادم، خودمو زدم به نشنیدن، ولی این تهمتت رو میخوای چی کار کنی خانومه؟
روزگار اینسان که خواهد بیکس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من
- شهریار.
بغض واقعی اونیه که حس میکنی یه چیزی مثل هسته زردآلو گیر کرده تو گلوت و اون سمت تیزش داره گلوتو خراش میندازه.
جدی میگماا، بغض درد داره.
عزیزترین خیالِ روزهای غمگینم!
به حرمت تمام لحظه هایی که در رویاهایم پرسه میزدی تا در این روزگار غریب تنها نباشم، بگو از پس کدام غم از راه میرسی؟
- ویان.
حالا میفهمم چرا داداشم انقد ذوق میکرد، من نمیدونستم نشستن تو ماشین نو انقد حس خفنیه😂😂