ایران تسلیت
فاجعه دردناک انفجار معدن طبس
۵۱ از هموطنان معدنچی عزیزما،در
این حادثه تلخ، جان خود را از دست دادند
تسلیت به خوانواده معظم عزیزان و ملت شریف ایران زمین
#معدنچی_معادن🥀
#تسلیت_ایران🖤
شمام اینجوری هستین که وقتی یکی وسط چت ته جملههاش ایموجی نمیذاره فکر میکنین ناراحته؟!
#هشتگشوشمابگین
رسیدن به دستاوردهای بزرگ ، همونقدر
که به مهارت و تلاش نیاز داره به
«جرات باختن» هم نیاز داره .
بردن در یک زمین ، یعنی باختن
در کلی زمین بازی دیگه . . !
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت28
#غزال
بعد از خوردن سوپ محمد که خیلی خسته بود چون حسابی بازی کرده بود وسط قصه گفتن من خواب ش برد.
بوسیدمش و پتو رو روش مرتب کردم که در باز شد و ارباب زاده نگاهی به محمد انداخت و گفت:
- بیا کارت دارم.
سری تکون دادم و از روی تخت بلند شدم کنار رفت که از اتاق اومدم بیرون و درو بست.
روی مبل نشستم و اونم روبروم نشست تی وی و خاموش کرد و گفت:
- می خوام یه چیزایی رو امشب بهت بگم! بهتره با دقت گوش بدی و هیچوقت زیر پا نزاری شون!
فقط بهش نگاه کردم که ادامه داد:
- فردا ساعت 10 می ریم محضر رسمی زن من می شی شرعا و عرفا قراره فردا مال من بشی!
حرف شو قطع کردم و گفتم:
- اینجور که شما می گید مثل این باشه که یه کالا خریدید و من جزء اموال تون باشم!زن کالا نیست شریک همسرشه همدم همسرشه نه کالا.
با مکث گفت:
- خیلی خب!چه بهتر!قراره شریک من بشی توی زندگی و قوانینی هست.
پا روی پا انداختم و منتظر شدم ببینم چی می خواد بگه!
لب تر کرد و گفت:
- زندگی زناشویی قواعدی داره که ما باید هر دوتامون رعایت کنیم نشه شبیهه زندگی زناشویی قلبم!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- می شه انقدر بحث همسر قبلی تونو نیارید وسط؟چرا همش منو با اون مقایسه می کنید.
دستشو برد بالا که سکوت کردم و گفت:
- من تو رو با اون مقایسه نمی کنم فقط می خوام یه چیزایی رو بهت بگم که از چشم نیوفتی توی زندگی مون چون اگه از چشم بیفتی زندگیت جهنم نمی شه!
با اخم بهش نگاه کردم که گفت:
- از زنایی که همش در حال پز دادن ان و داعم یه چیزی می خوان برای پز دادن و به فکر زندگی شون نیستن متنفرم!
لب زدم:
- الان من اینجوریم؟
سری به عنوان منفی تکون داد و گفت:
- گفتم فردا زن من شدی با بقیه خانوم های دیگه هم کلام شدی هم مجلس شدی اینطور نشی!
نمی شمی زمزمه کردم که گفت:
- دوم اینکه از لباس های جلف زننده و باز به شدت متنفرم دوست دارم مثل الانت سنگین و با وقار لباس بپوشی که بتونم همه جا تو رو همسرم معرفی کنم!
سری تکون دادم و گفتم:
- خیالتون راجب این دومورد اولی راحت باشه.
سری تکون داد و گفت:
- سوم اینکه متنفرم زنم توی ارایشگاه ها و مهمونی ها و این جور چیز ها پلاس باشه با زیبایی مشکلی ندارم اما اینکه گرفتار مد باشه واقعا مشکل بزرگیه!
روسری مو درست کردم و گفتم:
- فکر کنم تا الان متوجه شدید من حتی یه رژ هم ندارم چه برسه به ارایشگاه رفتن.
سری تکون داد و گفت:
- اره خوبه که همین جور باشی!مورد بعدی اینکه به شدت متنفرم زنم با همکار های مرد ام یا مهمونی ها و فامیلای مرد م صمیمی بشه یا زیاد همکلام بشه یعنی یک مورد ببینم دیگه هر بلایی سرت اوردم تقصیر من نیست!
بهش نگاه کردم که گفت:
- البته می دونم اینجور نیستی اینو برای بعدا می گم و تو؟
لب زدم:
- همین مواردی که خودتون گفتید
و بنده دوست دارم شوهرم ایمان به خدا داشته باشه به عقاید من احترام بزاره نون حلال در بیاره دور کار های خلاف نره هوس باز نباشه خوش اخلاق باشه و صد البته قمار نکنه.
روی کلمه قمار تاکید کردم تا منظور مو متوجه بشه.
به من نگاه کرد کرد و زل زد توی صورتم و گفت:
- اون به تو بستگی داره که چطور منو بکشونی سمت خودتت که به حرفت گوش بدم