eitaa logo
『 مأمول 』
165 دنبال‌کننده
88 عکس
7 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ... . 「@MAMOL_ir
ولادت حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها)」 اِنّا اَعطَیناکَ الکَوثَر... آرامش؛ این اولین حسی بود که پس از نزول این آیه‌ی شریفه بر همه چیز حکم‌فرما شد، مخصوصاً بر دل پیامبر. آرامشی که پس از دست دادن آغوش پر مهر مادرشان آن را از دست داده بودند و مانند سنگی بزرگ بر دلشان سنگینی می‌کرد. اما حالا، با وجود دخترشان، دختری که پس از آمدنش همه پدرش را ابتر می‌خواندند، اما پروردگارش او را نعمتی به نام کوثر نامید. آن سنگینی بر دل از بین رفته و جای خود را به آرامشی پایان‌ناپذیر داد. پس از تولد حضرت فاطمه‌ی‌زهرا(سلام‌الله‌علیها)، خانه‌ی پیامبر و خدیجه‌ی‌کبری(سلام‌الله‌علیها) رنگ و بوی تازه‌ای گرفته بود، به گونه‌ای که انگار خداوند تبارک و تعالی تکه‌ای از بهشت را به زمین و خانه‌ی پیامبر فرستاده بود تا جبران تمام سختی‌هایی باشد که با جان خریده بودند. تولد آن حضرت شروعی تازه برای تمام مسلمانان جهان و حتی همه‌ی کسانی بود که ایمان و اعتقاد درستی نداشتند. ❤️میلادت مبارک مادر تمام جهان❤️ ✍🏻: @MAMOL_ir
. یلدایی که با یک دقیقه طولانی‌تر بودنش در گوشِ تک‌تک ماها زمزمه می‌کند: «پایان شب سیه سپید است...». . 「@MAMOL_ir
﴾﷽﴿ 「 ته تغاریِ پاییز 」 هر تابستان را به امیدِ دیدنِ رقصِ برگ‌های خشکیده‌ی زرد و نارنجی می‌گذرانم. به امید دیدن بلور باران، به امید آمدنِ یلدا، به امید نوشیدن دمنوشِ پاییزی مادربزرگ... امسال پاییز را دیرتر احساس کردم. گویی او همچون دخترکی در پستوی خانه قایم شده بود. حضور داشت اما نشانی از آن نبود... دو ماه گذشت، دو ماه از رویایی‌ترین فصلِ سال و سرانجام رسید آن شبی که پاییز را بخاطرش آرزو می‌کردم. یلدا رسید، همان شبی که چله‌ی زمستان است. همان شبی که تمام خانواده‌ها کنارِ پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایشان جمع می‌شوند، همان شبی که باد هو‌هو می‌کند و پدربزرگ حافظ می‌خواند، همان شبی که به رسم قدیمی‌ها کنج اتاق کرسی می‌اندازیم. همان شبی که یک دقیقه بیشتر ما را کنار هم جمع نگه ‌می‌دارد...! یلدا رسید و پاییز در این شب زیبا ما را ترک خواهد کرد. امشب جشنِ خداحافظیِ پاییز است... جشنی که در آن پاییز ما را به ننه سرما می‌سپارد و می‌رود تا سال بعد. یلدا رسید. یلدایی که با یک دقیقه طولانی‌تر بودنش در گوشِ تک‌تک ماها زمزمه می‌کند: «پایان شب سیه سپید است...». امشب همه‌ی ما یک دقیقه بیشتر زمان داریم... یک دقیقه بیشتر برای کنار عزیزانمان بودن، یک دقیقه بیشتر برای شاد زیستن و یک دقیقه بیشتر برای عبد بودن. باشد که همین یک دقیقه، عوضِ کند سرنوشتمان را... یلدایتان مبارک : )❤️ ✍🏻: @MAMOL_ir
- ای شکافنده‌ی سپیده‌ها… دستمان را بگیر - 「@MAMOL_ir
شکافتن سپیده」 باقر علم! آن روز، صبح، وقتی نامت را زمزمه کرد، دیگر صبح معمولی نبود. انگار آسمان، آرام‌تر نفس می‌کشد و زمین، گوش می‌سپارد. تو آمدی… در روزگاری که جهل، قد کشیده بود و حقیقت، زیر خاکستر ترس نفس می‌کشید. تو آمدی تا زمین را نه با شمشیر، که با کلمه بشکافی. امام من! نامت را که می‌برند، علم سر تعظیم فرود می‌آورد. تو شکافنده بودی؛ برای رسیدن به ریشه‌ها. ریشه‌هایی که سال‌ها زیر غبار فراموشی و جهل مردمان دفن شده بودند. می‌گویند وقتی سخن می‌گفتی دل‌ها آرام می‌شدند و ذهن‌ها روشن. علم، از زبانت می‌جوشید… چنان زلال که حتی تشنگان نادان هم سیراب می‌شدند. ای فرزند کربلا! تو وارث صبری بودی که در عاشورا معنا شد و وارث دانشی که باید پس از خون، جهان را نجات می‌داد. تو به ما آموختی که گاهی بزرگ‌ترین جهاد نه در میدان جنگ، که در میدان اندیشه است. باقر دل‌ها… در روزگاری که حقیقت را تکه‌تکه می‌کردند، تو آن را دوباره کنار هم نشاندی. در روزگاری که مردم، دین را از ترس می‌آموختند، تو آن را با فهم و محبت معنا کردی. امروز، در سالروز تولدت دل‌هایمان هنوز محتاج همان نگاه آرام است همان صدای مطمئن همان دانشی که نه برای فخر که برای نجات بود. ای شکافنده‌ی سپیده‌ها… دستمان را بگیر که این جهان پرهیاهو هنوز، بیش از هر چیز به نور فهم نیاز دارد. میلادت مبارک ای امامی که علم، با نامت نفس می‌کشد... ✍🏻: @MAMOL_ir
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. پدرت شاه خراسان و خودت گنج مقامی پدرت حضرت خورشید و خودت ماه تمامی . 「@MAMOL_ir
وقتی نور زاده شد」 درد مثل تیغی تیزی به جانم نفوذ کرد. دانه‌های سرد عرق روی پیشانیم نشستند. به آسمان نگاه کردم. رنگ شب متفاوت بود؛ روشن‌تر، دل‌نواز‌تر... در هوای نیمه‌خاموش اتاق، صدای نفس‌هایم با تپش زمین آمیخته بود. شعله چراغ روغنی لرزید، گویی روحی بر سرم سایه افکنده است. نجوای دعا از لب‌هایم رفت و قطره‌ای از اشک از فهم تقدیر بر گونه‌ام لغزید. احساس می‌کردم تمام ذرات خاک در انتظار لحظه‌ای هستند که از دامن من، نوری بر خاور زمین بتابد. فرشتگان را حس می‌کردم؛ زمزمه‌شان آرام، مثل صدای آب در جوی شبانه، بر گوش دلم می‌نشست:«صبر کن، ای مادر نور، زمین در آستانه تولد انقلاب فهم است...» نفسم را بیرون دادم و زمان، انگار ایستاد. وقتی صدای گریه او را شنیدم، لبخندی زدم. کلمات را گم کردم، هیچ واژه‌ای نمی‌توانست شکوه آن لحظه را شرح دهد. در سینه من حریری از نور پیچید و دستانم میوه‌ای از ولایت را در آغوش گرفتند. خداوند فرزندی به من عطا کرد که همچون موسی بن عمران، دریاها را می‌شکافد. ولادت با سعادت ابن الرضا، حضرت جواد الائمه علیه السلام مبارک باد... ✍🏻: @MAMOL_ir
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ از کعبه‌ی حق بانگ جلی می‌آید آوای خوش لم یزلی می‌آید بشنو که سروش وحی حق می‌گوید آغوش گشایید علی می‌آید... ـ 「@MAMOL_ir
مولود مقدس」 من... این خانه کهن خشت، سنگ و خاطره‌. قرن‌هاست که آسمان را بر دوش کشیده‌ام و نجوای دلدادگان را در سایه‌سار حرمم جا داده‌ام. اما هیچ روزی مانند آن روز نبود؛ روزی که ستاره‌ای در سینه‌ام تابیدن گرفت، ستاره‌ای که فراموش‌شدنی نیست. فاطمه بنت‌اسد با قدم‌های لرزان به سویم آمد. انگشتانش را بر پارچه‌ام حلقه زد و از نگاهش بوی التماس برمی‌خاست. دانه‌های درشت عرق بر چهره‌اش لغزید و در تار و پود چادرش گم شد. صدایش آهسته بود. گرمی نفسش در وجودم رخنه کرد. بانوی ایمان، مادر آینده تابناک، به خدا پناه آورد و من، خانه او در زمین، درهای خود را برایش گشودم. گویی دیگر سنگی نبودم، بلکه پرده‌ای از جنس حریر و نور شده بودم. فاطمه به درونم آمد و دیوار دوباره در هم آمیخت. من دیگر خانه‌ای بر زمین نبودم؛ تکیه‌‌ای از بهشت شده بودم. سه... سه روزِ پر از نور و انتظار گذشت. من نگهبان بانویی بودم که گوهر امامت در بطن داشت. سپس او آمد؛ درست در لحظه‌ای که ندایی آسمانی طنین‌انداز شد. نغمه‌ای که از لرزشش سنگ‌های من به تسبیح درآمدند. علی... بی‌هیچ درد و رنج معمول زادن؛ پاک، مطهر و در حال سجده. نخستین نگاهش به سوی قبله‌ام بود، زبان گشود به شهادت بر یگانگی خدا و پیامبرش. گویی نه نوزادی ساده، که وجودی مقدس، گام بر زمین نهاد. فاطمه، میوه وجودش را در آغوش گرفت. لبخند زد و با لبخندش، تمام ذرات عالم خندیدند. زمان خروج فرا رسید. دوباره دیوارم شکافت. دهان بازکرده‌ و چشم‌های شگفت‌زده مردمی را دیدم که بیرون انتظار می‌کشیدند. ابوطالب نزدیک شد؛ برق شادی در چشمانش درخشید. نوزاد را در آغوش گرفت و معجزه خداوند را نظاره‌گر شد. آن روز، من نیز دوباره متولد شدم. گهواره‌ای شدم برای نخستین امام، وصی، شیر خدا و امیرالمومنین علی (ع). من کعبه‌ام. تاریخ را در خود ثبت کرده‌ام؛ شاهد کرامت و تجلی انبیا بوده‌ام. اما والاترین یادگار من، شکافته‌شدن دیوارهایم برای ولادت مردی است که شکافنده تاریکی‌های جهل بود. ✍🏻: @MAMOL_ir
. محفل زینب کبری به همه ثابت کرد سرشکستن به ره دوست جگر می‌خواهد عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می‌خواهد بچه بازیست مگر، عشق جگر می‌خواهد . 「@MAMOL_ir
پارچه سوخته」 من... این پارچه ساده سوخته. بافته شده با تار صبر، پودهای استقامت و نخ‌های حیا. سال‌ها بر شانه بانویی بودم که نور دل پیامبر(ص)، میوه عشق علی و فاطمه و غمخوار حسنین بود. بانویی که گاهواره تاریخ را بر دوش می‌کشید. من شاهد تقابل حق و باطل؛ شنوای سکوتی از جنس فریاد بودم. سکوتی که در بازار شام میان همهمه نااهلان پیچید. گهواره اشک‌هایی بودم که بر گونه‌های بانویم می‌چکید و در من و زمین گم می‌شد. هنوز به یاد دارم روزی که از کربلا بازگشتیم. بادهای کویر، هنوز بوی خون برادارنش را با خود حمل می‌کردند. او من را سفت به خود پیچیده بود. صدای اذکار و خطبه‌هایش در گوشم است. باصلابت، مانند شمشیری بر پیکر نحس دشمنان نشست. و سپس، آن شب فرا رسید. زینب... نگاهش به سوی پنجره بود. آسمان با وجود ستارگان، تیره به نظر می‌رسید. هوا سنگین شد. او لبخندی شیرین زد. گویی مادرش، او را در آغوش گرفته بود. سکوت... پر از معنا بود. ذرات عالم را به یکباره غم گرفت. او رفت. ✍🏻: @MAMOL_ir