این شب ها بسیار بسیار میل به نوشیدن مرتب قهوه دارم،اما میدانم که جان بر کفان میشوم.روی صندلی چوبی پا بر روی آن پایم می گذارم و فنجانی می نوشم.شاید اندکی از غم هایم کمکند.مگر نه.شاید بتواند از خستگی هایم کم کند،مرا به دیار خویش ببرد و از دلتنگی هایم بکاهد.مگر میشود.مگر میشود که راحت سر بر بالشت بگذارم و بخوابم.قهوه میخورم.میخواهم آنقدر خسته شوم که همانجا در دنیای نه چندان جالبم به خواب بروم.قهوه هایم هم برای تو.
_هیچکس