استاد اولی انقد تند تند انگلیسی حرف میزد که من گفتم الفاتحه. بعد یکم صحبت کرد دیدم نه عادی شد.
ولی در کل اینجوریه که متوجه میشم چی میگن، همش حس میکنم این جلسه رو فهمیدم اما قرار نیست جلسه بعد رو متوجه بشم.
نمیدونم این حسه از کجا میاد و امیدوارم الکی باشه.
ظرف برداشتیم رفتیم دوتا کوچه پایینتر خوابگاه ۸ شام بگیریم.
دوباره مثل ظهر اثر انگشت مون نمیگرفت. همه دخترا و پسرا هم داشتن میومدن فقط یه دستگاه بود، آقاهه به ما گفت همونجا بشینیم تا همه برن.
از ساعت ۶ و نیم تا ۸ ما اونجا نشسته بودیم :))))))))
وسطش اومد گفت امتحان کنیم بازم نشد.
تهش اثر انگشت مونو از اول زد، بازم نشد.
گفت دستتو ببینم، نشونش دادم گفت اوه اینکه وضعش خرابه.
آخرش با گوشیش وارد سایت شد بهشون گفت به ما غذا بدن، بعد گفت فردا که اومدین دانشگاه بیاین پیشم درستش کنیم.
از اون موقع تا حالا هی به دستم نگاه میکنم هرچی فکر میکنم نمیفهمم وضع کجاش خرابه، اثر انگشتم که واضحه، دستگاه شما وضعش خرابه 😂😂
به کسی که با تو هر شب، همه شوقِ گفت و گو بود
چه رسیده است که امشب، سرِ گفت و گو ندارد؟..
- حسین منزوی.
کلاس اولی خیلی خوب بود.
برخلاف بقیهش استرس نداشتم.
شاید چون استادش خانم بود.
ولی کلا درسشم سخت نبود.
یکی از بچها سرکلاس از استاد پرسید میتونیم انتقالی بگیریم؟
استاد گفت یکی دو ترم اول خیلی سخته انتقالی گرفتن اصلا نمیشه. ولی یه راه دیگه هست.
حالا همه خوشحال و مشتاق داشتن گوش میدادن، یهو گفت ازدواج، برو ازدواج کن همین الان بهت انتقالی میدن.
اول خندیدن بعد غمبرک گرفتن نشستن.