همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "24"
بعد از خوردن ناهار منو خونه رسوند
پیاده شدم
_خداحافظ
امیر : رها ؟
_بله ؟
امیر : دوست دارم
چیزی نگفتم لبخندی زد
امیر : برو خداحافظ
کلید انداختم و وارد خونه شدم
همه داشتن برج هیجان بازی میکردن
_ سلام
همگی سلام کردم
وارد اتاقم شدم
امیر نه ادم بدی بود نه ادم خوبی
البته که من تا الان از اون بدی ای ندیدم
لباسام رو با تیشرت و شلوار ست ام عوض کردم و پایین رفتم
_منم بازی ؟
پارسا جایی کنار خودش باز کرد
پارسا : بیا بشین
سجاد : رها بردار
یک چوپ ازچوپ های برج هیجان بیرون کشیدم
سیما : ارشام گفت با امیر رفتی ناهار
_اره
شکوفه : خوش گذشت؟
_بدنبود
ارشام پایین اومد
گوشیش رو روی مبل انداخت
رو به ارشیا گفت
ارشام : یه دختر جدید از ایتالیا اومده ایران توی دانشگاه
ارشیا : خب ؟
ارشام : خیلی دختر خوبیه ازش خوشم میاد
من خواستم بردارم که افتاد
همه خندیدن و دست زدن
_خب مجازاتم چیه ؟
پارسا : هممون یه مجازات میگیم هرکدوم خواستی بین ۷ تا انتخاب کن
_باشه
ترنم : یه پارچ اب بریزی رو خودت
سجاد : شام مهمونمون کنی
پارسا : بلند شی با ارشام برقصی
چشمای ارشام به تعجب باز شد نکاهی به من کرد و سرش رو توی گوشیش کرد
سیما : بری دو تا جعبه شیرینی بگیری بدی هممون ولی خودت لب نزنی
نیلوفر : شستن ظرفها و پخت و پز تا یکهفته به عهده ی تو
شکوفه : مزاحم تلفنی یک شماره بشی
ارشیا : دخترا قلقلکت بدن
_وای خدا چقدر سخت
_ارشام توچی نمیخوای بگی ؟
ارشام : من که تو بازی نبودم
_حالا بگو یه چیزی
یکم فکر کرد و گفت
ارشام : لپ همه ی پسرا رو بوس کنی
و لبخند مرموزی زد
_بهتر ازهمه مال شکوفه بود که مزاحم تلفنی بشم
ترنم گوشیم رو از اتاق اورد
هرکی یه عدد گفت و خلاصه شد یک شماره
بعد از دو تا بوق جواب داد
شماره ی پسر شد
یا خدا
شکوفه : با افاده و ناز کردن حرف بزن
اوکی رو نشون دادم
همه دورم نشسته بودن
_سلام خوشگله
+ سلام جیگر شما ناناص کی باشی
_ یکی از هم محلی هات خیلی خوشگلی خوب لامصب
همه داشتن از خنده زمین رو گاز میگرفتن
+ او خب شماره ام رو از کجا پیدا کردی قشنگ خانم
_ از همسایتون هرزمان که از خونه میای بیرون میپامت
+ پس باید خبر داشته باشی که مامان وبابام و خواهر کوچیکتم رفتن شهرستان اره خانم ناناز
_بله عزیزمممم
عزیزم رو یه جوری گفتم
خیلی خنده دار شده بود
پسره رو واقعا ایسگا کرده بودیم
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "25"
+ میای خونمون شریک خوابم بشی ؟
_ چرا نشم میام ولی قبلش باید تو مترو بیای دنبالم
+چشم چش قشنگ قیافتو بگو بتونم پیدات کنم
_قدم بلنده موهام بلنده و مش کردم هیکلم ورزیده است لبامم تزریق کرده است
+ چشم جای مترو منتظرتم
_باشه عزیزم بای بای
تلفن رو قطع کردم و از خنده غش کردم
پارسا : عالی بود عالییییی😁
ارشام اخمش توهم بود
همه عنوز مشغول خندیدن بودن که من رفتم اتاقم
گوشیم زنگ میخورد و امیر بود
امیر : سلام به رهای عزیز خوبی
_سلام مرسی من خوبم تو خوبی
امیر : توکه خوب باشی منم خوبم
_کارداشتی
امیر : میشه شماره بابات رو لطفا بدی
_ واسه چی میخوای
امیر : بده
_پیامک میکنم باید برم واسه امتحان فردا بخونم
امیر : نخون بد هم که بدی واست ۲۰ رد میکنم
_بای
و تلفن رو قطع کردم
پایین رفتم
_شام با کیه
پارسا : با من
ارشام : پس خرید هم با من و نیلوفر
نیلوفر چشمکی زد
و رفت که حاضرشه گفتم
_نیلوفر میشه شماخونه بمونی من با ارشام کار واجب دارم
نیلوفر : اره ابجی توبرو
لبخندی بهش زدم و رفتمکه حاضرشم
کت و شلوارم رو با مینی اسکارفی سرم کردم
با خط چشم و یه رژ به کارم خاطمه دادم و از اتاق بیرون اومدم
بوی عطر تلخ زیبایی توی طبقه ی بالا که اتلقها قرار داشت پیچیده بود
سمت اتاق ارشام رفتم
داشت عطر میزد
و اهنگ میخوند
یک کت و شلوار مشکی پوشیده بود بهش خیره بودم که گفت
ارشام : اب شدم هاااااا
نگاهی بهش انداختم و از حال و هوای خودم بیرون اومدم
خوشبحال زنی که ازشام شوهرش باشه
دروغ نگم هم خوشگل بود هم خوش اخلاق هم خوشتیپ هم مهره ی مار داشت لعنتی
_ خیلی خب دیگه یکم نگات کردم پرو نشو
ارشام : عجب رویی داری هاااااا
_اره اونکه مشخصه من بر و رو دارم نگی هم میدونم
ارشام دستشو به سمت اسمون گرفت
ارشام : خدایا برای امیرحسین صادقلو ارزوی صبر ایوب دارم با وجود خانم رها حسینی
_خیلی هم از خداش باشه اصلا من با تو نمیام
رفتم تو اتاقم و نشستم رو تخت پشت به در
میخواستم بیاد منت کشی
نمیدونم چرا همش به زن اینده اش حسودیم میشد
اومد تو اتاق
ارشام : رها .... رها خانم ؟
جواب ندادم
با خنده گفت
ارشام : خدایا ببین کارهایی رو که بایر امیر بکنه من بدبخت باید بکنم
رومو برگردوندم
_خیلی بدی ارشام
ارشام : تازه فهمیدی ؟
اخ که چقدر این پسر راحت میتونست حرص منو دربیاره
پامو زمین زدم
ارشام : رم نکنی کوچولو برو بشین تو ماشین
_کوچولو خودتی
ارشام : اخه که وقتی حرص میخوری چقدر خنده دار میشی
_ارشاممممم
دستاشو به حالت تسلیم بالا برد
ارشام : باشه من تسلیم ولی یه اعتراف بکنم ؟
_بگو
ارشام : تو اولین نفری هستی که
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "26"
ارشام : تو اولین نفری هستی که انقدر قشنگ اسممو صدا میزنی
یه جوری شدم
حس خجالت و محبت
منی که خجالت نمیکشیدم الان در مقابل این حرف ارشام خجالتی شدم ؟
ارشام : خب حالا من که اعتراف کردم تو نمیخوای هیچ اعترافی در مقابل من بکنی ؟
_ چرا باید بگم که....
شکوفه جلوی در ظاهر شد
شکوفه : به جای اینکه دل بدید و قلوه بگیرید برید خرید کنید واسه خونه
ارشام : یه دقیقه اومدیم تنها باشیم
شکوفه : اع تنها میخواستید چیکار کنید🤭
دمپایی رو که دستم بود پرت کردم طرفش که اونم جا خالی داد و پشت سرش که پارسا بود خورد تو سر اون و صدای اخش رفت هوا
پارسا : آخخخخخخ
ارشام : چیشدی ؟
_پارسا خوبی ؟
پارسا : من یه حسابی از تو و شکوفه برسم
ارشیا هم اومد رو به پارسا گفت
ارشیا : شما غلط میکنی از گل نازکتر به شکوفه بگی
پارسا : اوووو اینجا همه باهم خوبن و دوستن فقط سر من و نیلوفر خانم بی کلاه مونده
رفتم طرفش
_دفعه اول و اخرت باشه اسم خواهر منو به زبون بیاری
پارسا : خب راست میگم ارشیا و شکوفه که باهمن ، ترنم و سجاد هم که باهم ، سیما هم که یکی رو داره که تو این خونه نیست ، تو و ارشام هم که باهام
_ پارسا خجالت بکش من نامزد دارم
♡♡♡♡از زبان ارشام
با گفتن این حرف از زبونش دلم هوری ریخت
_ خب بریم دیگه دیره رها برو تو ماشین
رها رفت و تو ماشین نشست
منم نشستم و ماشینو روشن کردم
صدای مجید رضوی توی ماشین پیچید با اهنگ منم شدم مثل تو مثل تو
گوشی رها زنگ خورد
ظبط رو قطع کردم تا بتونه گوشیشو جواب بده
رها : سلام خوبی
.......
رها : ممنونم مرسی ، من هیچی با ارشام اومدم بیرون واسه خونه خرید کنم
........
رها : فکر بدی نیست تا یک ساعت دیگه بهت خبرشو میدم
........
رها : باشه بای
ارشام : امیر بود ؟
رها : اره گفت همه باهم بریم شام رستوران
چیزی نگفتم
رها : نظرت چیه
_ چی بگم والا
رها : ارشام
_ بله
رها : احساس میکنم میخوای یه چیزی بگی ولی نمیگی
_ نه
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "27"
رفتیم فروشگاه خریدامون رو کردیم و برگشتیم خونه تا حاضرشیم و بریم رستوران واسه شام با امیرحسین
من لباسام رو با تیشرت و شلوار ورزشی عوض کردم گوشی و سوییت رو برداشتم و پایین رفتم
همه حاضر بودن
ارشیا : شکوفه ، ترنم و سجاد با من بیان
_ رها و نیلوفر و پارسا و سیما هم با من
همه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت رستوران
♡♡♡♡از زبان رها
سوار ماشین شدیم تا بریم سمت رستوران
نمیدونم چرا از امیر یک وایب خوب میگرفتم مث ارامش ، امنیت
نمیدونم شایدم دوسش داشتم
وارد رستوران شدیم امیر یه جا ناز قبل نشسته بود همه رفتیم اون سمت
همه ی بچه ها اونو استاد صدا میکردن اما من امیر
امیر : بچه ها امیر صدام کنید الان که دانشگاه نیست میگید استاد
نیلوفر : چشم استاد
همه خندین
شام رو با کلی خنده و جوک گفتن های امیر گذروندیم و رفتیم خونه
خودمو رو تخت انداختم
بهتر بود در مورد امیر فردا با مامان یا بابا حرف میزدم
گوشیم رو برای کلاس فردا کوک کردم و خوابیدم
●●●●●●●
این بار سومی بود که گوشیم زنگ میخورد
بلندشدم و به ساعت نگاهی انداختم
یا خدا ساعت هشت و نیم بود
یک ربع دیگه کلاسم شروع میشد و من هکنوز تو خواب بودم
سریع بلند شدم مانتو و شلوار رو پوشیدم
و چون ماشینم خراب بود تا خود دانشگاه دویدم
با چیزی که جلوی چشمام مواجه شدم نزدیک بود سکته کنم
ناریا دانشجوی جدید که از ایتالیا اومده بود دست در دست ارشام داشتن تو حیاط دانشگاه راه میرفتن
یعنی واقعا ارشام عاشق ناریا شده بود ؟
یعنی واقعا اون زن خوشبخت ارشام که بهش غبطه میخوردم ناریا بود ؟
خاستم بدون توجه به اونا از حیاط رد شم که صدایی قلبم رو از جا کند
ارشام : رها ؟
سریع رومو برگردوندم با ناریا سمت من اومدن
ناریا دستشو برای دست دادن جلو اورد که به اجبار گرفتم
از ناریا بدم اومده بود
ولی اونکه کاری نکرده بود
نمیدونم خدا دلم میخواد کله ی خودم رو بکنم
رو به ارشام گفتم
_ کاری داشتی ؟
ارشام : اره
_ میشنوم سریع بگو الان کلاس شروع میشه
ناریا : عزیزم ناراحت نباش اس.استاد دیر میاد ام.امرو.امروز
ارشام : ناریا که از ایتالیا اومده جا نداره واسه زندگی گفتم اگه اجازه میده اونم بیاد جای ما
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
همسایه ها چنل محدود شده چون محتوای بد گزاشتید و همه لطفا فورر ندید ♬🍫 ๓Ã𝐣𝓔𝔨 🐤🎁
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
دوتا پارت دیگه تموم میشه. اگه ۱۸۰ بشیم رمان جدید میزارم 😊💖
ریلز هاتو از اینجا بردار ☘️
https://eitaa.com/MMjee_k
دخترا بیرحمانهترین تصمیمات زندگی رو درست بعد از کور شدن ذوقشون میگیرن.
حالمان خوب بود تا اینکه وابسته چیزهایی شدیم که به ما تعلق نداشتند.
فدایِ لبخندایِ تلخم .
دگر نایی برای آینده نمانده ، تمام توانم را برای زنده ماندن در زمان حال گذاشتم . .
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم ،
خاطراتت را بیاور ، تا بگویم کیستم .
خانهات خراب ای غم ، جز ویرانۀ ما خانهای دیگر نیافتی ؟