eitaa logo
『 مأمول 』
165 دنبال‌کننده
87 عکس
7 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
「 خون خدا」 امام او را در آغوش کشید و گفت:«سوگند به خدا که دشوار است بر عموی تو که او را بخوانی و او نتواند اجابت کند و اگر اجابت کند، تو را سودی نبخشد. دور باشند از رحمت خدا، جماعتی که تو را کشتند.» رنگ از چهره نورانی قاسم«ع» پرید. او در میان نامردان و صدای گریه‌های بی‌امان جان داد. امام برادرزاده‌اش را به سینه خود چسباند و در حالی که پاهای او روی زمین کشیده می‌شد، سمت خیمه‌های قدم برداشت. از میان خیمه، صدای حسین«ع» به گوش می‌رسید. حسین«ع» روبه‌روی برادرش ایستاده بود و از او درخواست آب می‌کرد. ابوالفضل«ع» آهسته سمت مشک قدم برداشت و از خیمه بیرون زد. آرام افسار اسبش را دست گرفت و سوار اسب شد. او همانند اسدالله از میان سربازان دشمن رد شد. مشک را داخل رود گذاشت. مشک که پر شد. دو دستش را داخل آب فرو برود. چند لحظه‌ای مکث کرد. دستانش را سمت پایین حرکت داد. قطرات آب‌ با سرعت از میان انگشتانش پایین آمدند. از جایش برخاست و سوار اسب شد. صدای فریاد ابوالفضل«ع» در بیابان پیچید:«ای نفس، می‌خواهم بعد از حسین زنده نمانی، چند جرعه شربت مرگ می‌نوشد، حسین در کنار جبهه‌ها با لب تشنه ایستاده باشد و تو آب بیاشامی! پس مردانگی و شرف کجا رفت، پس مواسات و همدلی کجا رفت؟ مگر حسین امام تو نیست مگر تو ماموم او نیستی، مگر تو تابع او نیستی؟! هیهات ؟ هرگز دین و وفای من به من اجازه نمی‌دهد.» ابوالفضل«ع» به سمت نخلستان حرکت کرد. لشکریان سمت او هجوم بردند. گردوخاک فضای بیابان را پر کرد. از میان سم اسبان، صدای ابوالفضل «ع» به گوش رسید:«به خدا قسم اگر دست راست مرا ببرید من دست از دامن حسین بر نمی‌دارم.» چند لحظه بعد دوباره صدایی تکرار شد:«ای نفس! دیگر از کافران هراسی ندارم و به رحمت اجبار«خدا» بشارت می‌دهم. آنان با ستمگری‌شان دستانم را قطع کردند، اما من همچنان به سوی هدفم می‌تازم.»» ابوالفضل«ع» خود را روی مشک انداخت. مردی از میان جمعیت لشکریان سمت او تاخت. عمود آهنینش میان گردوخاک خودنمایی می‌کرد. عمود با شتاب پایین آمد. عمود که بالا آمد، قطرات خون از عمود پایین چکیدند. صدای همهمه و هلهله لشکریان بیابان را پر کرد. ـ«ای بردار» حسین«ع» با شنیدن صدای برادرش خود را به پیکر بی‌جان بردار رساند و او را در آغوش گرفت. -«اکنون پشت من شکست و چاره ی من کم شد.» حسین«ع» آرام از جایش بلند شد و فریاد زد:«ای بدترین قوم‌ها، با سرکشی‌تان، تعدی کردید و با کارهایتان در حق ما به مخالفت با محمد نبی به پاخاستید. آیا بهترینِ خلق خداوند، شما را به (خوبی در حق) ما سفارش نکرده بود؟ آیا جدّ من احمد بهترین آفریده خداوند نبود،آیا زهرا مادرم نبود و علی پدرم برادر بهترین انسان‌ها نبود.؟ مورد لعنت و خواری به خاطر جرم‌هایتان قرار گرفتید و در آتشی که گرمایش شدید است، خواهید سوخت.» او سمت خیمه‌های قدم برداشت. ناگهان مقابل خیمه ابوالفضل«ع» ایستاد. عمود خیمه را پایین کشید. فریاد زد و گفت:«آیا فریادرسی نیست که ما را یاری کند؟ آیا یاری رسی نیست که به ما کمک کند؟ آیا جویای حقی نیست که به یاری ما بشتابد؟ آیا کسی نیست که خوف آتش قیامت داشته باشد و از ما دفاع کند؟» دختری زیبارو به سمت حسین«ع» آمد. ـ«عمویم عباس کجاست؟ می‌بینم که در آوردن آب برای ما تأخیر کرده است.» حسین«ع» آهسته گفت:«عموی تو کشته شده است. دختر فریاد زد:«وای بر عمویم، وای عباس» زینب «س» این سخن را شنید و فریاد زد:«وای برادرم، وای عباس، وای از فقدان تو عباس که بعد از تو با ما چه می‌شود.» حسین«ع» پاسخ داد:«والله آری، وای چه فقدانی، ای ابالفضل بعد از تو چگونه کمر شکست، به خدا سوگند، دوری تو برایم سخت و دشوار است.» زنان و کودکان مویه زنان از خیمه بیرون آمدند و در اطراف حسین«ع»جمع شدند. زمان کندتر از همیشه می‌گذشت. ناگهان حسین«ع» از جای برخاست. نگاهی به قتلگاه جوانان و یارانش را کرد، نزدیک اسبش شد. او فریاد زد:«آیا مدافعى هست که از حرم رسول اللَّه دفاع کند؟ آیا خداشناسى هست که در حقّ ما هراس خدا را در پیش گیرد؟ آیا فریادرسى هست که به امید رحمت خدا به فریاد ما برسد؟ آیا یاورى هست که به امید آنچه در نزد خداست ما را یارى رساند؟» صدای گریه و زاری زنان و کودکان از خیمه‌ها بلند شد. زینب«س» پرده خیمه را کنار زد و با کودکی شیرخواره از خیمه بیرون آمد. -«جان برادر! این کودک شماست که سه روز است آبی نچشیده است؛ برای او اندک آبی فراهم کنید» حسین«ع» کودک را در آغوش گرفت و روبه‌روی سپاهان ایستاد. ✍🏻: @MAMOL_ir
「 خون خدا」 -«ای گروه اموی‌ مسلک! شما بی‌هیچ دلیل خردمندانه‌ای دوستداران و بستگان مرا به خاک و خون کشیدبد و این کودک ارجمندم مانده است که از فشار عطش به خود می‌پیچد، او را با اندکی آب سیراب سازید...» هنوز سخن حسین«ع» به پایان نرسیده بود که تیری سه شعبه با صدایی شبیه زوزه باد از کمان رها شد و در یک چشم برهم زدن به گلو کودک برخورد کرد. زمان متوقف شد. گلو شیرخواره بریده شد. صدای هلهله‌ی لشکر مانند غرّش حیوانات درنده در بیابان پیچید. سر کودک مانند نخی به تنش وصل شد. حسین«ع» مشتش را از خون پر کرد و آن را به سوی آسمان ریخت. -«چون خدا ناظر است، هر مصیبتی بر من آسان است.» قطرات خون در هوا معلق ماند.حسین«ع» سمت خیمه‌ها حرکت کرد. هنوز به خیمه نرسیده بود که دوباره برگشت. چند قدمی برداشت و دوباره سمت خیمه‌ها قدم برداشت. کنار خیمه‌ای نشست. با شمشیر به جان خاک بیابان افتاد. گودالی کوچک ایجاد شد. حسین«ع» کودک را آن‌جا گذاشت. او از جای برخاست.‌ نگاهی به اطراف کرد و نداد داد:«اى مسلم بن عقیل! اى هانى بن عروة! اى حبیب بن مظاهر! اى زهیر بن قین! اى یزید بن مظاهر! اى یحیى بن کثیر! اى هلال بن نافع! اى ابراهیم بن حُصَین! اى عمیر بن مطاع! اى اسد کلبى! اى عبداللَّه بن عقیل! اى مسلم بن عوسجه! اى داود بن طرمّاح! اى حرّ ریاحى! اى على بن الحسین! اى دلاورمردان خالص! و اى سواران میدان نبرد! چه شده است شما را صدا مى‌‏زنم ولى پاسخم را نمى‌‏دهید؟ و شما را مى‏‌خوانم ولى دیگر سخنم را نمى‌‏شنوید؟ آیا به خواب رفته‌‏اید که به بیدارى‌‏تان امیدوار باشم؟ یا از محبّت امامتان دست کشیده‌‏اید که او را یارى نمى‌‏کنید؟ این بانوان از خاندان پیامبرند که از فقدانتان ناتوان گشته‏اند. از خوابتان برخیزید، اى بزرگواران! و از حرم رسول خدا در برابر طغیانگران پست، دفاع کنید. ولى به خدا سوگند! مرگ، شما را به خاک افکنده، و روزگار خیانت پیشه با شما وفا نکرده، وگرنه هرگز از اجابت دعوتم کوتاهى نمى‌‏کردید، و از یاریم دست نمى‌‏کشیدید، آگاه باشید، ما در فراق شما سوگواریم و به شما ملحق مى‌‏شویم، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». حسین«ع» این‌ها را گفت و سمت خیمه‌ای قدم برداشت. در خیمه، پسر جوانی روی پوست خشنی خوابیده بود و زینب«س» کنار او نشسته بود. پسر نگاهی به حسین«ع» انداخت. خواست بلند شود، اما نتوانست. رو به زینب«س» کرد و گفت:«کمکم کن تا بنشینم چرا که پسر پیامبر آماده است» زینب«س» بدن خود را تکیه‌گاه پسر کرد. حسین«ع» کنار فرزندش نشست. -«پدر‌ جان! امروز با این گروه منافق چه کرده‌ای؟» حسین«ع» پاسخ داد:«شیطان بر آنان چیره شده و خدا را از یادشان برده است و جنگ بین ما و آنان چنان شعله‏‌ور شد که زمین از خون ما و آنان رنگین شده است!» ـ«پدرجان، عمویم کجاست؟» زینب«س» دستی به صورت خیسش کشید. حسین«ع» گفت:«پسرجان، عمویت کشته شد و دستانش را کنار فرات از پیکر جدا شد!» علی‌بن الحسین«ع» آن‌چنان گریست که بی‌هوش شد. سپس گفت:«بقیه عموهایم کجایند؟» حسین«ع» دستی به محاسنش کشید. -«همه شهید شدند» زین‌العابدین«ع» نفسش را محکم بیرون داد و گفت:«برادرم على اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجایند؟» حسین«ع» گریست. -«فرزندم! همین قدر بدان که در این خیمه‌‏ها مردى جز من و تو نمانده است، همه آنان به خاک افتاده و شهید شده‏‌اند.» اشک از چشمان سجاد«ع» جاری شد. او روبه عمه‌اش گفت:«عمه‌جان! شمشیر و عصایم را حاضر کن. بر عصا تکیه کنم و با شمشیرم از فرزند رسول خدا«ص» دفاع نمایم، چرا که زندگانی پس از ارزش ندارد» حسین‌«ع» نگاهی به صورت سرخ سجاد«ع» کرد. -«فرزندم! تو پاک‌‏ترین ذریّه و برترین عترت منى و تو جانشین من بر این بانوان و کودکانى...آنان غریب و بى‌‏کس‏‌اند که تنهایى و یتیمى و سرزنش دشمنان و سختى‏‌هاى دوران آنان را فرا گرفته است. هر گاه که ناله سر دادند آنان را آرام کن، و چون هراسان شدند مونسشان باش و با سخنان نرم و نیکو، خاطرشان را تسلّى بخش. چرا که کسى از مردانشان جز تو نمانده است تا مونسشان باشد و غم‏‌هایشان را به وى باز گویند. بگذار آنان تو را ببویند و تو آنان را ببویى و آنان بر تو گریه کنند و تو بر آنان.» سپس حسین«ع» محکم گفت:«اى زینب! اى امّ‌کلثوم! اى سکینه! اى رقیّه! و اى فاطمه! سخنم را بشنوید و بدانید که این فرزندم جانشین من بر شماست و او امامى است که پیروى از او واجب است.» حسین«ع»، زین‌العابدین«ع» را در آغوش گرفت. -«فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.» حسین«ع» از فرزندش جدا شد و به حضرت زینب«س»‌ چشم دوخت. -«برایم جامعه کهنه‌ای بیاورد که کسی به آن رغبت‌ نکند تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم و بعد از شهادتم مرا برهنه نکنند، زیرا می‌دانم پس از شهادتم، لباس‌هایم ربوده خواهد شد. ✍🏻: @MAMOL_ir
. داستان "خون خدا" روایتی از دل نینوا؛ در دو روز عاشورا و تاسوعا، جــهــت درک عمیق ماجرا و مصائب آل‌الله، از قاب مأمول تقدیم نگاه شما میشه🖤 .
「 خون خدا」 لباسی آوردند، حسین«ع» آن را پوشید. آرام از جای برخاست. پرده خیمه را بالا زد و از خیمه بیرون آمد. سکینه«س» سراسیمه سمت او دوید. حسین«ع» او را به سینه چسباند. ـ«سکینه! بدان پس از شهادتم گریه‌های طولانی خواهی داشت. تا جان در بدن دارم با اشکت حسرت دلم را آتش مزن. ای بهترین زنان! هنگامی که شهید شدم، تو از هر کسی به سوگواری سزاوارتری» حسین«ع»، سکینه«س» را از خود جدا کرد و سمت خیمه‌ها پاتند کرد. ـ«ای سکینه! ای فاطمه! ای زینب! ای ام‌کلثوم! خداحافظ من هم رفتم.» سکینه فریاد زد:«پدرجان! آیا تسلیم مرگ شده‌ای؟!» -«چگونه تسلیم نشود کسی که یار و یاوری برای او نمانده است؟» سکینه«س» دستی به صورتش کشید. -«پدرجان! ما را به حرم جدمان برگردان!» حسین«ع» نگاهی به دختر نوجوانش انداخت. ـ«اگر مرغ قطا را رها می‌کردند در آشیانه‌اش آرام می‌گرفت.» صدای گریه بانوان بلند شد. حسین«ع» بانوان را آرام کرد و سوار ذوالجناح شد. آفتاب کم‌کم داشت غروب می‌کرد. حسین«ع» نزدیک دشمنان شد. -«واى بر شما! چرا با من مى‌‏جنگید؟ آیا سنّتى را تغییر داده‌‏ام؟ یا شریعتى را دگرگون ساخته‏‌ام؟ یا جرمى مرتکب شده‌‏ام؟ و یا حقّى را ترک کرده‌‏ام؟.» یکی از میان لشکریان فریاد زد:«به خاطر کینه‌ای که از پدرت داریم، با تو می‌جنگیم و تو را می‌کشیم.» حسین«ع» به طرف لشکریان تاخت و مبارزه طلب کرد. نفر اول در ظرف چند ثانیه کشته شد. نفر دوم، سوم ...حسین«ع» بسیاری از آن‌ها را به هلاکت رساند. او سمت راست سپاه هجوم آورد. -«مرگ بهتر از زندگی ننگین است» سپس به سمت چپ یورش برد. ـ«سوگند یاد کردم که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مى‌‏کنم و بر دین پیامبر رهسپارم.» قطرات عرق در صورت حسین«ع» نمایان شد. او ادامه داد:«واى بر شما! اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از حسابرسى روز قیامت نمى‏‌ترسید لااقل در دنیاى خود آزاده باشید، و اگر خود را عرب مى‏‌دانید به خلق و خوى عربى خویش پایبند باشید.» مردی چاق با صورتی پیسی از میان لشکریان فریاد زد:«اى پسر فاطمه! چه مى‏‌گویى؟» حسین«ع»نگاهش را به خیمه‌ها دوخت. -«من با شما جنگ دارم و شما با من، ولى زنان که گناهى ندارند، پس تا زمانى‏ که زنده هستم، سپاهیان طغیانگر و نادان خود را از تعرّض به حرم من باز دارید.» مرد سرش را به نشانه موافقت تکان داد و رو به لشکریان گفت:«از حرم او دست بردارید و به خودش حمله کنید که به جانم سوگند هماوردى است بزرگوار!» سپاه به سمت حسین بن علی«ع» هجوم آورد. حسین«ع» راه فرات را در پیش گرفت. لشکریان نیز سمت فرات حرکت کردند. ـ«به خدا سوگند! به آن نخواهی رسید تا در آتش درآیی!» شخص دیگری فریاد زد:«یاحسین! آیا آب فرات را نمی‌بینی که مثل شکم ماهی می‌درخشد؟ به خدا سوگند! از آن نخواهی چشید تا آن‌که با لب تشنه از جهان چشم بپوشی!» حسین«ع» دستی روی پیشانیش کشید. -«خدایا او را تشنه بمیران» در همین هنگام تیری به پیشانیش اصابت کرد. حسین«ع» دستی به تیر کشید و تیر را با یک ضربه در آورد. خون از صورت و محاسن حسین«ع» جاری شد. ـ«خدایا! تو شاهدى که از این مردم سرکش به من چه مى‏‌رسد. خدایا! جمعیّت آنان را اندک کن و آنان را با بیچارگى و بدبختى بمیران، و از آنان کسى را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را نیامرز.» سپس به آنان حمله کرد و به هر کس که رسید، او را با شمشیرش بر خاک افکند. تیرها از هر سو سمت بدن حسین«ع» و ذوالجناح هجوم آوردند. -«اى بدسیرتان! شما در مورد خاندان پیامبر«ص» بد عمل کردید. آرى! شما پس از کشتن من از کشتن هیچ بنده‏‌اى از بندگان خدا هراسى ندارید، چرا که با کشتن من قتل هر کس برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! من امیدوارم که پروردگارم شما را خوار و مرا به شهادت (در راهش) گرامى بدارد. آنگاه از جایى که گمان نمى‏‌برید انتقام مرا از شما بگیرد.» مردی از میان جماعت فریاد برآورد و گفت: «اى پسر فاطمه! چگونه خداوند انتقام تو را از ما بگیرد؟» حسین«ع» گفت:«نزاع و اختلاف در میانتان مى‌‏افکند و خون‌تان را مى‌‏ریزد آنگاه شما را به عذاب دردناک گرفتار مى‏سازد.» حسین«ع» همچنان مى‌‏جنگید تا این‌که تیری به گلویش اصابت کرد. ـ«به نام خداوند و هیچ حرکت و نیرویى جز از جانب خدا نیست و این شهیدى است در راه رضاى خدا!» آثار خستگی در چهره حسین«ع» پدیدار شد. هر کسی با چیزی سمت او هجوم آورد. یکی با شمشیر، یکی با نیز و دیگری با سنگ... حسین«ع» ایستاد . ناگهان سنگى آمد و پیشانیش را شکافت. او دامن پیراهنش را بالا زد تا خون را از چهره‏اش پاک کند که تیر سه شعبه مسمومى آمد و به سینه‌اش فرو نشست. ✍🏻: @MAMOL_ir
「 خون خدا」 -«به نام خدا و به یارى خدا و بر آیین رسول خدا...» حسین«ع»سرش را به آسمان بلند کرد. -«خداى من! تو آگاهى که اینان کسى را مى‏‌کشند که در روى زمین پسر پیامبرى جز وى نیست.» سپس تیر را بیرون کشید. خون مانند ناودان جارى شد. دستش را بر محل زخم گذاشت، چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشید و قطره‌‏اى از آن به زمین بازنگشت! حسین«ع» بار دیگر دست را از خون پر کرد و آن را به سر و صورت کشید و گفت:«آرى، به خدا سوگند! مى‌‏خواهم با همین چهره خونین به دیدار جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بروم و بگویم: اى رسول خدا فلان و فلان مرا شهید کردند.» حسین«ع» از اسب به زمین افتاد. آرام از جایش بلند شد. زینب«س» از خیمه بیرون آمد و گریه‌کنان گفت:«ای کاش آسمان بر زمین فرو می‌افتاد» نگاهش به مردی که نزدیک حسین«ع» ایستاده بود، افتاد. -«ای عمر بن سعد! اباعبدالله«ع» را شهید می‌کنند و تو نظاره می‌کنی؟» اشک از دیدگان عمر جاری شد و او صورتش را برگرداند. زینب«س» این‌بار فریاد زد:«وای بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟» سکوت مرگباری همه را فرا گرفت. حسین«ع» نگاهی به تیراندازان و نگاهی به حرم کرد. -«آیا بر کشتن من با هم متّحد شده‏‌اید؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بنده‌‏اى از بندگان خدا را نمى‏‌کشید که خداوند را بیش از کشتن من به خشم آورد. به خدا سوگند! من امیدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا که گمان نمى‌‏برید از شما بگیرد. هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانید، خداوند شما را گرفتار نزاعى در میان خودتان مى‏‌سازد و خونتان را مى‌‏ریزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگین و دردناکى به شما بچشاند.» هر لحظه اثر ضعف بر چهره‌ حسین«ع» بیشتر می‌شد. او نگاهی به آسمان کرد. ـ«خدایا! اى بلند جایگاه! بزرگ جبروت! سخت توانمند! بى نیاز از مخلوقات! صاحب کبریایى گسترده! بر هر چه خواهى قادرى! رحمتت نزدیک! پیمانت درست! داراى نعمت سرشار! بلایت نیکو» حسین«ع» ادامه داد:«هر گاه تو را بخوانند نزدیکى! بر آفریده‌‏ها احاطه دارى! توبه‌‏پذیر توبه کنندگانى! بر هر چه اراده کنى توانایى! و به هر چه بخوانى مى‌‏رسى!چون سپاست گویند سپاسگزارى! و چون یادت کنند یادشان مى‌‏کنى! حاجتمندانه تو را مى‌‏خوانم و نیازمندانه به تو مشتاقم و هراسانه به تو پناه مى‌‏برم و با حال حزن به درگاه تو مى‌‏گریم و ناتوانمندانه از تو یارى مى‏‌طلبم تنها بر تو توکّل مى‌‏کنم، میان ما و این قوم حکم فرما! اینان به ما نیرنگ زدند، ما را تنها گذارده، بى وفایى کردند و به کشتن ما برخاستند. ما خاندان پیامبر و فرزندان حبیب تو محمّد بن عبداللَّه «ص» هستیم، همو که او را به پیامبرى برگزیدى و بر وحى‏‌ات امین ساختى. پس در کار ما گشایش و برون رفتى قرار ده، به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان.» آنگاه افزود:«پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مى‏‌ورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست. بر حکم تو صبر مى‏‌کنم اى فریادرس کسى که فریاد رسى ندارد! اى همیشه‌‏اى که پایان‏ناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى برپا دارنده هر کس با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى.» ✍🏻: @MAMOL_ir
「 خون خدا」 لب‌ها حسین«ع» بهم چسبیده بودند. او درخواست آب کرد. مردی لاغر از میان جمعیت فریاد زد:«آب نیاشامی تا بر آتش درآئی و از حمیم آن بنوشی» حسین«ع» پاسخ داد:«بلکه من بر جدم رسول خدا وارد می‌شوم و در خانه‌اش در بهشت جایگاه صدق و در جوار قرب خدای مقتدر ساکن می‌شوم و از جنایاتی که نسبت به من روا داشتید به او شکایت می‌کنم» مردی با صورت سیاه نزدیک حسین«ع» شد و ضربه‌ای بر فرق سرش زد. خون از سر حسین«ع» جاری شد. او نگاهی به مرد کرد و گفت:«هرگز با آن دست، غذا و آب نخوری و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند» شخص دیگری ضربه‌ای به دست چپ حسین«ع» زد. دست قطع شد. کودکی دوان دوان خود را به میدان رساند. حسین«ع» او را در آغوش گرفت. کودک دست خود را سپر حسین«ع» قرار داد. ضربه‌ای محکم به دست کودک خورد. مرد قهقهه زد و نگاهی به حسین«ع» کرد. تیری از تیر، تیراندازان به سر کودک خورد. سر از تن کودک جدا شد. زمان به کندی می‌گذشت. عمر بن سعد می‌خواست که کار سریع‌تر انجام شود. نگاهی به شخص کناریش کرد و دستور داد زود کار حسین«ع» را تمام کند. او سمت حسین«ع» حمله ور شد، اما همین که نزدیک شد لرزه به اندامش افتاد. شمر نزدیک شد. چشمان تنگش از لذت انتقام می‌درخشید. روی سینه حسین«ع» نشست. زینب«س» سراسیمه خود را به گودال رساند. شمر چنگی به محاسن حسین«ع» زد. حسین«ع» لبخندی زد. ـ«آیا مرا می‌کشی در حالی که می‌دانی من کیستم؟» شمر غرید:«آری، تو را خوب می‌شناسم، مادرت فاطمه«س» و پدرت علی«ع» و جدت محمد مصطفی«ص» است، تو را می‌کشم و باکی ندارم!» صدای فریاد از عرش و فرش، کوه و درخت، بر و بحر به گوش رسید. شمر دوازده ضربه به حسین«ع» زد. سر از تن جدا شد. غبار تاریک و طوفان سرخ بیابان کربلا را فرا گرفت. ذوالجناح به سمت خیمه‌ها تاخت. زنان و کودکان گریه کنان از خیمه‌ها بیرون آمدند. شمر ده نفر از سپاهیانش را مأمور کرد تا به پیکر بی‌سر حسین«ع» هم رحم نکند. ده مرد نقاب به صورت اسب‌ها تنومندشان زدند. اسب‌ها به سمت پیکر حسین«ع»هجوم آوردند و او را لگدمال کردند. لشکریان سمت خیمه‌ها تاختند. زینب«س» زنان و کودکان را دور هم جمع کرد و داخل خیمه‌ای برد. به خیمه‌ که رسیدند، عمر بن سعد فریاد زد:«ای اهل بیت حسین! از خیمه بیرون بیایید.» زینب«س» با صدای محکم گفت:«از خدا بترس، این‌قدر ستم نکن» عمر بن سعد این‌بار بلندتر گفت:«شما چاره‌ای جز اسیر شدن ندارید.» زینب«س» گفت:«ما به اختیار خودمان بیرون نمی‌آییم» عمر خندید و نگاهی به لشکریان کرد. ـ«خیمه‌ها را آتش بزنید» لشکریان مشعل به دست سمت خیمه‌ها حمله کردند. در یک لحظه، خیمه‌ها در آتش شعله‌ور شدند. کودکان با سرعت از خیمه‌ها بیرون آمدند. هر کسی به سمتی دوید. یکی به سمت راست، دیگری سمت چپ... زنان هم سرزنان به دنبال کودکان خود دویدند. زینب«س» بیرون آمد. نگاهی به اطراف کرد. نمی‌دانست به دنبال چه کسی برود. نگاهش به دختری افتاد که پیراهنش آتش گرفته بود. دختر با تمام توانش می‌دوید. شعله‌ها آتش هر لحظه بیشتر می‌شد. زینب«س» به طرف خیمه زین‌العابدین«ع» دوید. خیمه در آتش می‌سوخت. ـ«علی‌ جان، عمه» نزدیک‌تر شد. صدای ناله ضعیفی از داخل خیمه به گوش می‌رسید. زینب«س» قدمی سمت جلو برداشت، اما آتش مانع ورودش به خیمه شد. نگاهی به اطراف کرد. مردی از لشکریان به کارها زینب«س» نگاه می‌کرد. مرد جلوتر آمد. ـ«بانو چه کار می‌کنید؟مگر نمی‌بینید، خیمه آتش گرفته» بغض زینب«س» شکست و گفت:«بیماری در میان این شعله‌ها دارم که نمی‌تواند بنشیند یا برخیزد .» مرد لب گزید و از کنار خیمه رد شد. زینب«س» که کسی را برای کمک ندید، خود به دل آتش زد. دود وارد ریه‌اش شد، سرفه‌ای کرد. در میان خیمه، زین‌العابدین«ع» بی‌رمق و با صورت کبود دراز کشیده بود. زینب«س» دست‌ها او را گرفت و از خیمه بیرون آورد. صدای اشک و فریاد در میان هلهله لشکریان بیابان را پر کرد. زینب«س» نگاهی به اطراف کرد. چشمش به رقیه«س» دوخته شد. مردی با اسب دنبال رقیه «س» تاخت. با پهلوی نیزه به کمرش زد. او با صورت افتاد. مرد از اسب پایین آمد. مقعنه‌‌اش را کشید. گوشواره‌ها رقیه«س» در میان دود و آتش خودنمایی می‌کردند. مرد چنگی به گوشواره‌ها زد. آلا نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را بست. آرام گفت:«خدا را شکر که همش خواب بود» غافل از اینکه طلوع‌ می‌کند اکنون به روی نیزه سری... ✍🏻: @MAMOL_ir
. سلام به حیات خلوت مجازی مأمول خوش اومدید حتما عصرها به این‌جا سر بزنید و با خودتون قهوه یا چای سبز بیارید🤍 به زودی اتفاقات متفاوتی در راهه✨... @MAMOL_ir .
- این یه تقدیمی متفاوته❤️‍🔥 همون‌طور که در "کتابخانهٔ نیمه‌شب" نورا بخاطر علاقش به کتاب و انسش با کتابخانه دبیرستان بین مرگ و زندگی پرت شد اونجا و با باز کردن کتابای مختلف زندگی‌های مختلف رو تجربه کرد، ماام بر اساس وایب چنلتون بهتون میگیم اون مکان و وسیله‌ای که شما باهاش این تجربه رو خواهید داشت چیه و توصیفش میکنیم✨ 📌ظرفیت تکمیل - ظرفیت محدوده چک کنید تکمیل نشده باشه @MAMOL_ir
‌ خب.. اون‌قدر جذاب شد که اجازه بدید نگم براتون چقدررر براش ذوق کردم و صبر کنیم تا خودتون ببینیدش🥲✨ این خبر خوبم بدم که به همت هوش مصنوعی 😅 همه سناریوها تصویرسازی‌ شدن و این جلوه خاص‌تری بهشون بخشیده ان‌شاءالله از امروز تا ۲ روز آینده، روزی ۱۰ تا رو منتشر می‌کنیم راستی از همین تریبون تشکر می‌کنم از و که نقش پررنگی در تهیه و تکمیل این تقدیمی داشتن و همچنین باقی بچه‌های تیم مأمول که همراهی و هم‌فکری‌شون کمک ارزشمندی برای ما بود💙 امیدواریم که به دلتون بشینه🌱 ‌
https://eitaa.com/raze_negah چشم‌هایت را باز کردی. بوی کاغذ کهنه و چوب قدیمی در مشامت پیچید. سرفه‌ای آرام کردی. نور آفتاب از پنجره‌های بلند و خاک‌گرفته روی میزها می‌تابید. این‌جا کتابخانه‌ای قدیمی بود؛ ساکت، با آن سکوتی که بیشتر از فریاد آدم را از درون می‌لرزاند. آهسته قدم برداشتی. قفسه‌ها بلندتر از همیشه بودند، انگار دیوارهایی بی‌انتها از خاطرات گم‌شده. دستت را روی جلد یکی از کتاب‌ها کشیدی. نوک انگشتانت داغ شد، قلبت هم. پچ‌پچی شنیدی. برگشتی. دختری میان‌سال‌های نوجوانی، با دفترچه‌ای در بغل، پشت میزی نشسته بود. نگاهش را از پنجره گرفت و به تو دوخت. لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «منتظرت بودم. این‌جا کتابخونه‌ی داستان‌های نانوشته‌ست. هر کتاب، یه زندگیه که هنوز شروعش نکردی.» با تردید جلو رفتی. قلبت تند می‌زد. لب زدی: «داستانی هست که پایانش خوش نباشه؟» او یکی از کتاب‌ها را برداشت. جلدش شکسته بود، اما با نخی قرمز مرمت شده بود. «همه‌شون یه جورایی تلخن. ولی از دل تلخی، راهی باز میشه… اگه بخوای.» کتاب را گرفتی. وقتی بازش کردی، نوری بنفش میان صفحه‌ها پیچید. بوی نم اشک‌هات، بوی قهوه‌ی سرد، بوی کسی که رفته، بلند شد. صدایی در گوشَت زمزمه کرد: «هر داستانی، راهی‌ست برای ترمیم قلب ترک‌خورده‌ات...» 「@MAMOL_ir
https://eitaa.com/joinchat/4136960544C15022a749b چشم‌هایت را باز کردی. آفتاب گرم، نقش‌های هزارساله را روی دیوارهای سنگی می‌رقصاند. بوی خاک مرطوب و عطر گیاهان وحشی فضای باستانی را پر کرده بود. اینجا جایی بود که زمان انگار ایستاده بود، و هر گوشه‌اش داستانی منتظر برای گفتن داشت. قدم‌هایت را آرام روی سنگ‌های سرد گذاشتی. دستت را به کتیبه‌های پر رمز و راز دیوار کشیدی، خطوطی که هزاران سال پیش با دقت حک شده بودند. ناگهان نوری طلایی از میان نقش‌ها تابید و تو را به دنیایی دیگر برد. در کنار دیوار، دفتری قدیمی پر از نامه‌ها و طرح‌های رنگ‌رفته گذاشته شده بود. دختری نوجوان، با چشمانی پر از شور زندگی، لبخند زد و گفت: «اینجا هر نقش و نوشته، دری به دنیایی تازه‌ست. کتیبه‌ها راهنمای تو برای کشف مسیرهای ناشناخته‌اند.» با دقت نامه‌ای را برداشت و صفحاتش را ورق زدی. صدای ملایمی از لابه‌لای کلمات شنیدی: «هر طرح، هر کلمه، پلی‌ست به زندگی‌هایی که هنوز نزیسته‌ای. انتخاب با توست.» دستی روی قلبت گذاشتی و با نگاهی پرامید گفتی: «می‌خواهم بدانم چه راهی پیش روست...» نوری گرم و مهربان تو را در آغوش گرفت و تو آرام آرام غرق در جهانی از امید و ماجراجویی شدی. 「@MAMOL_ir
https://eitaa.com/himayejan چشم‌هایت را باز کردی. نور صبحگاهی از پنجره‌های بزرگ هنرستان قدیمی‌ات توی اتاق پخش شده بود و روی میزهای پر از طرح‌ها و پروژه‌های ژوژمان پراکنده می‌تابید. بوی رنگ و کاغذ تازه هنوز توی هوا بود؛ همان بویی که سال‌ها پیش با آن بزرگ شده بودی. آهسته از راهروهای آشنا رد شدی، هر گوشه‌اش خاطره‌ای از روزهای پرهیجان و دوستان صمیمی بود. صدای آشنایی از پشت در یکی از کلاس‌ها به گوش رسید؛ ثمین صفالو پشت میز نشسته بود و وقتی نگاهت را دید، لبخندی زد. دستش را تکان داد و گفت: «خوش اومدی، هنوز اینجا هستی.» نگاهی به برگه‌های پراکنده روی میز انداختی؛ طرح‌هایی که با زحمت و عشق آماده کرده بودید، یادگار همان روزهایی که همه چیز تازه و پر امید بود. ثمین گفت: «هر کدوم از این طرح‌ها، راهی‌ست به دنیای هنر و نمایش. شاید وقتشه دوباره بهشون سر بزنی.» لبخندی زدی و دستی روی یکی از برگه‌ها گذاشتی. «هنوز دوست دارم این فضا رو... هنوز بخشی از منه.» فضا پر شد از سکوتی آرام، پر از خاطراتی که تو را به گذشته و حال پیوند می‌زدند. نور پنجره‌ها تو را به آرامش دعوت می‌کرد، همون آرامشی که همیشه اینجا پیدا می‌کردی. (البته این خانم صفالوی ۴۰سال آینده‌اس😔😂) 「@MAMOL_ir