٫ 𝘓𝘦𝘢 ٫
بچها شام استانبولی داریم، علاوه بر مزهش قیافهش هم خوب نیست آخه. ولی انقد گشنمه که دارم چشامو میبن
انقد افتضاحه که ما تو اتاق نشسته بودیم، یکی از بچها داشت با دوستاش حرف میزد یهو بهشون گفت بخورین بچها بخورین.
همه میدونن اینو نمیشه خورد:))))))))
امروز کلاس اولی که خوب گذشت.
کلاس دومی رو میخواستیم لغو کنیم، هنوز مشخص نبود لغو میشه یا نه منم از فرصت استفاده کردم رفتم پیش شهید گمنام.
اونجا نشسته بودم حدیث کساء میخوندم که یه دختری اومد نشست.
یه دفعه گفت تو حانیهای؟ مترجمی میخونی؟
گفتم آره.
گفت ترم یک درسته؟
گفتم آره، از کجا میدونی؟
گفت منم مترجمیام، ترم ۵ تو مسابقه اطلاعات عمومی دیدمت.
گفتم آهااان، خوشوقتم😭😂
چجوری یادش مونده بود.
بعد بچها گفتن کلاس تشکیل میشه و از شهدای گمنام تا دانشکده کشاورزی ده دقیقه راهه.
وقتی من رفتم تو کلاس بچها شماره دانشجویی رو هم نوشته بودن برا حضور و غیاب.
و همین که وارد شدم استاد داشت درس میداد، رضا گفت خانم ... برگه رو از استاد بگیرین شماره دانشجویی تون هم بنویسین.
گفتم باشه مرسی.
و استاد برگه رو بهم داد نوشتم.
نیم ساعت درس داد، بچها گفتن استاد بریم دیگه، سلف امروز زودتر غذا میدن چون عصر میخوان بخاطر روز دانشجو برامون جشن بگیرن.
اینم گفت باشه.
رفتیم سلف، غذای ویژه روز دانشجو داشتیم، وای خیلی چسبید. انقدم زیاد بود که ظرف گرفتیم اضافهشو با خودمون آووردیم خوابگاه.
مریم امروز میخواد برگرده خونه، گفت باهام بیا بریم شیرینی بگیرم.
با پیاده رفتیم وای آبپز شدیم.
دوتا یخ در بهشت هم گرفتیم، مریم که داشت میخورد، من ماسک زده بودم. وقتی از همون اول ماسک میزنم میام بیرون دیگه خیلی برام سخته که بخوام از رو صورتم برش دارم. نمیخواستم ماسکمو بکشم پایین😭
هی نی رو از زیر ماسک رد میکردم که بخورم مریم میخندید میگفت برو اونور کنار من راه نیا آبرومو میبری اینطوری که زشت تره.
وای فهمیدم اینجوری فشاری میشه هی از زیر ماسک نی رو رد میکردم🤣🤣
ولی بازم نمیخوردم که، خودم خندم میگرفت.
تا رسیدیم خوابگاه من اینو همین طوری دستم گرفته بودم.
ای خاک تو سرممم.
بعد میدونین چیه، همین طور که ما راه میرفتیم همه برمیگشتن نگاه میکردن. بدم نگاه میکردن. من شیراز بزرگ شدم ولی هیچ وقت انقد حس بدی نداشتم. در این حد که به مریم میگفتم ببین واقعا چیزی مون نیست مشکلی نداریم؟ آخه از تو خیابون طرف از تو ماشین کلهشو ۳۶۰ درجه میچرخوند نگاه میکرد. واقعا دیگه داشتم عصبی میشدم به مریم میگفتم یکی زل بزنه یه چیزی بهش میگم.
اه.
تو دانشگاه انقد نگاه نمیکنن بخدا.
بابام زنگ زد گفت نمیای خونه؟
گفتم هفته پیش اومدم که.
گفت بیا حالا، میام دنبالت، زنگ بزن به مامان بگو.
شارژ پول نداشتم، با یه بدبختی زنگ زدم مامانم. میگم بابا گفت اگه بخوام بیام میاد دنبالم، هفته بعدی هم دوتا امتحان دارم بیام خونه؟
میگه اگه میخوای بیای بیا ولی من میدونم اگه اومدی اینجا درس نمیخونی، اونجا باشی مجبوری بخونی، بعدم بچها میرن خلوت میشه بخون.
من:
غیرمستقیم میگه نیا. خب مادر من چرا میپیچونی راحت بگو نیا دیگه بتمرگ همون جا.
گفتم اینجا باشمم وقت نمیکنم درسته بچها میرن ولی تموم کارای خوابگاه رو من و همون یه نفر که میمونه باید انجام بدیم وقت نمیمونه. ولی نمیام خدافز.
گوشیو قطع کردم. بیادب هم نیستم، فقط ناراحتم.
چندبار زنگ زد جواب ندادم، دفعه آخر که جواب دادم گفت بیا من که نمیگم نیا، این یه هفته که امیر هست بیا.
گفتم آره، فقط چون امیر میخواد بره بیام؟ نمیخوام بیام، بابا هم بیاد من نمیام.
تپ قطع کردم.
الانم گریه دارم ولم کنین.
امروز یه اتفاقی افتاد که فهمیدم همینایی که جلوم میگفتن و میخندیدن رفتن تو دانشگاه پشت سرم یه چیزی گفتن که اصلا نگم.
نمیبخشم شون.
همیشه هم تقصیر خودمهها، من احمقم که نمیزارم کسی ازم ناراحت بشه.
ولی بازم اون حانیه خوبه حاضره ناراحت بشه اما همیشه زورش به حانیه بَده میچربه.
اصلا من هیچ حرفی ندارم بزنم.