4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عقدتونۛ ֧مـباࢪڪ باشہ عمو جان🫶🫀(':
پ.ن:امروز صبح بود🌝.
فلسطين كليد رمزآلود گشوده شدن
درهای فرج به روی امتاسلام است
و قسم به این لحظهٔ استیصال ...
هماکنون نامِ فلسطین همین عامل
معنوی بر سر زبانِ مردمِ دنیا
مسلمان و غیر مسلمان افتاده . . .
_حضرتآقا
تاوقتیکهمذهبیهافکرکنن؛
ظهورفقطبانمازوگریهو
گوشهنشینیاتفاقمیفته،
کارِدینلنگه!
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
تاوقتیکهمذهبیهافکرکنن؛ ظهورفقطبانمازوگریهو گوشهنشینیاتفاقمیفته، کارِدینلنگه!
یکیازکارهاییکه باعثمیشه،ظهورهرچهزودترشکلبگیره ،امربهمعروفونهیازمنکرِ .
یکواجبفراموششده ،کهمتاسفانهخیلیازمامذهبیهافراموششکردیم 🤌🏻
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
‹🤓🪴›
اهمیت درسخواندن حتی بالاتر از رفتن به جبهه..💣
-شهید مجتبی محمدی دارانی 🌱
•
•
•
#جهاد_علمی📚
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت20
#غزال
دو ساعتی گذشته بود و خدا خدا می کردم محمد بیدار شه حداقل با اون سرگرم بشم توی این ویلای درندشت.
اما نه محمد خواب خواب بود.
حیاط خیلی با صفایی داشت این ویلا حالا مگه برم بیرون می خواد چیکارم بکنه؟
تهش دو تا داد بزنه.
بلند شدم و اروم در ویلا رو باز کردم.
تا بادیگارد ها مشغول بودن من اروم سمت ته عمارت راه افتادم.
با دیدن درخت ها و سرسبزی حیاط دلم باز شد.
چند تا میوه هم از درخت ها چیدم وای که چقدر خوشمزه و شیرین بود.
ای کاش بشه شب اینجا موند و این همه راه اومدیم تا دریا بریم.
البته بعید می دونم ارباب زاده با این اعصاب خراب ش و اون نه گفتن من موندگار بشه یا حداقل ما رو دریا ببره!
اون وقتا که بابا زنده بود همیشه منو میاورد شمال می دونست دریا دوست دارم می گفت بادیگارد ببرم دریا و هر وقت دلم خواست برگردم اون موقعه چه فکر می کردم روزی قراره این بلا سرم بیاد.
کجایی بابا جون چقدر دلم برات تنگ شده نفس غزال.
تا تو بودی غزال هیچ غمی نداشت از وقتی رفتی غزال ت تنها و بی کس شده.
چقدر دلم می خواد بیام سر مزارت اما حیف که داداشم کاری کرده که فکر کنم تا اخر عمر نتونم بیام پیشت.
با شنیدن صدای زد و خورد و ناله های یکی سر جام میخکوب شدم.
رد صدا رو دنبال کردم و جلو رفتم که رسیدم به یه در قهوه ای رنگ.
نگاهی به اطراف انداختم و درو باز کردم پله ها رو اروم اروم پایین رفتم که رسیدم به یه اتاق بزرگ ارباب زاده و بادیگارد ها اینجا بودن یکی هم به ستون بسته بودن و صورت ش خونی بود.
یکم که دقت کردم دیدم داداشمع!فرهاد.
نفسم بند اومد سریع پله ها رو دیدم پایین بادیگاردی که داشت مشت توی صورت فرهاد می زد و به عقب هل دادم و جلوی فرهاد وایسادم و جیغ کشیدم:
- چیکار می کنی نامرد داغون ش کردی برو عقب خدا لعنتت کنه.
متعجب بهم نگاه کرد.
برگشتم سمت فرهاد که با چشای درشت شده داشت نگاهم می کرد.
با گوشه لباسم خون لب و بینی شو پاک کردم و اشکام ریخت روی صورتم:
- داداشی قربونت برم حالت خوبه؟فرهاد خوبی؟
زدم زیر گریه و تند تند خون های صورت شو پاک می کردم.
برگشتم سمت ارباب زاده و با گریه گفتم:
- تو چقدر ادم نامردی هستی چون بهت گفتم نه رفتی داداش مو گیر اوردی کتک ش می زنی که من بگم اره،؟ واقعا برات متعسفم عوضی.
فرهاد با صدای دردناکی گفت:
- تو..تو کجا رفتی؟اینجا چیکا..ر می کنی؟
ارباب زاده ابرویی بالا انداخت و گفت:
- تو خواهر فرهادی؟
برگشتم سمت ش و گفتم:
- الان داری وانمود می کنی نمی دونی اره؟
برگشتم و دستای فرهاد و باز کردم سر خورد و نشست.
فرهاد سرفه ای کرد و گفت:
- تو پی..ش این مردک بودی؟...این همون..یه که توی قما..ر تو رو برند..ه شد.
خشک شدم!
حس کردم قلبم نمی زنه.
از جا بلند شدم و عقب عقب رفتم.
برگشتم سمت ارباب زاده و بعد فرهاد.
باورم نمی شد خودم با پای خودم رفته بودم توی دهن شیر؟
به دیوار تکیه دادم اشکامو پاک کردم و ناباور گفتم:
- راست نمی گی مگه نه؟ی..عنی من فرار کردم اما رفتم پیش کسی که دنبال من بود؟فرهاد بگو شوخی می کنی!