* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
هندوانهچشمکزن 🌟
درواقع اولین کیدرامایی بود که کامل دیدمش. از شش ماه قبلش همه دوستام میگفتن ببین اما من نمیخواستم میگفتم ولم کن بابا کره ایه لوسه به درد نمیخوره. اما یه شب تو همون اوج به هم ریختگی های ذهنی و حال های بد آبان ماه کوفتی ۱۴۰۴ شروعش کردم. طبق معمول برای فرار از همه چی. اولش همینطوری میدیدم و باهاش اشک میریختم. گذشت.. گذشت.. هرچی بیشتر پیش رفت بیشتر جذبش شدم. این سریال همونی بود که نیاز داشتم بهش. میخواستمش. پر از پیچیدگی. پر از غم. پر از دلتنگی. پر از شادی. پر از نجات. من خیلی سر هنر فکر کردم. اینکه هنر رو چی میبینم و بنظرم هندونه هنره. اینکه تو در عین معنا بخشیدن به داستانت، بدونی چی میخوای ازش. بدونی تهش چی بشه سرش چی بشه. برا لحظه به لحظهش برنامه داشته باشی. خلاق باشی. اینا همش تو هندونه جمع شده. این سریال جز سریالایی بود که اصلا پایانش رو نتونستم حدس بزنم و خب .. بوووووم 💆🏻♀
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
وقتیزندگیبهتنارنگیمیده🍊
نارنگی واسم عجیب بود. خیلی عجیب. واقعیت اینو فقط بخاطر اینکه گفتن وایبمو میده و بوگوم توش بود دیدمش (بوگوم رو تازه شناخته بودم😂) اون سیر داستانی ای که من میخواستم رو نداشت اما معنی داشت. معنی زندگی. نمیتونم بگم عجیب از لحاظ داستان بود. عجیب بود که فقط زندگی یه دختر فقیر رو روایت کرده بود. یه دختر پر سختی ولی امیدوار. تو همه لحظات زندگیش. یه دختر که مادرش حمایت رو بهش یاد داد محبت رو بهش یاد داد. همیشه همسرش حمایتش کرد و اونم تا اخر عمرش خانوادش رو حمایت کرد. نارنگی انگیزه میداد به من. یاد میداد چطور دوست داشته باشم بقیه رو. چطور حمایت کنم. چطور غمگین باشم. چطور از وجود کوچکترین نعمت ها خوشحال
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
شادی💀
شادی جالب بود. میدونین؟ مخاطب خاص خودش رو میخواست اما تونسته بود حتی ادمایی هم که طرفدار این ژانر نیستن رو جذب کنه. این سریال رو نمیخواستم ببینم از اول موضوعش رو میدونستم. اما خالم اصرار کرد و خب با اون وقتی فیلم ببینی یعنی تو یه روز سریال تموم میشه. خوب بود. من همیشه طرفدار ژانر وحشتم حتی عاشق کتاب های وحشتناک و جنایی و ترسناکم. ولی خب فیلم.. نمیدونم.. آدمیم که وقتی فیلم استرس زا میشه هی استپ میکنم هی با خودم حرف میزنم فیلم رو تحلیل میکنم سرم رو گرم میکنم تا استرس نگیرم. اون موقع چون با خالم میدیدم شرایطش نبود و خب اون حجم از استرس یکم زیادی بود چون اوایل عید بود هنوز استرس جنگ رو داشتیم. خالم شاهده دو قسمت آخر فقط اشک میریختم جوری که مامانم اومده بود تو اتاق میگفت مگه مجبورین😂. خیلی حرف زدم بریم سراغ فیلم. قوی بود. جدی میگم بی شوخی قوی بود. یکم گیج و گم بود یعنی حس کردم نمیدونست خودش هم از داستان چی میخواد و فقط داشت روایت میکرد حال و هوای یه زوج با ادمای مزخرف دور و برشون تو اون شرایط حاد.
*خوبیش این بود از مثلث و مربع و اتحاد عشقی خبری نبود همون قسمت اول رفتن سر خونه زندگیشون
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
شکارچیانشگفتانگیز🤙🏼
از وقتی نارنگی رو شروع کردم (آذر پارسال) یاس گیر سههههه پیچ داده بود ببینمش. روزی که قسمت اول بیست و پنج بیست و یک رو همینطوری با سراج دیدم غر زد که ببینم و خب حرفش رو زمین نزدم. پشیمون هم نشدم😧. شکارچیان شاهکار قرنه. همونیه که همیشه خواستمش. ترسناک جنایی ماورایی و بدون عشق و عاشقی الکی و اضافه(تقریبا صفر بود توش). از نتفلیکس و بعد تیویان متشکرم بابت ساخت این دوفصل قشنگ. شکارچیان مثل هندونه بود منتهی ژانر های متفاوت. میدونست از داستان چی میخواد. جزئیات رو ظریف وارد کرده بود. هرلحظه اتفاقایی میوفتاد که مجبور میشدم استپ کنم و سرمو بالا بیارم و داد بزنم : چیشد؟؟؟؟؟ کلا اگه عاشق اینجور ژانر هایین ببینین این کلا حسابش سواست🔪
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
بیستوپنجبیستویک(ساله) 🪽
قسمت اولش رو سراج داشت میدید منم رندوم دیدم از وایبش خوشم اومد. بینش سه تا سریال وقفه افتاد (البته چهارتا) ولی خب بعدش نشستم دیدمش. عاشقش شدم. حس خوبی میداد. حس پیروزی. حس اینکه منم میتونم. حس قشنگی که این روزا بهش نیاز دارم. من یه نهمیم و الان که فکر میکنم توی یکی از سخت ترین برهه های زندگیمم. انتخاب هدف واسه آینده واقعا سخته. واقعا توش موندم و اینکه میدیدم هیدو از همون بچگی میدونست میخواد به کجا برسه و رسید، واقعا حس خوبی بهم میداد. اینکه از هم دیگه امید میگرفتن قشنگ بود. عاشق دوستی یوریم و هیدو بودم. قشنگترین دوستی دنیا بود. واقعیت بهش حسودی کردم. (:
*هشدار میدم که سریال قشنگه پر از حس خوبه اما sad end عه.