eitaa logo
اشتباه.
303 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
557 ویدیو
5 فایل
اینجا و زندگی اصلا جالب نیست. ولی شما جالب باشید. اگه کار واجبی بود: @StupidLiar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مهمان‌خانه‌ی Zed
دیلیت کانال چیه بابا باید ایتا رو حذف کنم
اشتباه.
من مربا دوست دارم، مربا های مامان خیلی خوش‌مزه اند. از مربای توت گرفته تا کیوی. همه خوش‌ رنگ و لعاب و خوش‌مزه. امروز وقتی در یخچال را به امید اینکه اینکه بعد از مدت‌ها مربا بخورم و کِیف کنم باز کردم. شیشه مربای توت‌فرنگی را برداشتم، درش را که باز کردم بو کردم تا برگردم به روزهایی که درستش می‌کرديم. اما... اما بوی خوبی نداشت. سریع از جلوی صورتم پایین‌اش آوردم. نگاه کردم، با دقت نگاه کردم. دور شیشه کپک ها را دیدم. ناراحت شدم، کم نه. خیلی زیاد ناراحت شدم. نه بخاطر مربا، بخاطر اینکه آن آخرین شیشه مربایی بود که می‌توانستم از مادرم داشته باشم. بیشتر اوقات آخرین‌ها من را ناراحت می‌کنند. مانند این شیشه کپک زدهٔ مربا که برایم نشانی‌ای بود از گذشته. از گذشته خودم، از گذشته خواهرم و حتی از گذشته مادرم. احساس عجیبی بود، اینکه دیگر نتوانی مربای کسی را بخوری که دیگر نیست، که خوش‌مزه‌ترین مرباها متعلق به او بود. من مربا دوست دارم. ولی حالا نه دیگر مربای توت‌فرنگی خوش‌مزه‌ای دارم، نه کسی که مربای های خوش‌مزه را درست می‌کرد.
امروز روز خیلی عجیبیه. خیلی عجیب.
هدایت شده از Zobeidi
سلام علیکم. هیئت نوجوانان زوارالزهرا برای اطعام محرم به دلیل کم شدن و گرون شدن ظروف میخواد از الان ظرف بخره، اگر مقدور هست هرچقدر میتونید برای سهولت اطعام عزاداران امام حسین کمک های مادی و معنویتون رو به این شماره کارت واریز کنید. 6219861404846296 فاطمه احمدیان در صورت واریز رسید فراموش نشه.
اشتباه.
سلام علیکم. هیئت نوجوانان زوارالزهرا برای اطعام محرم به دلیل کم شدن و گرون شدن ظروف میخواد از الان ظ
تروخدا پول بزنید💔💔 و چون اینجا ریا اجباری رسید رو @deltangeyar_059 بفرستید💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔.
یادش بخیر. گر عقل فاضل نظری رو توی راهروی مدرسه داد زدم و خوندم که محمدحسینی هم حفظ شده بود.
اشتباه.
یادش بخیر. گر عقل فاضل نظری رو توی راهروی مدرسه داد زدم و خوندم که محمدحسینی هم حفظ شده بود.
یادش بخیر، من مست و تو دیوانه هم همین بود. بچها عاشقش بودن، هی میگفتن بخون دست بزنیم، بخون دست بزنیم. از هفتم شروع کردم به خوندش، برای محمدحسینی و مستمری و بابایی. گفتم از سرم میوفته، ولی نیوفتاد، عطش خوندش بیشتر شد. تا سال هشتم، یکی از دوشنبه ها، زنگ دوم که ورزش داشتیم، بچها دونه دونه میرفتن آزمون والیبال میدادن، اونم توی نمازخونه. نوبت به نوبت که میرفتن، آهنگی که بچها میخوندن عوض میشد.