eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
ــــــــــ
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
ــــــــــ
این خانمهای طلبه وقتی درس طلبگی میخوانند و ما این همه فاضل زن داریم، حضور اینها در بین خانواده‌ها، در اجتماعات زنان خیلی مغتنم است. حالا چند ‌ده هزار طلبه‌ی فاضل داریم که بینشان تعداد زیادی فضلای برجسته هستند -چه در زمینه‌ی علوم عقلی، چه در زمینه‌ی فقه و بقیّه‌ی دانشهای رایج حوزه- این خیلی چیز مهمّی است . - امام خامنه‌ای حفظه‌الله.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
- سبز🪵🌙🍂... .  .. ."
‌‌ "اِنَّ اَللّٰهْ مَعَکَ فی کُلُ مرَّة وَ مُرَّة" ⊱ خدا‌ هر‌ لحظه‌ و‌ هر‌ ثانیه‌ با‌ توعه!💚🕊️
'‹شبۍشاید‌رها‌کردم‌،جهان‌چون‌سرابم‌را؛ کسی‌اینجا‌نمی‌فهمد‌من‌و‌حال‌خرابم‌را!🪗'🪵؛"
کمی به فکر و ذهنت آرامش بده و اجازه بده همون چیزی که خداوند برات مقدر کرده اتفاق بیفته💙🔐"
میانِ‌هَمِه‌گَشتَمُ‌ عاشِق نَشُدَم‌مَن!♡ طُ‌چِ‌بودی‌کِ‌تورا‌دیدَمُ‌دیوانِه‌شُدَم‌مَن..❥︎シ︎️🔓🫁🌱'
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 رسیدیم ویلا محمد و بغل کردم بردم توی اتاق شایان نگاهی بهمون کرد و گفت: - منم می رم دوربین ویلا رو بردارم که یه وقت اون دختری اشغال دبه نکنه بگه اصلا محمد با من نبوده. سری تکون دادم لباس راحتی تن محمد کردم و سعی کردم به کبودی ها نگاه نکنم تا باز اشکم در نیاد. اما نتونستم و به گریه افتادم. تک تک جاهای کبود رو بوسه زدم تا زود تر خوب بشه. تکونی توی خواب خورد و با دست دنبالم گشت: - مامانی ..ماما بغلش کردم و کنارش دراز کشیدم گفتم: _ جان عزیز دلم جان من همین جام بخواب تو بغل منی. دستاشو دورم انداخت و لباس مو محکم توی مشت ش گرفت و خوابید. قربون صدقه اش رفتم و وقتی مطمعن شدم کامل خوابه بلند شدم در اتاق و باز گذاشتم نترسه و بیرون اومدم. شایان روی مبل نشسته بود و ۵ تا سیگار کشیده بود. خونه رو کلا دود گرفته بود. برگشتم درو بستم دود توی اتاق محمد نره واسش خوب نبود . کنار شایان نشستم سیگار و از دست ش گرفتم و گفتم: - این دردی رو دوا نمی کنه فقط ریه تو رو خراب می کنه و اگه تو نباشی همه محمد و اذیت می کنن مثل الان که چند ساعت پیشش نبودی. سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کردم و پاکت سیگار رو برداشتم جلوش سیگار ها رو در اوردم و همه شونو مچاله کردم گذاشتم تو جا سیگاری. یهو دستمو گرفت و بوسید و گفت: - اگه تو اصرار نمی کردی بریم دنبال محمد و زود نمی رفتیم معلوم نبود اون شیدای پست فطرت با با محمدم چیکار میکرد ازت ممنونم تو یه مادر واقعی برای محمدی چون حس مادرانه ات امروز محمد و نجات داد
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 لبخندی بهش زدم و خواستم دستمو عقب بکشم که دستمو میون دست ش گرفت چشاشو بست و به مبل تکیه داد و گفت: - بزار دستت توی دستم بمونه بهم ارامش می ده! با خجالت سرمو زیر انداختم و چیزی نگفتم. شاید الان یکم احساس شوهر داشتن بهم دست می داد. شاید الان بود که داشتم زندگی متاهلی رو حس می کنم و مزه اش کم کم داشت زیر زبونم می رفت. شایان خواب ش برده بود اروم دستمو عقب کشیدم و بلند شدم. نمی خواستم بیدارش کنم چون از عصبانیت اصلا خواب ش نبرده بود و چشاش قرمز شده بود. شونه هاشو گرفتم و اروم روی مبل خابوندمش سرشو با دستم نگه داشتم یکی از بالشت های مبل رو زیر سرش گذاشتم و سرشو روی بالشت گذاشتم. توی اتاق رفتم و هم نگاهی به محمد انداختم که خواب بود و هم یه پتو اوردم روی شایان انداختم. چیزی نخورده بودن نه شایان نه محمد پس بهتر بود یه غذایی درست کنم. توی اشپزخونه رفتم انقدر هول کرده بودم و دور محمد بودم چادرمم در نیاورده بودم تمام مدت. چادرم رو در اوردم و روی اپن گذاشتم. مونده بودم چی درست کنم باید یه چیزی درست می کردم که محمد با دیدن ش به وجد بیاد و بخوره بلکه یکم حال شو بهتر کنه. و تصمیم گرفتم سوپ ماکارانی و لازانیا درست کنم. اول سوپ ماکارانی رو بار گذاشتم بعد هم لازانیا رو درست کنم. وقتی اماده شدن گاز و خاموش کردم و توی اتاق رفتم برگشتم که دیدم محمد بیدار شده و می خواست از تخت پایین بیاد. دستامو باز کردم که خودشو توی بغلم انداخت. قربون صدقه اش رفتم و بوسیدمش. دست و صورت شو شستم و گفتم: - قربونت برم گرسنته؟ بلاخره ترس ش ریخت و گفت: - اره خیلی. کلی خوش حال شدم که حرف زد و پیشونی شو بوسیدم. بالای سر شایان رفتم و رو به محمد گفتم: - می خوای تو بابایی و بیدار کنی یکم حالش خوبه بشه؟ سری تکون داد و پایین گذاشتمش. شایان و تکون داد و گفت: - بابایی بیدار شو شام بخوریم. شایان چشاشو باز کرد که محمد دوباره گفت: - بیدار شدی بابایی؟بریم شام بخوریم. شایان دید حرف می زنه و داره مثل قبل می شه محکم بغلش کرد. قربون صدقه اش رفت و گفت: - قربون یکی یدونه ام برم تو بگی بیا شام و من نیام؟ لبخندی بهشون زدم و گفتم: - شام خوشمزه داریم زود برین سرمیز تا سرد نشده. هر دو چشم گفتن و شایان محمد و بغل کرد رفت دست و صورت شو بشوره. میز و چیدم و نشستم. محمد و شایان هم نشستن
••🍂🖤••
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
••🍂🖤••
یـٰا‌فاطِمَه ، اشْفَعي‌لَنا‌في‌الْجَنّة ❤️‍🩹 ... .. .″ وفات‌شهادت‌گونه‌فاطمه‌ثانی،عمه‌سادات‌تسلیت‌باد🖤!›