با بچهای واحد رو به رویی تو سلف نشسته بودیم، راجب دبیرستان و ایناها حرف میزدیم.
یکی شون گفت نمره نهایی زبانت چند شد؟
گفتم وایسا نگا کنم.
نمرههامو دید میگفت وااای خاک تو سرت تو اینجا چی کار میکنی؟ مترجمی زبان چیه تو باید بری پزشکی بخونی، حیف شدیی از قیافت خرخونی میباره.
من: نکن، همینجا وسط سلف میشینم گریه میکنما.
جدی جدی پا شدم رفتم، چون اشکم داشت درمیومد.
تو سلف که نشسته بودیم یکی از بچها جدید کنار مون نشسته بود یهویی برگشت بهم گفت میکاپ نکردی، نه؟ همین طوری خوشگلی.
من: یتسکیذیمسسدژپسمسنستی
دقت شون فقط 😭😂
دخترا و پسرا قاطی پاتی نشسته بودن سرکلاس، این استاد مون سرهنگه دفاع مقدس درس میده، همین که اومد تو کلاس گفت آقایون بلند شین این طرف بشینین.
همه خودشونو زدن به نشنیدن.
اینم اشاره کرد گفت آقایون محترم لطفاً پاشین این طرف بشینین من راحتترم.
بعد اونا: کی؟ ما رو میگین؟ بله بله چشم.
زیر لب: خدا لعنتت کنه
مرا ببر به خواب خود که خستهام از همهکس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس.