- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
سحری که خوردم و تموم شد برگشتم تو اتاق تا خبرا رو چک کنم. دیدم یه کاناله زده آقا قراره سخنرانی کنه. نیشتم تا بناگوش باز شد، چشمام رو بستم و گفتم خدایا هرچی عمر منه بزار رو عمرش. هنوز چشمامو باز نکرده بودم که یهو بابام گفت یا فاطمه زهرا... زدنش، شهید شد.
نهمیدم چطوری از اتاق دوییدم بیرون. فقط به تیتر شهادت قائد امت نگاه میکردم و گریه میکردم.
الله و اکبر از غم اونروز صبح.
-
تقریباً همه داستان مشترک داریم ..
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
همینقدر بگم که موقع نماز، تو قنوت، گفتم الهم احفظ امامنا الخامنهای. وقتی جملهام تموم شد یادم اومد چه خاکی به سرم شده :)
-
آخ آخ (:
همهی غصهی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند، خبر هم بدهند..
-
کاش ..
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
هنوز بابتش خستهام
-
هنوز بابتش غمگینم
و غمگین میمونم
و غمگین میمیرم (:
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
یه دوستی داشتم که نامرد بود اومد تو گپ نوشت خامنهای رو زدن بعد پاک کرد من جواب دادم که زر میزنن ولی با دل اشوبه خوابیدم صبح پاشدم داشتیم سحری میخوردیم یه لحظه تلوزیون گفت شهادت قائد امت.. هنگ بودم قلبم وایساده بود مامانم جیغ زد شروع کرد به تو سینه اش زدن و گریه کردن رفته بودم بغلش کرده بودم و کنترلش میکردم قلبم نمیزد انگار نمیشنیدم صداشو فقط میخواستم ارومش کنم اون یکم اروم شد من افتادم رو زمین مامان اب داد بهم
گفتیم میریم مصلی ساعت 5 صبح بود کاپشن و روسری مشکی پوشیدم
رفیقم زنگ زد بغضم شکست
ـ
🙂
- آشفتگیهبایدببخشید -
بیاین راجعبه سحر ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ بگین ؛
زنگم زد و گریه کردیم ووسطش قطع کرد
پاشدم به نماز و بینش گریه میکردم و اشکام میریخت از خونه زدیم بیرون تاریک بود پاهام دنبالم نمیومد حالت تهوع و حال مرگ داشتم میترسبدم میترسیدم مامان بزرگمو تو خونه تنها بذاریم تو مسیر چندنفر خندیدن بهمون ولی چندنفر مث خودمون سیاه پوش و ماتم زده دیدیم پیاده خودمونو رسوندیم مصلی و تو مصلی.. شروع کردیم به گریه و زاری و ناله
ـ
اشک *
#روایت_لحظه¹
تا الان جرعت نکرده بودم برم فیلم و عکسای روز اول و دوم رو ببینم...
چه دردناکن!
تازه سحری خورده بودم.
خبر نداشتم دنیا رو سرمون آوار شده.
اما شنیدم ک از بیرون یکی داد میزنه و ناله میکنه.
نشنیدم چی گفت ولی نالهای که سر داد دلم رو آشوب کرد.
اما چه خوش خیال بودم که فکر میکردم این اتفاق محالِ ممکن است.
وای از نوار قرمز زیرنویس تلوزیون.
نوشته بود شهادت قائد امت...
وا چه حرفا
خجالتم نمیکشن چرت و پرت مینویسن
فکر قلب مردم نیستن؟!
#روایت_لحظه²
اصلا ما قائد امتی که شهید بشه نداشتیم
هنوز هم یادمه هرچی پلک میزدم اون نوشته تغییر نمیکرد!
ولی مگه میشه انقد چشمام آلبالو گیلاس بچینه!
مامانم چرا رنگش پریده!
حتما بابا میدونه چیشده بزار بیدارش کنم...
۳ بار ازش پرسیدم بابا چی نوشته؟ یعنی چی؟
جوابمو نداد.
بابا همیشه جواب داره پس چرا سکوت کرده.
چرا زد تو سرش و گفت یا حسین!
چرا بابا اینجوری میکنه و مامانم جیغ میزنه!
وا مجری نمیخواد دهنشو ببنده؟
زل زده به دوربین داره چرت و پرت میگه!
من چرا زانوهام خالی کرده!
اخ. جون نداشتم وایستم.
نشستم.
#روایت_لحظه³
ولی اون نوار قرمز هنوز سر جاشه!
تلوزیون و بشکنم درست میشه؟
مامان بابا دارن هیجانی واکنش نشون میدن حتما اشتباهی شده و تا ظهر میان معذرتخواهی میکنن که مارو سکته دادن!
من مطمعنم!
همونجوری که مطمعن بودم شهید رئیسی سالم پیدا میشه!
کاش این خوش خیالی رو از من بگیرن.
عه گوشیم زنگ خورد.
حتما یکی خبر آورده ک دارن چرت و پرت میگن.
ریحانه بود.
جواب دادم.
وا اسکل چرا گریه میکنی!
بازم ازش میپرسیدم یعنی چی؟
اونم جوابمو نداد و فقط گریه اش شدیدتر شد.
منم دارم مثل اینا گریه میکنم که!
#روایت_لحظه⁴
همه خل شدن اصلا نمیفهمن چی میگن!
تلوزیون شروع کرد پیازداغ شو زیاد کردن.
عکسای آقا، صحبتاش، من جانِ ناقابلی دارم........
ناقابل؟؟؟؟؟
دیگ انکار فایده نداشت :)
ضجه های کر کننده و تمام نشدنی...
عه آروم باش دختر. ببین ضحا ترسیده..
نشد. نتونستم.
من هیچ وقت جلوی خانوادم گریه نمیکردم ولی الان که خاک بر سر شدن رو با تمام وجود حس میکردم هیچ درکی نداشتم...
هنوز دارم انکار میکنم ولی مشکی به تن کردم.
منم خل شده بودم نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم
فقط میدونستم که باید برم حرم!
ریحانه گف میاد دنبالم.