eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌نویسم که شـبِ تار، ســحر می‌گردد یک نفر مانده از این قوم که برمی‌گردد..
دل آشفته بودن دلیلِ کمی نیست؛ اگـــر بی‌قـــراری بـــــدان یــــارِ یاریی
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ .
جمعة مباركة 💚
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
می‌نویسم که شـبِ تار، ســحر می‌گردد یک نفر مانده از این قوم که برمی‌گردد.. #اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج
السَّلامُ‌علیڪَ‌یابقیَّةَ‌اللّٰہ یااباصالحَ‌المَهدے‌یاخلیفةَالرَّحمن ویاشریڪَ‌القرآن ایُّهاالاِمامَ‌الاِنسُ‌والجّانّ‌سیِّدے ومَولاےالاَمان‌الاَمان . . . (:🌱"
به‌نام‌خدا‹"🌱. سلام رفقا ادمين جديدم🖐🏻🌱 یک دختر دهه هشتادی هستم ی دختر گیلانی👀♥️ولی همچنان ساکن قم هستم🌚🫀
801K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه عمامهُ‌عبایی‌دارد:)👀♥️
خـواستم بگم خیلی تنهـام یـاد شما افتـادم خجالت کشیدم . . !(:
می‌نشینم با نبودت جمعه‌داری می‌کنم .
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 چشم که باز کردم یه سرم و یه کسیه خون بهم وصل شده بود. تخت کناریم به تختم چسبیده شده بود محمد روش خواب بود و دستمو توی دست ش گرفته بود. شایان هم پایین تخت نشسته بود و سرش پایین بود عمیق توی فکر بود. کمی تکون خوردم و صداش زدم: - شایان. سر بلند کرد و بهم نگاه کرد. وقتی دید چشام بازه و دارم نگاهش می کنم از تخت فوری پایین اومد و نگاهی بهم کرد و گفت: - خوبی؟حالت خوبه؟درد نداری؟ سری تکون دادم و گفتم: - نمی دونم فعلا خوبم. نفس راحتی کشید به محمد نگاه کردم و گفتم: - محمد و چرا گذاشتی رو این تخت؟کثیفه مریض می شه بچم! شایان نیم چه خنده ای کرد که لبخند ی زدم وگفتم: - به چی می خندی؟ شایان لبه تخت نشست و گفت: - به لفظ بچم که گفتی انگار مثلا بچه توعه خوبه که انقدر به فکرشی. بهش نگاه کردم و گفتم: - مگه بچه منم نیست؟ شایان گفت: - خوب نه درواقعه بچه منه محمد. لبخند از روی لبم پاک شد و غم روی صورتم نشست اشک توی چشمام حلقه زد که گفت: - چی شد؟ لبخند تلخی زدم و گفتم: - بستگی داره تو از چه دیدی به من نگاه کنی اگه به دید همسرت نگاه می کردی می شد بچه امون اما اگه به دید همون خدمتکار سابق نگاه کنی می شه بچه ات. لب زد: - منظورم این نبود. رو از برگردوندم و به محمد نگاه کردم و گفتم: - منظورت واضح بود من فقط یادم رفته بود به خاطر محمد باهام ازدواج کردی! فقط نگاهم کرد و بعد چند ثانیه گفت: - محمد نگرانت بود تا کنارت دراز نکشید دستتو نگرفت اروم نشد. موهای محمد و نوازش کردم که خابالود چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد چند بار پلک زد و گفت: - مامانی گریه می کنی؟درد داری؟ لبخندی به روی ماه ش زدم و گفتم: - نه عزیزم بیا تو بغلم بخواب. با خوشحالی خودشو بالا تر کشید سرشو روی بازوم گذاشت و دستشو دورم حلقه کرد و چشماشو بست. موهاشو نوازش کردم و به چهره خوشکل و معصوم ش زل زدم. این بچه تمام زندگی من بود شده بود قلبم نفسم روحم.