اشتباه.
مثل کسی که سالهاست تشنه بوده و حالا جلوی آب ایستاده، اما جرات نمیکند بنوشد. "نکند سراب باشد؟"
تو داری هویت من رو با خودت حمل میکنی.
امشب، توی جاده قبل اینکه از خواب بیهوش شم یه لحظه برام سوال شد "عشق چیه؟".
عشق همون دوست داشتن بیشت از اندازه آدماست؟ اینکه اونارو انقدر دوست داشته باشی که حاضری جونت رو بدی تا یه لحظه غمشون رو نبینی؟ با خودم گفتم نه. این نیست. چون اگه اینجوری باشه من عاشق همه آدمای دنیام.
شاید عشق برای کسیه که ازش خسته نمیشی؟ نه نه. شاید عشق برای کسیه که حتی وقتی ازش خسته شدی هم دوستش داری؟ حتی وقتی روانیت کرد، تریاکیت کرد، معتادت کرد هم دوستش داشته باشی؟ حتی وقتی ازش انقدر عصبانی ای که دلت میخواد با چاقو بزنیش و دل و رودهاش رو پخش زمین کنی هم دوستش داری؟ اممم... نه.. اینم نیست.
اینمن فکر میکنم این نوع عشق برای اعضای خانواده است. اونایی که هرکار کنی هم دوستشون داری، هر کار کنن هم دوستشون داری. فکر نمیکنم این فقط یسری احساسات باشه، این برمیگرده به وجود آدم که از خانوادهاشه. میدونید چی میگم..
شاید عشق یعنی وقتی بهش نگاه میکنی قلبت یه جور دیگه بزنه. وقتی بهش فکر میکنی لبخند برگرده به صورتت. اما نه. این عشق حتما در یک آدم خلاصه نمیشه. خیلی اوقات این عشق به تابلو هاست، به آهنگ ها. به خیلی چیزها.