- آشفتگیهبایدببخشید -
؛
ایخاك تیره دلبرِ ما را عزیز دار
جان من است آنکه تو در بر گرفتهای (:
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
آسمون هنوز تاریک بود که خبر رو روی گوشیم خوندم . .
چندین و چند بار خوندم ، شاید اشتباه دیده باشم ،
شاید شایعه باشه ...
تلویزیون رو روشن کردم که
نوار مشکیِ گوشهی صفحه ،
قبل از هر جملهای ، همهچیز رو لو داده بود .
آسمون هنوز تاریک بود که از خونه زدم بیرون .
خیابونها همون خیابونهای همیشگی بودن ،
اما انگار دنیا یه دفعه ساکت شده بود .
از اون روز به بعد ،
برای من آسمون هنوز تاریکه (:
چندین ماه گذشته . .
هنوز هم هر بار اسمش رو میشنوم ،
هر بار عکسش رو میبینم ،
همون بغضِ سحرِ دهم برمیگرده ؛
همون صبحی که آسمون هنوز هم تاریک مونده .
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
چه بگویم ؟ که شرح غم دلسوختگان کار سخن نیست ..
-
(((((:
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
مغزم قفل کرده بود و از صدای گریهای که میومد نمیتونستم هیچ حدسی بزنم، تلویزیون هم روشن نمیشد و ده برابر روزای قبل طولش داد، فقط یادمه مجری رو دیدم که یه چیزای نامفهومی رو با بغض میگفت، و زیر نویس قرمز شبکه خبر .. شهادت قائد امت... نشستم و زدم تو سر خودم.. من برای این لحظه آماده نبودم...
-
چندین بار نمازم شکست از شدت بغض و اشک 💔(:
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
سحری که خوردم و تموم شد برگشتم تو اتاق تا خبرا رو چک کنم. دیدم یه کاناله زده آقا قراره سخنرانی کنه. نیشتم تا بناگوش باز شد، چشمام رو بستم و گفتم خدایا هرچی عمر منه بزار رو عمرش. هنوز چشمامو باز نکرده بودم که یهو بابام گفت یا فاطمه زهرا... زدنش، شهید شد.
نهمیدم چطوری از اتاق دوییدم بیرون. فقط به تیتر شهادت قائد امت نگاه میکردم و گریه میکردم.
الله و اکبر از غم اونروز صبح.
-
تقریباً همه داستان مشترک داریم ..
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
همینقدر بگم که موقع نماز، تو قنوت، گفتم الهم احفظ امامنا الخامنهای. وقتی جملهام تموم شد یادم اومد چه خاکی به سرم شده :)
-
آخ آخ (:
همهی غصهی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند، خبر هم بدهند..
-
کاش ..
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
هنوز بابتش خستهام
-
هنوز بابتش غمگینم
و غمگین میمونم
و غمگین میمیرم (:
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
یه دوستی داشتم که نامرد بود اومد تو گپ نوشت خامنهای رو زدن بعد پاک کرد من جواب دادم که زر میزنن ولی با دل اشوبه خوابیدم صبح پاشدم داشتیم سحری میخوردیم یه لحظه تلوزیون گفت شهادت قائد امت.. هنگ بودم قلبم وایساده بود مامانم جیغ زد شروع کرد به تو سینه اش زدن و گریه کردن رفته بودم بغلش کرده بودم و کنترلش میکردم قلبم نمیزد انگار نمیشنیدم صداشو فقط میخواستم ارومش کنم اون یکم اروم شد من افتادم رو زمین مامان اب داد بهم
گفتیم میریم مصلی ساعت 5 صبح بود کاپشن و روسری مشکی پوشیدم
رفیقم زنگ زد بغضم شکست
ـ
🙂