eitaa logo
٫ 𝘓𝘦𝘢 ٫
415 دنبال‌کننده
2هزار عکس
221 ویدیو
3 فایل
- برایتان مَرهمی آرزو می‌کنم ؛ از جنسِ خدا نزدیك، بی‌خطر، بی‌منت .. * / می‌شنوم تون ،، https://abzarek.ir/service-p/msg/2491476 * 01 , 12 , 28 .
مشاهده در ایتا
دانلود
اقای باقری اومد با پیچ گوشتی درو باز کرد کلی هم دعوامون کرد. ولی من انقد خستم که برام فاقد اهمیته.
٫ 𝘓𝘦𝘢 ٫
خودمو با این خفه کردم. "بی‌تو به سامان نرسم ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ای به تنم جان همه تو"
بچها شام استانبولی داریم، علاوه بر مزه‌ش قیافه‌ش هم خوب نیست آخه. ولی انقد گشنمه که دارم چشامو می‌بندم می‌خورم.
٫ 𝘓𝘦𝘢 ٫
بچها شام استانبولی داریم، علاوه بر مزه‌ش قیافه‌ش هم خوب نیست آخه. ولی انقد گشنمه که دارم چشامو می‌بن
انقد افتضاحه که ما تو اتاق نشسته بودیم، یکی از بچها داشت با دوستاش حرف میزد یهو بهشون گفت بخورین بچها بخورین. همه میدونن اینو نمیشه خورد:))))))))
حییح، الان درست کردم.
نمی‌دونم چرا. ولی جدیداً با کوچیک ترین حرف انگیزشی دلم می‌خواد بکوبم تو دهن طرف.
امروز کلاس اولی که خوب گذشت. کلاس دومی رو می‌خواستیم لغو کنیم، هنوز مشخص نبود لغو میشه یا نه منم از فرصت استفاده کردم رفتم پیش شهید گمنام. اونجا نشسته بودم حدیث کساء می‌خوندم که یه دختری اومد نشست. یه دفعه گفت تو حانیه‌ای؟ مترجمی می‌خونی؟ گفتم آره. گفت ترم یک درسته؟ گفتم آره، از کجا می‌دونی؟ گفت منم مترجمی‌ام، ترم ۵ تو مسابقه اطلاعات عمومی دیدمت. گفتم آهااان، خوش‌وقتم😭😂 چجوری یادش مونده بود.
بعد بچها گفتن کلاس تشکیل میشه و از شهدای گمنام تا دانشکده کشاورزی ده دقیقه راهه. وقتی من رفتم تو کلاس بچها شماره دانشجویی رو هم نوشته بودن برا حضور و غیاب. و همین که وارد شدم استاد داشت درس میداد، رضا گفت خانم ... برگه رو از استاد بگیرین شماره دانشجویی تون هم بنویسین. گفتم باشه مرسی. و استاد برگه رو بهم داد نوشتم. نیم ساعت درس داد، بچها گفتن استاد بریم دیگه، سلف امروز زودتر غذا میدن چون عصر می‌خوان بخاطر روز دانشجو برامون جشن بگیرن. اینم گفت باشه. رفتیم سلف، غذای ویژه روز دانشجو داشتیم، وای خیلی چسبید. انقدم زیاد بود که ظرف گرفتیم اضافه‌شو با خودمون آووردیم خوابگاه.
مریم امروز می‌خواد برگرده خونه، گفت باهام بیا بریم شیرینی بگیرم. با پیاده رفتیم وای آبپز شدیم. دوتا یخ در بهشت هم گرفتیم، مریم که داشت می‌خورد، من ماسک زده بودم. وقتی از همون اول ماسک می‌زنم میام بیرون دیگه خیلی برام سخته که بخوام از رو صورتم برش دارم. نمی‌خواستم ماسکمو بکشم پایین😭 هی نی رو از زیر ماسک رد می‌کردم که بخورم مریم می‌خندید می‌گفت برو اونور کنار من راه نیا آبرومو می‌بری اینطوری که زشت تره. وای فهمیدم اینجوری فشاری میشه هی از زیر ماسک نی رو رد می‌کردم🤣🤣 ولی بازم نمی‌خوردم که، خودم خندم می‌گرفت. تا رسیدیم خوابگاه من اینو همین طوری دستم گرفته بودم. ای خاک تو سرممم‌. بعد می‌دونین چیه، همین طور که ما راه می‌رفتیم همه برمی‌گشتن نگاه می‌کردن. بدم نگاه می‌کردن. من شیراز بزرگ شدم ولی هیچ وقت انقد حس بدی نداشتم. در این حد که به مریم می‌گفتم ببین واقعا چیزی مون نیست مشکلی نداریم؟ آخه از تو خیابون طرف از تو ماشین کله‌شو ۳۶۰ درجه می‌چرخوند نگاه می‌کرد. واقعا دیگه داشتم عصبی می‌شدم به مریم می‌گفتم یکی زل بزنه یه چیزی بهش میگم. اه. تو دانشگاه انقد نگاه نمی‌کنن بخدا.