این شب ها بسیار بسیار میل به نوشیدن مرتب قهوه دارم،اما میدانم که جان بر کفان میشوم.روی صندلی چوبی پا بر روی آن پایم می گذارم و فنجانی می نوشم.شاید اندکی از غم هایم کمکند.مگر نه.شاید بتواند از خستگی هایم کم کند،مرا به دیار خویش ببرد و از دلتنگی هایم بکاهد.مگر میشود.مگر میشود که راحت سر بر بالشت بگذارم و بخوابم.قهوه میخورم.میخواهم آنقدر خسته شوم که همانجا در دنیای نه چندان جالبم به خواب بروم.قهوه هایم هم برای تو.
_هیچکس
خاکستری، پیدایت نیست این روزها
با خودت چه میکنی؟
نکند در دریای غم هایت شناوری؟.
نکند که داری غرق میشوی؟
تو بگو کمک نمی خواهی.
+در فکر رستنم_فراموشم کن
میخواهمبروم،دیار من کجاست؟
خانه ی من کجاست
فرسوده شده ام
بی تاب شده ام
دلمگرفته ست ز این روزهای خزان
برگ های درختان را باد ببرد؟
پاییز پس کجایی تو،دل گرفته شدم من.
کبوترها ز دیارم بیایید؛
باد خزان تو چرا ناز میکنی؟بیا مرا
در دل دریای آبی بینداز
غم هایم را با خودت ببر؛
طراوت را ببخش
دلم را شاد کن ؛
_هیچکس
شب هایتان را چگونه سر میکنید؟پرواز میکنید و یا میدوید.نکند جادو میکنید.یا بیخیالش میشوید. و یا برایتان دوست داشتنی است.شایدم با دوچرخه و یا اسکیت این همه راه را میپیمایید.ماشین هم که دیگر حرفش را نزن.موتور چطور؟ما که سوختیم تا صبح شود.
ای غم،تو که هستی؟از کجا میآیی؟
هر دم به هوای دل ما میآیی
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا میآیی
_قیصرامینپور