eitaa logo
|مــآحد|
805 دنبال‌کننده
133 عکس
69 ویدیو
0 فایل
قلمی سرخ ، سری سبز ، زبانی بر باد . حرف دل از قلم افتاده زیاد است هنوز .. *ساده بگیر مسلمون
مشاهده در ایتا
دانلود
سر در گم و کلافه بودم . تمام تلاش خویش را برای درست نمودن حال خود ، استفاده کرده بودم . دگر توانی برای ادامه نمانده بود .. کلمات پشت به پشت به من طعنه میزدند که آهای ! جایمان تنگست ، چاره راهی بکن . ناگریز دست بر قلم بردم و شرح نمودم . ورق ؛ شرحه شرحه شد از جوهر خودکاری که داشت روی او خط می‌انداخت . چند سطر نوشتم ؛ خودکار مانند سلاح و کلمات مانند تیری در سلاح بود که روانه کاغذ میشد . سلاح از کار افتاد ، دیگر آن خودکار آبی پر رنگ نای نوشتن نداشت ؛ انگار او هم از شدت سنگینی کلمات به ستوه آمده بود . قلم یاری نمیکرد و تنها راه پیش رو ، گذاشتن سر بر گریبان کاغذ بود . اینبار خیسی جوهر قلم نبود که بر کاغذ میریخت ؛ اینبار قلم اشک های من بود . منتها این نوشتار انتها نداشت ، مانند سیلی بود بر روی کاغذ . کاغذ را پر کرد و غرق شد در انبوهی از کلمات ناخوانا ..
جای من نه ، زندگیم جای توعه .
در ستایش دوگانگی آسمان .
دل به هرکس میسپارم ، با دلم بد میکند در جواب خوبی ام ، او ظلم بی حد میکند ..
Mohsen Chavoshi موزیکدلMohsen Chavoshi-Panah -musicdel.ir.mp3
زمان: حجم: 11.4M
از خویش به ستوه آمدم . تحمل خویشتن هم سخت شده . ماننده آن تِرک چاووشی که میگوید : ( بی تو غیر قابل تحملم از خودم به تو پناه میبرم ) چاوشیست دیگر ، از دل مینوازد . آری ، انگار که او حال دل را هدف میگیرد ؛ مانند نمکی بر روی زخم که درد را دو چندان میکند . با تمام نُت های او به اعماق وجود خود فرو میروم منزوی و درونگرا ..
از آدم باطن بگویم برایت ؛ مردیست با موهای بلند و پریشان ! با محاسن گندم گونه و فتاده بر روی لباس .. بر روی صندلی چوبی ، در اتاقی پر از گل های پیچک که از زمین تا سقف کشیده شده . پایش را بر روی یک میز چوبی گذاشته و به سقف خیره شده . اتاق ، اتاق خانه ایست قدیمی ؛ مانند خانه مادر بزرگ ها .. شیشه های رنگی که نور با تابیدن به آنها نقش های رنگی بر روی زمین خلق کرده . قالی دست بافت سنتی که تار و پود رنگ قرمزش دل را نوازش میدهد . اما آن مرد ! آن مرد امید را در پس شیشه های رنگی جا گذاشته بود .. نگاه خسته اش ، زیبایی خانه را به چالش کشیده . با سیگار های ته قرمزش فضا را آلوده به دود غم میکند ؛ سیگار به دست ، خیره به سقف . مرد جسمش درون خانه و فکرش برون .. چندیست که دگر فضای خانه او را به شوق نمی آورد . خانه ای که چینشش به دستان خودش بود .
هیچوقت به بقیه نگو آهای منم اینجام ! اونا بخوان تورو میبنن .
عمرم خرج افکاری شد که هیچوقت به آنها نرسیدم .
در قنوتم ز خدا « عقل » طلب می‌کردم «عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت ..