"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
ــــــــــ
این خانمهای
طلبه وقتی
درس طلبگی
میخوانند
و ما این همه
فاضل زن داریم،
حضور اینها در
بین خانوادهها،
در اجتماعات زنان
خیلی مغتنم است.
حالا چند ده هزار
طلبهی فاضل
داریم که بینشان
تعداد زیادی فضلای
برجسته هستند
-چه در زمینهی
علوم عقلی،
چه در زمینهی
فقه و بقیّهی
دانشهای
رایج حوزه-
این خیلی چیز
مهمّی است .
- امام خامنهای حفظهالله.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
- سبز🪵🌙🍂... . .. ."
"اِنَّ اَللّٰهْ مَعَکَ فی کُلُ مرَّة وَ مُرَّة"
⊱ خدا هر لحظه و هر ثانیه با توعه!💚🕊️
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت63
#غزال
رسیدیم ویلا محمد و بغل کردم بردم توی اتاق شایان نگاهی بهمون کرد و گفت:
- منم می رم دوربین ویلا رو بردارم که یه وقت اون دختری اشغال دبه نکنه بگه اصلا محمد با من نبوده.
سری تکون دادم لباس راحتی تن محمد کردم و سعی کردم به کبودی ها نگاه نکنم تا باز اشکم در نیاد.
اما نتونستم و به گریه افتادم.
تک تک جاهای کبود رو بوسه زدم تا زود تر خوب بشه.
تکونی توی خواب خورد و با دست دنبالم گشت:
- مامانی ..ماما
بغلش کردم و کنارش دراز کشیدم گفتم:
_ جان عزیز دلم جان من همین جام بخواب تو بغل منی.
دستاشو دورم انداخت و لباس مو محکم توی مشت ش گرفت و خوابید.
قربون صدقه اش رفتم و وقتی مطمعن شدم کامل خوابه بلند شدم در اتاق و باز گذاشتم نترسه و بیرون اومدم.
شایان روی مبل نشسته بود و ۵ تا سیگار کشیده بود.
خونه رو کلا دود گرفته بود.
برگشتم درو بستم دود توی اتاق محمد نره واسش خوب نبود .
کنار شایان نشستم سیگار و از دست ش گرفتم و گفتم:
- این دردی رو دوا نمی کنه فقط ریه تو رو خراب می کنه و اگه تو نباشی همه محمد و اذیت می کنن مثل الان که چند ساعت پیشش نبودی.
سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کردم و پاکت سیگار رو برداشتم جلوش سیگار ها رو در اوردم و همه شونو مچاله کردم گذاشتم تو جا سیگاری.
یهو دستمو گرفت و بوسید و گفت:
- اگه تو اصرار نمی کردی بریم دنبال محمد و زود نمی رفتیم معلوم نبود اون شیدای پست فطرت با با محمدم چیکار میکرد ازت ممنونم تو یه مادر واقعی برای محمدی چون حس مادرانه ات امروز محمد و نجات داد
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت64
#غزال
لبخندی بهش زدم و خواستم دستمو عقب بکشم که دستمو میون دست ش گرفت چشاشو بست و به مبل تکیه داد و گفت:
- بزار دستت توی دستم بمونه بهم ارامش می ده!
با خجالت سرمو زیر انداختم و چیزی نگفتم.
شاید الان یکم احساس شوهر داشتن بهم دست می داد.
شاید الان بود که داشتم زندگی متاهلی رو حس می کنم و مزه اش کم کم داشت زیر زبونم می رفت.
شایان خواب ش برده بود اروم دستمو عقب کشیدم و بلند شدم.
نمی خواستم بیدارش کنم چون از عصبانیت اصلا خواب ش نبرده بود و چشاش قرمز شده بود.
شونه هاشو گرفتم و اروم روی مبل خابوندمش سرشو با دستم نگه داشتم یکی از بالشت های مبل رو زیر سرش گذاشتم و سرشو روی بالشت گذاشتم.
توی اتاق رفتم و هم نگاهی به محمد انداختم که خواب بود و هم یه پتو اوردم روی شایان انداختم.
چیزی نخورده بودن نه شایان نه محمد پس بهتر بود یه غذایی درست کنم.
توی اشپزخونه رفتم انقدر هول کرده بودم و دور محمد بودم چادرمم در نیاورده بودم تمام مدت.
چادرم رو در اوردم و روی اپن گذاشتم.
مونده بودم چی درست کنم باید یه چیزی درست می کردم که محمد با دیدن ش به وجد بیاد و بخوره بلکه یکم حال شو بهتر کنه.
و تصمیم گرفتم سوپ ماکارانی و لازانیا درست کنم.
اول سوپ ماکارانی رو بار گذاشتم بعد هم لازانیا رو درست کنم.
وقتی اماده شدن گاز و خاموش کردم و توی اتاق رفتم برگشتم که دیدم محمد بیدار شده و می خواست از تخت پایین بیاد.
دستامو باز کردم که خودشو توی بغلم انداخت.
قربون صدقه اش رفتم و بوسیدمش.
دست و صورت شو شستم و گفتم:
- قربونت برم گرسنته؟
بلاخره ترس ش ریخت و گفت:
- اره خیلی.
کلی خوش حال شدم که حرف زد و پیشونی شو بوسیدم.
بالای سر شایان رفتم و رو به محمد گفتم:
- می خوای تو بابایی و بیدار کنی یکم حالش خوبه بشه؟
سری تکون داد و پایین گذاشتمش.
شایان و تکون داد و گفت:
- بابایی بیدار شو شام بخوریم.
شایان چشاشو باز کرد که محمد دوباره گفت:
- بیدار شدی بابایی؟بریم شام بخوریم.
شایان دید حرف می زنه و داره مثل قبل می شه محکم بغلش کرد.
قربون صدقه اش رفت و گفت:
- قربون یکی یدونه ام برم تو بگی بیا شام و من نیام؟
لبخندی بهشون زدم و گفتم:
- شام خوشمزه داریم زود برین سرمیز تا سرد نشده.
هر دو چشم گفتن و شایان محمد و بغل کرد رفت دست و صورت شو بشوره.
میز و چیدم و نشستم.
محمد و شایان هم نشستن
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
••🍂🖤••
یـٰافاطِمَه ، اشْفَعيلَنافيالْجَنّة ❤️🩹 ... .. .″
وفاتشهادتگونهفاطمهثانی،عمهساداتتسلیتباد🖤!›