لبخندامُ کجا جا گذاشتم ؟
خودمُ چی ؟
نمیدونم ، ولی هی من !
میدونم هرجا که باشی صدامُ میشنوی و با یه رشتهی نورانیِ نامرئی بهم وصلی ، پس میخوام فقط به حرفام گوش بدی.
دلم برات تنگ شده ، بدون تو حس میکنم نمیتونم ، بهت نیاز دارم. منُ ببخش که مثل بقیه تنهات گذاشتم وُ شکوندمت. بیانصافیه نه ؟ تنها کسی که پشتته هم ولت کنه. انگار میخوای فرو بریزی ، بدون تکیه گاه ، بیپناه.
ولی برگرد به من ، قول میدم بغلت کنم ، جوری کنارت میمونم که همه چیُ فراموش کنی. میدونم کافی نیستا ولی من به جای تموم کسایی که دوسِت ندارن دوسِت دارم.
پس برگرد بهم ، بدون تو خودمم نمیتونم خودمُ تحمل کنم چه برسه آدما. تو همون بخشی از وجودمی که باعث میشی به بقیه لبخند بزنم ، مهربون باشم ، ببخشم وُ محبت بکارم ، حالا که نیستی احساساتم خاموشن ، درسته همیشه دوست داشتم نسبت به همه چی بیتفاوت باشم ولی الان .. میدونم که آدما بدون احساسات شون پوچن. همین مایی که از احساسات بقیه ضربه میخوریم بدون همون احساسات نمیتونیم نفس بکشیم ، همه برای ادامه دادن به دوست داشتن نیاز دارن ، بیاین تنها وجه مشترک مونُ از هم دریغ نکنیم.
مگه یه جمله - نگران نباش من کنارتم - چی ازتون کم میکنه ؟
میدونم تحملِ همدیگه سخته ، بعضی وقتا من درک نمیکنم بعضی وقتا تو حس تنهایی میکنی ، اما اگه بدونی اونی که کنارته تو حال بدیات هم براش همون آدم روزای خوشی میتونی به زندگی کردن ادامه بدی.
حرفم اینه که آدما پیچیدهان ولی چیزی که واضحه اینه که محبت همه چیُ میشوره ، همدیگه رو تنها نزارین.