در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست!
مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی...
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست؛
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست؛
شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند؛
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست!
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
تو برای من ،
دقیقا همون کسی هستی
که هر روز بهم ثابت میکنی
دنیا بدون تو هیچ ارزشی نداره :)))