eitaa logo
- آشفتگیه‌باید‌ببخشید -
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
257 ویدیو
4 فایل
• اندر احوالات آشفته . • مُشَّوَش سابق - در سیاره‌ رنج‌ها ، صبورترین‌ انسان‌ها‌ باش ‌- آوینیِ عزیز !' ‌- پست هایی که بعد از ساعت دو شب زده میشه رو گردن نخواهم گرفت . - پیغام‌گیر ! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5vw9x9&b کپی؟! نچ جیزه .
مشاهده در ایتا
دانلود
- آشفتگیه‌باید‌ببخشید -
؛
من نه قدم بلند بود ،نه دوربینم اونقدا خوب بود برای ثبت کردن اولین و آخرین دیدارمون . . اما تمام قد ، روی نوک انگشتام ایستاده بودم ؛ اونقدر سرم رو بالا می‌گرفتم و میون اون جمعیت دنبال نشونی از شما می‌گشتم که شاید فقط یه لحظه ببینمتون و دلم کمی آروم بگیره . تموم راه ، زیر لب فقط یه جمله رو زمزمه می‌کردم : آهسته‌تر برو ، بذار منم باهات بیام .. دیگه نمی‌کشه پاهام که پا به پات بیام .
- آشفتگیه‌باید‌ببخشید -
؛
ای‌خاك تیره دلبرِ ما را عزیز دار جان من است آن‌که تو در بر گرفته‌ای (:
بیاین راجع‌به سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
- آشفتگیه‌باید‌ببخشید -
بیاین راجع‌به سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
آسمون هنوز تاریک بود که خبر رو روی گوشیم خوندم . . چندین و چند بار خوندم ، شاید اشتباه دیده باشم ، شاید شایعه باشه ... تلویزیون رو روشن کردم که نوار مشکیِ گوشه‌ی صفحه ، قبل از هر جمله‌ای ، همه‌چیز رو لو داده بود . آسمون هنوز تاریک بود که از خونه زدم بیرون . خیابون‌ها همون خیابون‌های همیشگی بودن ، اما انگار دنیا یه‌ دفعه ساکت شده بود . از اون روز به بعد ، برای من آسمون هنوز تاریکه (: چندین ماه گذشته . . هنوز هم هر بار اسمش رو می‌شنوم ، هر بار عکسش رو می‌بینم ، همون بغضِ سحرِ دهم برمی‌گرده ؛ همون صبحی که آسمون هنوز هم تاریک مونده .
- آشفتگیه‌باید‌ببخشید -
بیاین راجع‌به سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
مغزم قفل کرده بود و از صدای گریه‌ای که میومد نمیتونستم هیچ حدسی بزنم، تلویزیون هم روشن نمیشد و ده برابر روزای قبل طولش داد، فقط یادمه مجری رو دیدم که یه چیزای نامفهومی رو با بغض میگفت، و زیر نویس قرمز شبکه خبر .. شهادت قائد امت... نشستم و زدم تو سر خودم.. من برای این لحظه آماده نبودم... - چندین بار نمازم شکست از شدت بغض و اشک 💔(:
- آشفتگیه‌باید‌ببخشید -
بیاین راجع‌به سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
سحری که خوردم و تموم شد برگشتم تو اتاق تا خبرا رو چک کنم. دیدم یه کاناله زده آقا قراره سخنرانی کنه. نیشتم تا بناگوش باز شد، چشمام رو بستم و گفتم خدایا هرچی عمر منه بزار رو عمرش. هنوز چشمامو باز نکرده بودم که یهو بابام گفت یا فاطمه زهرا... زدنش، شهید شد. نهمیدم چطوری از اتاق دوییدم بیرون. فقط به تیتر شهادت قائد امت نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم. الله و اکبر از غم اون‌روز صبح. - تقریباً همه داستان مشترک داریم ..
- آشفتگیه‌باید‌ببخشید -
بیاین راجع‌به سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
همین‌قدر بگم که موقع نماز، تو قنوت، گفتم الهم احفظ امامنا الخامنه‌ای. وقتی جمله‌ام تموم شد یادم اومد چه خاکی به سرم شده :) - آخ آخ (:
دلخوشیم لبخندش بود، که اونم دیگه نبود.. - 💔(:
تلخ تر از زهر. ـ حق (: