eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
‌‌ رسول اللہﷺمیفرماید🤍 «قرآن را تلاوت ڪنيد، زيرا قرآن در روز قيامت آمده و برای يارانش (تلاوت ڪنندگانش) شفاعت می ڪند.»💗🌿
آقای امام رضا! بی لطف شما چجوری در این دنیای پر از درد زندگی کنم؟😢💔
ضامن آهو! تنها راه چاره ام تویی💔 تنها درمان دل شکسته ها تویی💔❤️‍🩹
اي حَرمت ملجأ درماندگان=))
گـنـگ!🕶🤌🏿
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
_
تو را فَضل تو میخوانم و امیدم هَست اگر به قَدر تَماٰم جَهاٰن خَطا کارم آقا جان گدایت رو نمی طلبی دلتنگتم🥹
≮ °مشهدت باغ بهشت است وتماشادارد   در میانش حرم وگنبدزیبادارد..🌿♥️ঔ⌯
⊰جُـزتـوـدَرگـوشـہ‌ـدِل‌؏ـشق‌ڪسۍنِیسـت‌مَـرا..؛ جُـزمُلاقـٰات‌تـومیـل‌وهَـوسۍنِیسـت‌مَـرا•°~🧡🫀!″⊱
• {کافࢪ ‌ ِ قلـــــب ِ مࢪا با سخنۍ مؤمن کن🫀` من به اعجاز ‌ ِ سخن‌هاے تو ایمان داࢪد😌🎻 ؛} •
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 روی صندلی نشوندمش و گفتم: - الهی قربونت برم الان برات صبحونه درست می کنم تازه بعدشم قراره بریم شهر با بابایی بریم خرید. اخ جونی گفت و میز و براش چیدم. براش لقمه گرفتم و سمت دهن ش بردم که خورد. به محمد صبحونه دادم و بعد هم جمع کردم. توی اتاق ش رفتیم و لباس قشنگ تر تن ش کردم و اماده ش کردم که تا شایان زنگ زد بریم شهر. تا محمد بازی می کرد توی اتاقم رفتم و خودمم اماده شدم. فقط چادرم مونده بود که موقعه رفتن بپوشم. که محمد با دو اومد تو اتاق و گفت: - مامانی بابایی زنگ زد گفت با بادیگارد بیاین شهر. متعجب به ساعت نگاه کردم و گفتم: - الان گفت بیاین؟ الان که ساعت9 هست. محمد گفت: - اره گفت الان بیایم بریم بریم. سری تکون دادم و چادرم رو پوشیدم. کیف مو برداشتم و چیزای لازم و برداشتم یه ساک هم برای محمد برداشتم گفتم شاید شب بمونیم تهران. از عمارت خواستیم بیرون بیایم که لیلا خانوم رسید با بقیه خدمتکارا و لیلا خانوم گفت: - سلام خانوم جان کجا می رین؟صبحونه خوردین؟ لبخندی زدم و گفتم: - اره عزیزم صبح بخیر من و شایان خوردیم تازه به محمد ام صبحونه دادم شما برین داخل ناهار و شامم درست نکنید ما نمیایم امشب فکر کنم. چشم ی گفت و با محمد بیرون اومدیم. سمت بادیگارد رفتم و گفتم: - سلام شایان گفت ما رو ببرید شهر محل کارشون. چشم خانومی گفت و پشت فرمون نشست. من و محمد ام عقب نشستیم و حرکت کرد. محمد گفت: - مامانی تو چرا جلو ننشستی؟ لب زدم: - هر وقت با بابایی بخوایم جایی بریم من باید جلو بشینم اما با مرد های غریبه و تاکسی باید عقب بشینم عزیزم. سری تکون داد و باشه ای گفت. با ذوق بیرون و نگاه کرد و معلوم بود شهر رفتن رو دوست داره. حدود نیم ساعت بعد رسیدیم جلوی درب دانشگاه. پیاده شدیم و دست محمد و گرفتم. کلی دانشجو اینجا بود و بعضی ها با تعجب نگاهم می کردن که با یه بچه اومدم چون فکر می کردن دانشجو ام! وارد سالن و کلاسا شدیم. به محمد نگاه کردم و گفتم: - من نمی دونم کلاس شایان کجاست که! محمد سمت کلاسی رفت و گفت: - بابایی اینجاس من قبلا اومدم. سری تکون دادم و در زدم وارد کلاس شدیم من و محمد. کلی دانشجو اینجا بود و تقریبا کلاس پر بود ولی شایان نبود. تا خواستم چیزی بگم یکی از پسرا گفت: - خانوم اینجا بچه نمی شه اورد استاد خانزاده بفهمه نمی زاره توی کلاس باشید. خوب پس همین کلاس ش هست. درو بستم و گفتم: - سلام من همسر شون هستم استاد خانزاده کجا هستن؟ همه زل زدن بهم. چرا اینجوری نگاهم می کنن؟ محمد سمت میز رفت و گفت: - مامانی این کیف بابایه. سری تکون دادم و جلو رفتم روی صندلی نشستم و کیف و ساک کوچیک و روی میز گذاشتم. یکی دیگه از دانشجو ها گفت: - استاد رفته چند تا مواد از ازمایشگاه بیاره. سری تکون دادم