دلم برای وقتی که بچه بودم و با خودم فکرمیکردم چرا راه میرم ماه هم دنبالم میاد تنگ شده:)
آدمایی که رفتن، بهت یاد ندادن که ارزش نداری. فقط نشون دادن بلد نبودن بمونن.
تو نه زیادی دوست داشتی، نه زیادی ساده بودی. فقط آدما بلد نبودن قدر یه قلبِ واقعی رو بدونن.شاید هیچکی نفهمید چه کشیدی. شاید هیچکی ندید چطور تنهایی از توی اون تاریکی عبور کردی.
ولی تو دیدی. تو خودت بودی که بیدار شدی، خودت بودی که موندی، خودت بودی که حتی وقتی همه رفتن، دست از تلاش برنداشتی.بهترین آدمایی که من دیدم، کسایی بودن که کلی زمین خوردن. کلی شکستن. کلی گریه کردن.
ولی هر بار با یه ترک عمیقتر، بازم بلند شدن.
تو هم همینطور. تو هنوز اینجایی. همین یعنی قویترین آدمیــی.
دو تا شمع توی یه اتاق تاریک روشن بودن.
یکی به اون یکی گفت: «میترسی خاموش بشی؟»
گفت: «نه، فقط میترسم تو خاموش شی و من تنها بمونم.»:)
سخت نیست تنها بمونی، سخت اینه که وسط جمعیت دلت برای یک نفر تنگ بشه که حتی بهت فکرم نمیکنه.
واقعا قراره من باهمین مغزی که دارم تا ابد زندگی کنم؟!
اخه خیلی فکرمیکنه،خیلی آزاردهندست.
نگه داشتن آدما مثل نگه داشتن آب بود، هر چی محکمتر میگرفتی، زودتر میریخت از لای انگشتات.