مردم اون زمان سیراف خیلی بیچاره و فقیر بودن در حدی که نمیتونستن حتی گوشت بخورن
این کشتی با چندتا ملوان و ناخداش راه میفته که بره غذا و چیزای دیگه برای مردمش بیاره
تو راه یه مرد ناشناسی باهاشون همسفر میشه
توی طول این راه اینا یه اتفاقای خیلی خیلی وحشتناک براشون میفته که ممکن بود حتی از یکیش هم زنده بیرون نیان
ولی خب این مرد ناشناس از تمام اون اتفاقات نجاتشون میده و تازه کاری میکنه که کلی ثروت و مال به دست بیارن
این مرد خیلی ناشناس بوده در حدی که حتی اسمشم به کسی نمیگفته
اتفاقا چند سال پیش یه مردی بوده به اسم ناخدا عبهر که خیلی به کشتی ها و لنج ها کمک میکرده که از طوفان و خطرهایی که هست نجاتشون میداده ، و در عوض ازشون پول میگرفته ولی خب چندسال پیش غرق میشه و میمیره
ناخدای کشتی متوجه میشه که این همون ناخدا عبهره و اونم داستانشو میگه که آره من به غیر از پولایی که از ناخداها میگرفتم تمام ثروتشون رو میدزدیدم و ..
ولی وقتی تو دریا میفته یه پرنده ای هی میاد بهش غذا میده و چندروز بعد که ناخدا عبهر به خشکی میرسه میبینه پرنده هه مرده
و از اون موقع توبه میکنه و این معجزه رو یه فرصت جدید برای حیاتش میدونه
بعد به شهر سیراف میرسه و وقتی متوجه میشه این کشتی میخواد حرکت کنه و باهاشون همسفر میشه تا کمکشون کنه ولی پولی نگیره
بعد هم به ناخدا محل اونپول هایی که از ناخدا های دیگه دزدیده رو میگه و ازش میخواد بهشون برگردونه و اونم این کارو میکنه .
داستان خیلی جالبی بود واقعا
اینجوری بود که خدا خیلی بنده هاشو دوست داره و حتی به گناهکار ترین بنده هاش فرصت زندگی میده تا توبه کنن و برگردن به راه راست ..