هدایت شده از "خُطُْوٰطِْٰاِحّْٰسَْآٰسْ"
".
داستان: «فروزانِ خاموش»
در دل جنگلی که همیشه مه نقرهای دورش میچرخید، موجودی زندگی میکرد به نام فروزان؛ کوچک، لاغر و با سری که مثل شعلههای آرام شمع میسوخت. هیچکس نمیدانست این نور از کجاست، چون فروزان نه داغ بود و نه خطرناک—فقط گرم و مهربان.
اما فروزان یک راز داشت:
هر وقت کسی در جنگل گم میشد، شعلهی کوچکِ وجودش روشنتر میشد و مثل فانوس، آرام آرام او را به مسیر درست برمیگرداند. هیچکس او را نمیدید، فقط نورش را.
یک روز، مه جنگل آنقدر غلیظ شد که حتی فروزان هم مسیر خودش را گم کرد. برای اولین بار ترسید… اما همان لحظه، صداهای ریزی از پشت سرش شنید: موجودات کوچک جنگل—پرندهها، سنجابها، حتی باد—همه با نور کمرنگی که از فروزان گرفته بودند، به سمت او برگشتند و راه را نشانش دادند.
آن روز فروزان فهمید:
گاهی لازم نیست همیشه تنها نورِ دیگران باشی؛ بعضی وقتها، بقیه هم روشناییشان را با تو قسمت میکنند.
و از آن روز به بعد، شعلهی فروزان کمی گرمتر شد… نه برای روشنی جنگل، بلکه چون دلش روشنتر شده بود.
".
#یهداستانکوتاهوخیالیبرایعکسبالاامیدوارمجذابومفیدباشه.
@Feeling_lines .
𝗠𝗼𝗼𝗱 𝗔𝗿𝘁
𓍼֪ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍🗿: @MOOD_ART3
عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر چههههه نازهههههههعههههههههههههه ععم باید ارامشمو حفظ کنم