از بین اینهمه قسمت توی سوپرنچرال، من باید قسمت آخر فصل یک و قسمت اول فصل دو رو ببینم. خدایا خدایا خدایا.
نگاه کردن به آدمای رندوم اینکه به چی فکر میکنن و چه اتفاقی براشون افتاده و حتی انقدر زل زدن بهشون که وقتی فهمیدن و نگام کردن بهشون لبخند بزنم جزو کارای مورد علاقمه.
بچها من هرموقع اتوبوس مسافربری میبینم، یاد راهیان میوفتم.
الان توی جاده، دوتا اتوبوس مسافربری دیدم. بیشتر اوقات اونایی که میدیدم خالی بودن. ولی هیچوقت امیدم رو از دست نمیدادم. مثل الان، و یکیشون پر بود. اما همه آدمای اتوبوس تصمیم گرفته بودن پرده ها رو بکشم. به دومین اتوبوس رسیدیم، دیدم یه دختری یکم از پرده رو کنار زده و سرش رو به شیشه تکیه داده جاده رو نگاه میکنه. و میدونید، دست براش تکون دادم. انتظار نداشتم ببینه، ولی دید و اونم دستشو برام تکون داد.
اشتباه.
بچها من هرموقع اتوبوس مسافربری میبینم، یاد راهیان میوفتم. الان توی جاده، دوتا اتوبوس مسافربری دیدم.
نمیدونید من الان چفدر احساس خوبی دارم.
اینکه دو نفر، از دو جای نامعلوم، برای هم از یه فاصله ای دست تکون بدن و دیگه هم دیگه رو نبینن. جالب نیست؟