eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سمت محمد رفتم و با اینکه دستم خیلی درد می کرد توی بغلم گرفتم ش و از عمارت منحوس بیرون زدیم. چطور دلش اومد با بچه این کارو بکنه. توی ماشین نشستم و به صورت ش نگاه کردم. محمد و به خودم فشار دادم و گفتم: - باید حق این زن و بزاری کف دست ش. شایان سعی کرد عصبانیت شو کنترل کنه و گفت: - کاری می کنم به پام بیفته ببخشمش. حرکت کرد به محمد نگاه کردم و گفتم: - مامانی قربونت برم اذیتت کرد اره؟ هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد. انقدر ترسیده بود که هیچی نمی گفت. ترسیده به شایان نگاه کردم و گفتم: - شایان محمد حرف نمی زنه انقدر ترسیده حرفی نمی زنه رنگ ش مثل گچ سفیده. شایان زد کنار چرخید سمت محمد و گفت: - محمدم نگام کن خوبی بابایی؟ جوابی نداد فقط بهش نگاه کرد. بیشتر گریه کردم و شایان گفت: - محمد بابا حرف بزن بیینم حالت خوبه ببین مامانت داره گریه می کنه. محمد به من و شایان نگاه کرد و دستشو اورد جلو. به شایان نگاه کردم و بعد به دست ش. شایان استین شو زد بالا جای چند تا کبودی بود انگار جای نشکون گرفتن بود. داشتم پس می یوفتادم. پیراهن شو کامل در اوردم چند جاش همین طور بود. هق زد و محمد و بغلم کرد و جیغ کشیدم: - گفتم محمد نرررررررره گفتم نررررررره گفتم اذیت ش می کنهههههه دیدی استرس داشتم دیدی دلم شور می زد ببین چیکار کرده با بچه ام. شایان روشن کرد خواست دور بزنه برگرده حساب شیدا رو برسه که بازوشو گرفتم و گفتم: - صبر کن برو پزشکی قانونی اینجوری شر شیدا برای همیشه کنده می شه بعد خودت حساب شو برس. شایان یکم فکر کرد و با سرعت سمت اونجا راه افتاد. وقتی رسیدیم پیاده شدیم و داخل رفتم. نوبت مون که شد توی اتاق رفتیم تا دکتر کبودی ها رو تاعید کنه. مال محمد و تاعید کرد دادم ش بغل شایان و دست خودمم بهش نشون دادم. دستم باد کرده بود و سبز و کبود شده بود. یه پماد برام زد که مردم و زنده شدم. اشکم در اومده بود انگار داشت استخون مو رنده می کرد. شکایت نامه تنظیم کردیم برای فردا و یه احضاریه هم فرستادن برای شیدا. تا غروب کارمون طول کشید اینجا و بعدش سمت ویلا رفتیم. توی ماشین نشستیم و محمد توی بغلم خواب ش برده بود. انقدر گریه کرده بودم که چشمام می سوخت. به شایان نگاه کردم و گفتم: - دیگه نمی زارن محمد بره پیش شیدا مگه نه؟ شایان سری تکون داد و گفت: - دادگاه که قطعیه فکر کن یه درصد بزارن مگر اینکه از روی جنازه من رد شن. نگران گفتم: - محمد خیلی ترسیده شایان حرف نمی زنه فقط نگاه می کنه. شایان نگاهی به محمد انداخت و گفت: - تا صبح ببینم چطور می شه خوب نشد می برمش پیش مشاور. سری تکون دادم و گفتم: - خدا لعنت ش کنه اخه چیکار بچه داشت چطور دلش میاد محمد فقط5 سالشه
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
_
شھادت . . .🕊️ قلبۍ است‌ کہ‌ خون‌ حیات‌ را در‌ شریان‌ هاۍ سپاه‍ حق‌ مےدَواند و آن‌ را زنده‍ نگہ‌ مےدارد . . !
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
_
قسم‌به‌روزی‌که‌ پرچمت‌‌روی‌تابوتم‌ قرار‌بگیرد . . :)🇮🇷🌱
خداقوت‌سردار 🤍:) .
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎..'!𑁍››💚
𓆩🪐•♥️⁦⁦𓆪
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
' اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِے أَذْهَــبَ عَنَّا الْحَـزَنَ ⸤ سپاس خدایے را ڪہ اندوه را از ما بزدود...🤍🌱 ⸣️ فاطر⇦۳۴
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزوهــای‌زیــادی‌دردلــم‌‌دارم‌‌ولــی ‌دیدن‌کربُبلایت‌ازهمه‌واجب‌تراست‌:)) 🥲❤️
در برابر دنیایی که گرفتاری آن ؛ مانند خواب‌های پریشان شب می‌گذرد ، شکیبا باش . . - امیرالمومنین'ع'