هدایت شده از نگهبانان نورمِنگارد
بعد می دونید از رویا های قدیمیم این بود که ایکاش خواهر دوقلوی ویلی ونکا بودم و کارخونهی شکلات سازی رو باهمدیگه اداره می کردیم
امروز بابا لکنت زبونم رو مسخره کرد. خیلی سعی کردم گریه نکنم، چون منظوری نداشت. چون از عمد مسخره نکرد، چون خسته شده بود از من و بیدقتیهام. نمیخواست مسخره کنه، انقدر بیدقتی کرده بودم که عصبانی شده بود. هر روز بساط دوصفحه ریاضی همینه. هرروز من و بابا دعوا میکنیم. هرروز گریه میکنم، سر ریاضی نه. سر چیزای دیگه. سر دلتنگی ها، نبودن ها، دیدار ها، آخرین ها، دوست ها، حسرت ها، من حتی برای گربه دمکنده سر کوچه هم گریه میکنم.
من خیلی گریه میکنم. من همیشه گریه میکنم.
اشتباه.
من کاری جز گریه کردن بلد نیستم، مخصوصا از دست پریا😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
گریه کردن که چیزی نیست یکم دیگه ام بگذره خودمو میکشم