مامانم داشت با خالهم حرف میزد، میگفت کاش آقای الف هم همین دانشگاه پیش حانیه ثبت نام کنه یه قوت قلبی بشه برا حانیه. شما جلوی خونه خدا که براشون دعا کردی گفتی یه دانشگاه یه رشته قبول بشن؟
خالهم گفت من گفتم هرچی خیر و صلاحه براشون پیش بیاد، حتما مصلحت بوده که یه دانشگاه یه رشته قبول بشن.
حرف شون که تموم شد مامانم اومد به من گفت آقای الف هم امروز رفته ثبت نام کرده، یه دکتر گفته نمیتونه چشمشو لیزر کنه ولی حالا میخوان یه دکتر دیگه هم ببرنش ببینن چی میگه اگه واقعا نتونست لیزر کنه میاد پیشت. ولی الان تعجب میکنم که خودش این همه دلش میخواست بره دانشگاه امام حسین الان میگه نظرش عوض شده میخواد بیاد دانشگاه جهرم بخونه اگه چشمش درست نشد. باباش هم بیشتر نظرش رو دانشگاه جهرمه.
پ.ن: دانشگاه امام حسین قبول شده اما گفتن باید چشمشو لیزر کنه، اگه نتونه لیزر کنه نمیره.
غمی که در سخنت داری، همان غمیست که من دارم
همان غمی که به تفسیرش به هر بهانه سخن دارم..