هعب رفتم حمام.
ملیحه زنگ زد شامشو بگیرم.
آماده شده بودم که برم بیرون.
رفتم پایین شام مونو از سلف بگیرم، شام ملیحه رو بهم دادن. اسم منو جلوش نوشتن، منم گفتم خانم نصررر دوباره هانیه رو با این ه نوشتین.
گفت وااای از دست تو.
درستش کرد، بعد گفت اصلا دلم میخوادا.
دوباره هانیه رو با این ه نوشت.
گفت دلم میخواد اینجوری بنویسم. 🤣
هرچی تو لیست گشت اسم من نبود که نبود.
رفتم تو سایت نگاه کردم دیدم اشتباهی زدم سلف دانشگاه 😂😂
خانم نصر میگفت حالا برو دانشگاه بگیر.
اون خانمه که غذا میده هم کنارش وایساده بود میخندید.
اومدم که برم خانم نصر ظرفمو از دستم گرفت گفت بیا حالا یه ذره بهش بده حداقل گشنه نمونه.
اون خانمه هم یه ذره برام ریخت، گفت نونم میخوای؟
گفتم یه نصف نون اگه بدین.
خانم نصر میگفت نه خب هرچقد میخوای بردار.
گفتم نه همین قدر کافیه من غذای عادیم همین قدره همیشه.
میخندیدن میگفتن خوبه پس 😔😂
یه خانم میانسالی کنارم نشسته که با چندنفر دیگه میخوان برن مشهد.
چادر رنگی پوشیده و خیلی مهربونه، بهش گفتم رفتن مشهد به امام رضا بگن ما رو هم بطلبه. شماره راننده رو بهم داد گفت از اینجا ۶ روزه با هتل و غذا فلان قیمته، خیلی مناسبه اگه خواستی.
وقتی برمیگرده باهام حرف میزنه لبخند میزنه.
وایب خوبی ازش میگیرم.
بوی مامان بزرگمو میده:)
غربتنشین خیالاتیام که به تو ختم میشوند.
کی شود که بگویی "آشناترینا! در خیالم خانه داری."؟
- ویان.