eitaa logo
٫ مَهجور ٫
530 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
272 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psqbss&btn=حانیه * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
با ملیحه و مریم الاکلنگ سوار شدیم :)))))🤣 ملیحه که سرسره هم رفت. چندتا دختر کنار الاکلنگ نشسته بودن مشخص بود دانشجو ان، ما رو نگا می‌کردن ملیحه گفت چشاتونو ببندین، گفتن راحت باشین ما هم الان سوار شدیم 🤣
نوبت اتاق ماست که آشپزخونه رو تمیز کنیم. ملیحه و نرگس که رفتن بیمارستان، نرگس حالش خوب نبود. فاطمه هم هفته پیش که ما نبودیم آشپزخونه رو تمیز کرده گفت امشب خودتون تمیز کنین. من و مریم اومدیم تمیز کنیم، دیدیم یه سبد گذاشتن تو ظرفشویی توش آشغال غذا و برنج و اینجور چیزا ریختن. بخدا من دلم نمیشه خالیش کنم، بالا میارم :))))))))))))) مریم میگه منم نمی‌کنم. بچهای بقیه اتاقا هم گفتن با هم خالی‌ش کنین. من به مریم گفتم جون هرکی دوسش داری تو اینو خالی کن بقیه‌ش اصلا کل آشپزخونه با من. میگه نه. می‌دونم آخرشم کار خودمه :)))))))))) من خودم انقد این چیزا رو رعایت می‌کنم تو اون سبده یه دونه آشغال نریختم. خب شما که برنجو نمی‌خواین چرا تو اون سبده خالی می‌کنین که هم بو بده هم حال به هم زن باشه، برنجو بریزین تو پاکت بندازین تو سطل. وای دارم فشار می‌خورم، اگه بالا آووردم خودشون باید بیان جمعش کنن من نمی‌دونم. یادتونه گفتم تو خونه حتی اسکاج رو به ظرف نمی‌کشم که بهش می‌چسبه حالم به هم میخوره؟ اول با دست میشورمش بعد اسکاج می‌کشم. حالا ببینین چقد کار سختیه بخوام این سبده رو خالی کنم💘
وای بچها چرا انقد بقیه از آفتاب فراری‌ان؟ چجوری می‌تونن اصلا؟ من عاشق آفتابم:)))))))))) مشکلش سیاه شدنه که با ضدآفتاب حل میشه. چجوری دلشون میاد این گرمایی که می‌شینه رو پوست شونو از دست بدن؟😭 یا مثلاً چرا همیشه همه دوس دارن تو اتوبوس بشینن؟ من حتی اگر جا باشه هم وایمیسم. مگه اینکه حوصلم نشه. نمی‌دونم چرا بعضی چیزا کلا در نظر بقیه خوب به نظر نمیرسه در حالی که می‌تونه خوب باشه😭
امروز فقط یه ضدآفتاب و بالم لب زدم. تطشگژدستیسن راهکارهای افزایش اعتماد به نفس: اینطوری خودمو بیشتر دوس دارم.
اِنَّه قریبٌ مُجیب.
دلم می‌خواد بشینم همین‌جا وسط کلاس بلند بلند گریه کنم. حس می‌کنم تنهام. و نمی‌خوام تظاهر کنم، بخاطر همین به مریم گفتم تو برو من میام. یه مسیر پنج دقیقه‌ای رو بیست دقیقه‌ای رفتم. نمی‌دونم اصلا، حالم خوب نیست.
یه طرف دیوار، یه طرف صندلی خالی. ایرپاد تو یه گوشم و با گوش دیگه دارم همهمه‌ی بچها رو می‌شنوم. می‌خوام پا شم برم اصلا، این استاده هم نمیاد از بیست دقیقه گذشته. کاش می‌تونستم برم نمازخونه حداقل اونجا میشه با خدا حرف زد. اینجا هم میشه‌ها، ولی اونجا تنهایی حس نمیشه.
نماز معجزه می‌کنه. حالم خوب شد : )
با بچهای واحد رو به رویی تو سلف نشسته بودیم، راجب دبیرستان و ایناها حرف می‌زدیم. یکی شون گفت نمره نهایی زبانت چند شد؟ گفتم وایسا نگا کنم. نمره‌هامو دید می‌گفت وااای خاک تو سرت تو اینجا چی کار می‌کنی؟ مترجمی زبان چیه تو باید بری پزشکی بخونی، حیف شدیی از قیافت خرخونی می‌باره. من: نکن، همین‌جا وسط سلف می‌شینم گریه میکنما. جدی جدی پا شدم رفتم، چون اشکم داشت درمیومد.