دلم میخواد بشینم همینجا وسط کلاس بلند بلند گریه کنم.
حس میکنم تنهام.
و نمیخوام تظاهر کنم، بخاطر همین به مریم گفتم تو برو من میام.
یه مسیر پنج دقیقهای رو بیست دقیقهای رفتم.
نمیدونم اصلا، حالم خوب نیست.
یه طرف دیوار، یه طرف صندلی خالی.
ایرپاد تو یه گوشم و با گوش دیگه دارم همهمهی بچها رو میشنوم.
میخوام پا شم برم اصلا، این استاده هم نمیاد از بیست دقیقه گذشته.
کاش میتونستم برم نمازخونه حداقل اونجا میشه با خدا حرف زد.
اینجا هم میشهها، ولی اونجا تنهایی حس نمیشه.
با بچهای واحد رو به رویی تو سلف نشسته بودیم، راجب دبیرستان و ایناها حرف میزدیم.
یکی شون گفت نمره نهایی زبانت چند شد؟
گفتم وایسا نگا کنم.
نمرههامو دید میگفت وااای خاک تو سرت تو اینجا چی کار میکنی؟ مترجمی زبان چیه تو باید بری پزشکی بخونی، حیف شدیی از قیافت خرخونی میباره.
من: نکن، همینجا وسط سلف میشینم گریه میکنما.
جدی جدی پا شدم رفتم، چون اشکم داشت درمیومد.
تو سلف که نشسته بودیم یکی از بچها جدید کنار مون نشسته بود یهویی برگشت بهم گفت میکاپ نکردی، نه؟ همین طوری خوشگلی.
من: یتسکیذیمسسدژپسمسنستی
دقت شون فقط 😭😂
دخترا و پسرا قاطی پاتی نشسته بودن سرکلاس، این استاد مون سرهنگه دفاع مقدس درس میده، همین که اومد تو کلاس گفت آقایون بلند شین این طرف بشینین.
همه خودشونو زدن به نشنیدن.
اینم اشاره کرد گفت آقایون محترم لطفاً پاشین این طرف بشینین من راحتترم.
بعد اونا: کی؟ ما رو میگین؟ بله بله چشم.
زیر لب: خدا لعنتت کنه