بابام زنگ زد گفت نمیای خونه؟
گفتم هفته پیش اومدم که.
گفت بیا حالا، میام دنبالت، زنگ بزن به مامان بگو.
شارژ پول نداشتم، با یه بدبختی زنگ زدم مامانم. میگم بابا گفت اگه بخوام بیام میاد دنبالم، هفته بعدی هم دوتا امتحان دارم بیام خونه؟
میگه اگه میخوای بیای بیا ولی من میدونم اگه اومدی اینجا درس نمیخونی، اونجا باشی مجبوری بخونی، بعدم بچها میرن خلوت میشه بخون.
من:
غیرمستقیم میگه نیا. خب مادر من چرا میپیچونی راحت بگو نیا دیگه بتمرگ همون جا.
گفتم اینجا باشمم وقت نمیکنم درسته بچها میرن ولی تموم کارای خوابگاه رو من و همون یه نفر که میمونه باید انجام بدیم وقت نمیمونه. ولی نمیام خدافز.
گوشیو قطع کردم. بیادب هم نیستم، فقط ناراحتم.
چندبار زنگ زد جواب ندادم، دفعه آخر که جواب دادم گفت بیا من که نمیگم نیا، این یه هفته که امیر هست بیا.
گفتم آره، فقط چون امیر میخواد بره بیام؟ نمیخوام بیام، بابا هم بیاد من نمیام.
تپ قطع کردم.
الانم گریه دارم ولم کنین.
امروز یه اتفاقی افتاد که فهمیدم همینایی که جلوم میگفتن و میخندیدن رفتن تو دانشگاه پشت سرم یه چیزی گفتن که اصلا نگم.
نمیبخشم شون.
همیشه هم تقصیر خودمهها، من احمقم که نمیزارم کسی ازم ناراحت بشه.
ولی بازم اون حانیه خوبه حاضره ناراحت بشه اما همیشه زورش به حانیه بَده میچربه.
اصلا من هیچ حرفی ندارم بزنم.
نه من چیزی به جا ماندم، نه این دنیا به من باقی
تو در قلبی که میلرزد، نشانی معتبر داری