اگه تو ماه باشی ،
من همون نزدیک ترین ستاره به توام که نورشُ از وجود تو میگیره.
و وقتی نباشی تاریکِ تاریکم.
درسته یه ستاره کمتر یا بیشتر تو آسمون برای هیچکس فرقی نمیکنه ، ولی برای منی که ماه رو از نزدیک دیدم پر نور ترین ستارهها هم خاموشن.
پس نورتُ ازم نگیر.
الان دقیقا تو شرایطیام که میخوام کاری انجام بدم میگم نه درس دارم ، اما درسمُ هم نمیخونم. این چه کوفتیه دیگه. اه
٫ مَهجور ٫
منم عزیزِ من، منم دلتنگشم.
اما نمیدونم کجاست وُ چجوری باید پیداش کنم. اگه میتونستم خیلی وقت پیش به سمتش فرار کرده بودم. اینی که هستمُ نمیخوام و هیچ جوره نمیتونم قبولش کنم اما چی کار کنم ؟
میگم .. شما نمیدونین چجوری میشه از دس خودت فرار کنی ؟
من که دیگه نمیکشم. تحملش سخته.
کلی خاطره داری، احساساتی که آشنا به نظر میان، صحنه هایی که همیشه تو ذهنته اما حس میکنی همش یکی دیگه بوده که اینا رو تجربه کرده وُ الان اون تهتهِ روحت نشسته وُ داره با حسرت به این آدم جدید نگاه میکنه.
انگار زندانیش کردن.
همه رو تنها کردم وُ تنها گذاشتم، از جمله خودمُ.
حس میکنم به همه مدیونم، تکتک کسایی که منو میشناسن وُ میشناختن.
دیگه خودمُ بلد نیستم. گمش کردم. نمیدونم. سردرگمم. حالم از خودم بهم میخوره.
به کسی نزدیک نمیشم چون میدونم این ویان با ویان سابق خیلی فرق داره و به نفع همهس که کنارشون نباشه چون میدونم که آسیب میبینین. شرمندم که اینو میگم اما نیاین سمتم، برا من سخت تره بخوام تنهاتر بشم اما بخاطر خودتون ..
هر روز به اندازه کافی با خودم کلنجار میرم، نمیخوام بقیه رو هم درگیر کنم. متاسفم که مثل گذشته نمیتونم کنارتون باشم بچهها.
دقیقا به نقطهای رسیدم که همیشه ازش میترسیدم. نه راه پس دارم نه راه پیش. خستم از خودم. نفسام برنمیگرده. نمیتونم ازش فرار کنم حتی نمیتونم درستش کنم. مجبورم تحملش کنم، اما شما نه. پس اگه ازتون فاصله گرفتم مشکل از شما نیست. ازم ناراحت نباشین لطفاً، من بیشتر از شما از این وضعیت غمگینم. فقط ببخشین منو، همین. اشک*
٫ مَهجور ٫
منم عزیزِ من، منم دلتنگشم. اما نمیدونم کجاست وُ چجوری باید پیداش کنم. اگه میتونستم خیلی وقت پیش به
و اینایی که گفتم صرفا چون شبه نیست. فقط حرف نبود. هر لحظه هر ثانیه دارم با خودم میجنگم. فقط با به زبون آوردنش هیچی حل نمیشه پس دهنمو میبندم و تو ذهنم با خودم کلنجار میرم. اما دیگه نمیتونم.