امروز صبح مریم گفت تو برو جا بگیر تو سرویس تا من و یلدا میایم.
من رفتم دیدم عه جا نیست اصلا، همونجا جلوی در اتوبوس نشستم حدیث اومد کنارم نشست.
وقتی رسیدیم داخل محوطه دانشگاه یه سری از بچها میخواستن برن سالن تربیت بدنی، سرویس باید اونجا وایمیساد بعد میرفت بالاتر که به دانشکدهها برسه.
وقتی اونجا وایساد بچها پیاده شدن، درو نبست و من و حدیث که جا نداشتیم جلوی در وایساده بودیم:
بچها میگفتن نیفتین بیرون. ولی انقد حال داد.
بعدش با هم رفتیم تو کلاس کیفامونو گذاشتیم بریم کاپوچینو بخریم، رفتیم برق نبود که آب جوش بزاره، کیک و انرژیزا خریدیم برگشتیم تو کلاس.
حدیث میگفت باید بیای جلو پیش خودم بشینی تا اعتماد به نفس تو یکی رو ببرم بالا.
وسط کلاس برمیگشت سمتم دستمو میگرفت یا شکممو میگرفت، بشر دو پااا استاد داره درس میده میخواستم بزنم زیر خنده.
میخواستیم بریم کلاس بعدی حدیث کیفشو داد به من گفت میخوای بری کیف منو هم ببر من کار دارم میام.
اره خلاصه یه انقده 🤏🏻 حانیه رو تصور کنین که دو تا کیف رو کولش بود داشت وسط دانشگاه راه میرفت.
با اون حاج آقا باحاله کلاس داشتیم، کلی خندیدیم کلی هم بحث کردیم راجب دین و ایناها.
اخراش داشت دعوا میشد حاج آقا گفت شما برین تحقیق کنین اگه خلاف چیزی بود که من گفتم بیاین بگین. چرا جوش میارین؟ داریم حرف میزنیم فقط.
حالا پسرایی که تا دو دقیقه پیش داشتن حنجره شونو پاره میکردن: کی؟ ما جوش آووردیم؟ نه باباااا.
وقتی میخواستیم بریم سلف برق رفت.
از داخل سلف تا وسط محوطه دانشگاه صف سلف دخترا بود. پسرا که رد میشدن میگفتن تا صبح هم وایسین نوبت تون نمیشه.
حالا منی که نمیدونستم غذام چیه و چون برق نبود آنتن نداشتم که وارد سایت بشم:
گفتم میرم نماز میخونم بعدش برمیگردم یه گلی به سرم میگیرم.
نمازمو خوندم برگشتم، صف رسیده بود کنار در سلف. همین که وایسادم تو صف، حدیث و مریم صدام کردن و قشنگ نصف صف رفتم جلو. بعدم مریم نتشو روشن کرد که تو سایت نگاه کنم.
سکشن آخری.
وای سکشن اخریییی.
باید راجب یه چیزی تحقیق میکردیم.
استاد اومد تو کلاس گفت کیا نوشتن؟
منم مثل خرایی که میخوان بهشون تیتاپ بدن گفتم من من.
دو نفر دیگه هم نوشته بودن، یهو استاده برگشت گفت خوبه سه نفر نوشتن به ترتیب بیاین جلو کلاس توضیح بدین.
من: غلط کردم:)))))))) گوه خوردم:))))))))
اول یه دختره رفت خیلی ریلکس توضیح داد چون پرروعه.
بعد یه پسره میخواست بره میگفت خیلی کار سختیه من نمیتونم و فلان، یه دفعه گفت یکی دیگه هم بود که.
من گفتم نههه آقایون مقدم ترن.
بالاخره رفت، گفت نخندین دیگه دستام و صدام داره میلرزه.
بعد وسطش کلا رشته کلام از دستش در رفت وایساده بود نگامون میکرد، همه خندیدن حتی خودش و استاد 😂
داشت از رو برگهش توضیح میداد یهو گیر کرد، میگفت دست خطمو نمیتونم بخونم🤣🤣🤣
استاده گفت اکثر پسرا همین مشکلو دارن.
به هرحال تمومش کرد.
استاده گفت نفر بعدی بیاد.
گفتم من نمیام:)))))))
گفت بیا اشکال نداره میدونم بار اوله سخته ولی درست میشه.
گفتم نمیخوام اصلا ننوشتم.
حالا حدیث جلوی من نشسته بود، پا شد صندلیها رو زد کنار بلند بلند میگفت پاشو برو ببینم زحمت کشیدی باید بری.
یه پسره از اونور میگفت تو که الان داری حرف میزنی ما داریم صداتو میشنویم حالا رو به رومون وایسی فرقی نداره که.
دخترا میگفتن باباا برو نمیخندیم بهت.
استاده دید خیلی سختمه گفت پس از همونجا بگو.
وای خیلی بد بود صدام داشت میلرزید بعد مشکل اینه که همشو هم باید انگلیسی توضیح میدادیم، وسطشم تپق میزدم. تطکژیتینیتسنس
ولی هرجوری بود بخیر گذشت یه مثبت الکیای گرفتم😔
٫ مَهجور ٫
اینجااا اتاق انتظامات بود.
رفتیم کلید کلاسو بگیریم که چشمم خورد به اون گیاههااا، ببینین چه خوشگلهه😭😭
سرکلاس نشسته بودیم حدیث برگشت گفت وااای چه ناخونات خوشگله.
من: تسشکساسمشتسستسن :))))))))))✨✨