اشتباه.
آخرین بار که همچین چیزی رو یادم میاد برای سه سال پیشه، روی صندلی آهنی و با یه میز آهنی بزرگ. کنارم ریحانه و کنار ریحانه بهار و سر میز مامان. اونور هم خانم عبدی. ریحانه با ولع میخورد و میگفت چه خوشمزست. من ادا اومده بودم و گفته بودم نمیخورم. از بوش داشت حالم بد میشد. رفتم بیرون. وایسادم تا غذاشون تموم شه. هم هوا گرم بود و هم من گشنه، ولی هوای گرم کاظمین عجیب خوب بود و باعث میشد به گشنگی خودم فکر نکنم.
اشتباه.
آخرین بار که همچین چیزی رو یادم میاد برای سه سال پیشه، روی صندلی آهنی و با یه میز آهنی بزرگ. کنارم ر
کاش الان هم گشنه بودم و هم زیر تیغ آفتاب، ولی برمیگشتم به اونموقع، اون لحظات، اون احوالات.
هدایت شده از ᴀꜱʜᴇꜱ ᴏꜰ ʜᴇʀ 𝑳𝒐𝒗𝒆
Staying
The formula for her was to dismantle the wall that was guarding her heart, brick _by_brick, while building boundaries around what was alive between the two of you, brick _by_brick.
She was well aware that love is easy to fall into, but harder to stay in. And that's why her heart's prayer was to find someone who would put the effort into staying.
For you, it was even simpler; all she wanted was for you to let yourself fall, then learn to do whatever it took to stay there and keep choosing her.
ترجمه
⸤ @Ashes_of_Her_Love ⸣
هدایت شده از June 9
https://ble.ir/tiktokdlbot?start=ref_104769801
بیاید برید تو این بات تیک تاک بله هم من یه دلی از عزا (اعتبار بهم بده) در بیارم هم شما🙏🏻💔