L’eroe stanco
شاید اینم یه آزمایش بوده که من دوباره از توش سربلند بیرون اومدم.
ابراهیم وقتی میخواست اسماعیلشو قربونی کنه، از بابت خدا مطمئن بود. از بابت کاری که داره میکنه مطمئن بود. اون از آزمایش الهی سربلند بیرون اومد حتی وقتی قربونی بچش بود. همهی اتفاقات زندگی ما یه آزمایشه یه امتحانیه که خدا مدام ازمون میگیره تا میزان بندگیمونو بسنجه. وقتی با این دید به زندگیم نگاه میکنیم، رفتن ها و نبودن ها برام قابل تحمل میشن چون میخوام ثابت کنم راضیام به رضای اون بالایی.
یک بار دیگر، از نو نگاهم را عوض میکنم. نه اینکه سبب تو باشی یا عشق من را به سلطه گرفته و من آزادی خواه صلح طلب مکتب خویشم، نه. من قوی خواهم بود، همانطور که ضعف را در سینهام نگه داشته بودم، قوی خواهم بود. من فریاد خواهم زد، این زمستان هیچوقت صدایم را خفه نخواهد کرد. میدانی، من حالا شبیه یک نهنگ کوچک در این جزیرهی دور افتاده هستم اما با این تفاوت که همه چیز ارام است، از درون، همه چیز ارام است.دیگر طوفانی نیست، من دیگر با کلمات مچاله نمیشوم، راستش عشق که از همان ابتدای تولد مجهول بود، حالا هم مرموز است، کاش تا ابد مفقود بماند، من مانوس شوم با میل به قدرت. رنگ بر دیوار سیاه بپاشم، رنگ سفید. پرواز یک اژدها اختیاری ترین عمل زندگی اوست و حالا مگر من آبم که راکد ماندن شیوهی حیاط ناپاکم باشد؟ من اژدهام. این یک جا ماندن که رسم رزم و پیچش مو در باد و یک زخم دیگر از تیغ نیست. این ذات است. دوستش دارم.
به ماندن فکر میکنم، به نشان دادن. به بالازدن استین هایم، به بالا انداختن ابروهایم، به ادامس جوویدن به وقت فخر فروشی به دلیل قدرت. من به یک رزم جدید فکر میکنم. به سپاهی از عرق های ریخته شده، سردرد های مکرر، حمله های عصبی به وقت خشم، خشم شب. من به وهم و ارج قدم هایم می اندیشم. به جایی که باید میبودم اما نیستم. به آن باری از جهت که مرا از زیر سنگ اجبار به روی کوه اختیار نشاند تا از خودخوری دست بردارم. مرا به تکهای از احوالات فرح بخش کسانی که همچین اشنا هم نیستند گره زد تا وادارم کند به عمل برایم از هر انچه که ترس مانند شمشیر در جانم فرو میکند. من را از نو متولد کرد تا اینبار جنس نپذیدم، جنس جسم میخواهد من از لمس متنفرم. روح باید بوسیده شود که فی الحال همه چیز بوسیده میشود جز روح. برآمد تا انتهای رسیدن هارا به نرسیدن ایجاز کند، تا من را بر کرسی حرمت بنشاند، دست بر چهرهاش بکشد و لبخندی تحویلم دهد از جنس پوزخند، تا مبادا دل خوش کنم به هر حسی که از لبخند زاییده میشود. مردد بود، آنچه را از خاک ریشه دوانده بود، حالا میدود بر ریشه های بی ریشه تا به یک اصل برسد، اصل بیخیالی نسبت به خزعبلات حالا یا در امور انسانی یا در امور حیوانی. مسئله قدرت است. شیوهی به دست گرفتن عقل برای مراقبت از قلب. چه میشود اگر جز به جز وقایع را بسوزانیم؟ اگر آنها دود نشوند، اتش حماقت را کدام خاکستر خاموش خواهد کرد؟
_اژدها