11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پایان سال تحصیلی دوازدهم، شبیه آخرین برگ از فصلی پُرماجراست؛
فصلی که با اضطراب امتحانها،
خندههای میانزنگی،
دفترهای خطخورده
و دلتنگیهای دوستداشتنی،
آرامآرام ورق خورد.
دوازده سال درس و مشق،
حالا به نقطهای رسیده که دیگر صدای زنگ مدرسه قرار نیست هر صبح شنیده شود و کلاسها جای خود را به فصل تازهای از زندگی میدهند.
امسال قرار نیس باهاتون توی یه کلاس بشینم
قرار نیس مدرسه رو رو سرمون اوار کنیم
قرار نیس نصف روزمو با شماها بگذرونم و از دنیای واقعی دور شم ولی
همیشه دوستتون خواهم داشت و
این پایان راهمون نیست🥲🫂🎀
یکسال پیش؛ در چنین روزی.
۱ مهر ۱۴۰۴.
شهید سیدعلیخامنهای رو به روی مردمش نشست، با همان لبخندهمیشگی و با حوصله، بدیهیاتِ دنیا را برایشان گفت.
گفت: «طرف مقابل ما در همهچیز خُلف وعده میکند، دروغ میگوید، فریب اعمال میکند. وقت و بیوقت تهدیدنظامی میکند، دستشان برسد ترور میکنند، یا مراکزهستهای را بمباران میکنند. بااینطرف نمیشود مذاکره کرد، نمیشود با اطمینان و اعتماد نشست و حرف زد، و حرف شنید و قرار گذاشت. به نظر من مذاکرهٔ با آمریکا برای مسئلهٔ هستهای و شاید مسائل دیگر بنبست محض است… البته این مذاکره برایِ رئیسجمهور فعلی آمریکا مفید است، سرش را بالا خواهد گرفت، خواهد گفت من ایران را تهدید کردم، او را آوردم پای میزمذاکره نشاندم. او در دنیا از این افتخارات میکند اما برایِ ما #ضرر_محض است؛ و هیچ فایدهای برای ما ندارد…»
گفت:
«تجربهها را فراموش نکنیم، این تجربهٔ این ۱۰ سال گذشته را فراموش نکنیم…»
او حالا دیگر بینِ ما نیست. امریکا باز وسطِمذاکره خلف وعده کرد. فریب داد. حمله کرد. او را در کنارِ خانوادهاش به قتل رساند. اما در محافلِ سیاسی هنوز در به همان پاشنه میچرخد… او راست میگفت.