٫ مَهجور ٫
آخرین دیدارمون تا قبل از دانشگاه.
میگفتن شب آخره یکم تا دیروقت بیرون بمونیم😂
البته ساعت ده و نیم برگشتیم.
من و مهدیس و نرگس و عسل.
نرگس میگفت به تو و عسل حسودیم میشه میخواین برین دانشگاه. حس عجیبیه که دیگه پیش مون نیستین.
مهدیس و نرگس نمیخوان برن دانشگاه فعلاا.
گفتن هروقت تونستی پیام بده ویدیوکال میگیریم نه اینکه بری اونجا ما رو یادت بره.🥲
وای
میخواستم برم با مامان بزرگم خداحافظی کنم گفت حمامم مگه کلید نداری؟
رفتم پایین که از مامانم کلید بگیرم، مامانم گفت نمیخواد، بیا دیره.
گریه دارم :`)))))))))))
صبح با داداشم دعوامون شد.
با اینکه ازم عذرخواهی کرد، بازم دلم یجوریه که تنهاش گذاشتیم.
مامان و بابا رفتن😭
وسط خیابون میخواستم عر بزنممم.
ولی گریه نکردم که اونا هم گریه نکنن، اومدم تو اتاق بچها گفتن مشخصه خداحافظی کردی گریه کن راحت باش، ما هم کردیم.