رفتم شعر پیدا کنم که یکی از بچها اومد گفت یه ساعت دیگه در خوابگاهو میبندن، من میخوام برم کتابامو بگیرم میری برام از خوابگاه 8 غذا بگیری؟
داشتم شام میخوردم مثلا، ولی گناه داشت.
گفتم آره.
به هرکی گفتم باهام بیاد، نیومد.
منم قابلمه به دست رفتم تو کوچه دیدم دوتا از بچهای واحد ۹ دارن میرن، باهاشون رفتم دو تا کوچه پایینتر غذا گرفتم برگشتم.
از آدمای خودخواه متنفرم.
کسایی که فقط به فکر خودشونن و تا زمانی که نفعی براشون داره کاری رو انجام میدن.
متنفرم تا ابد.