هدایت شده از O͠𝗎𝗍.
شاید دلم دیگر آن شوق خاموشِ روزگارانِ پیشین را ندارد؛
نه بیتاب روایت لحظههای کوچک است،
نه چشمبهراه دانستنِ حال و احوالِ تو.
انگار نسیمی که مرا به هر نشانهای از تو میکشاند، آرام شده؛
و من ماندهام با سکوتی که نمیدانم فروکشِ خستگیست
یا نشانی از رهایی.
میترسم این خاموشیِ درون
حرفی باشد که زبانم جرئت گفتنش را ندارد:
اینکه شاید دیگر آنگونه که بود، دوستداشتنی در من نمانده باشد.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- Pero todavía me debes ` muchos abrazos y besos .
ابول"
. 6 .
فراق تو سوزی است که از دل آغاز میشود .
سالها میگذرد ، درختها رنگ عوض میکنند چشمها . . . چشمها شاهد عبور زماناند و سکوت را بهتر میفهمند .
میدانی ؟ باد صدای قدمهایت را میآورد اما نه از کوچه ، نه از خاطرات ، بلکه از جایی درون من که هنوز منتظر است . تو نیامدی و من نرفتم ما در میانهی راه ماندیم مانند نامه نوشته شده که هرگز به دست نگار افراد نرسید . . .
مانند شاعری که تمام شبهای فراق را شعر مینوشت تا روزی جانان او بخواند اما قبل از وصال ؛ دیدگان بر کرانه میبندد و شعرها تا ابد میان قفسههای مملو از غربت و محبوبیت دلدار خاک میخورند .
نمیدانم چگونه سایه فراق و ویرانی را برایت بازگو کنم ؛ اما جان من ! هر لحظه بی تو ، همچون بارانی سرد است که بی انتظار بر در رنجور و انجماد من میبارد و دست نوازش بر گونه او میکشد .
دستانم پر از تهیاند و چشمانم از خستگی رو به انهداماند از انتظار ؛ همانند شمعی که در باران میلرزد .
این ندای تو خالی ، فریادی است از ژرف جانم که پیچیده و هیچ زبانی یارای بیانش را ندارد .
هر زخم این سینه حکایتی از عشق بی انتها که حتی زمان نیز نتوانست آن را ترمیم کند است .
ای جانان من ! تو در روح و سینهی من خانه کردهای ، هر چند که فاصلهها چون دیوار های بلند میان ما است .
چشمان من امید دارند که روزی این دیوارها فرو ریزند و دوباره پرتو فروغ وصال ، جانم را روشن سازد .
- تی اِن .